امروز تولدمه ولی آقای شوهر سه شنبه گذشته با دعوت جمع کثیری از دوستان و اقوام ! ما رو سورپرایز کرد.انقدر هیجان زده شدیم که میخواستیم همون لحظه متواری بشیم فکر کردیم به ما حمله شده اما بعد از اینکه فهمیدیم جریان چیه بر اثر غلیان احساساتمون (مدیونین اگه فکر کنین از شدت ترس و هیجان ) همانا اشک شوق ریختیم.من از سورپرایز شدن خوشم میاد .واقعیت اینه که احساس میکنی چقدر بهت فکر شده .من خودم قبلا" این کار رو کردم و باید اعتراف کنم سخت تر از تمام فکر کردن ها و نقشه کشیدن ها و دعوت کردن های یواشکی و تهیه و تدارک دیدن ها اینه که تمام مدت حواست باشه که سوتی ندی و مبادا حرفی از دهنت بپره بیرون و همه نقشه هات رو نقش بر آب کنه.حالا تصور کنین آقای شوهر که وقتی برای ما کادوی عید میخره تا شب عید نمی تونه صبر کنه و همون شب نشونمون میده باید چی کشیده باشه ؟؟؟ قضیه این نیست که نخود تو دهنش خیس نمی خوره؛ گفته باشم. اتفاق متفاوتی در این چند سال زندگی مشترکمان بود.خوش گذشت جای شما خالی .تولدم مبارک.
آهان نفهمیدین ربط سوپ برنج چیه ؟ آقای شوهر ما رو سوپ رایس کرده همون سوپ برنج دیگه ...نمیتونی بگی لایلول بگو مشمفا !!!چقد ما با نمکیم .
من بزرگ شده تهرانم ولی واقعیت اینه که تا همین 2 روز پیش نمی تونستم ادعا کنم خاطره ای از" خیابان ولیعصر یا یهلوی "دارم اما حالا دارم .اونهم چه خاطره ای . قبل از هر چیز ذکر چند نکته لازمه ما امسال تعدادی بلیط جشنواره داشتیم و باید بگم با تمام احترامی که برای حرکات دسته جمعی قایلم اما نتونستم جلوی این وسوسه رو بگیرم و به سراغ جشنواره نرم دروغ چرا با خودم فکر کردم هیشکی نمی دونه کی میمیره ولی منکه میدونم ساله دیگه وسالهای دیگه امکان نداره این موقع اینجا باشم و اگر هم باشم بتونم برم جشنواره پس امسال جای بقیه سالهای عمرم میرم!بماند که تقریبا" این چند روزه به دلیل فشردگی فیلم دیدن هلاکم ولی بررسی جشنواره رو میزارم برای دفعه بعد اما از حالا گفته باشم برنده جایزه نقش اول مرد کسی نیست جز حمید فرخ نژاد که نوش جونش باشه البت کلا" انگار امسال بین بازیگرها قحط الرجال بوده!و اما خاطره :
از ساعت 10 صبح رفتم توی استودیو و شروع کردم به گفتن.تا چه ساعتی ؟12 ؟ 1؟ زهی خیال باطل تا خود ساعت 3 .آدم یه موقع میشینه به دردل یا به غیبت اصلا" نمیفهمه زمان چه جوری میگذره اما امان از وقتیکه بایه متن سینک نخورده میری توی باکس!عجله هم داری که کار رو به موقع تحویل بدی سمبل کار هم نیستی خلاصه ساعت 3 عینهونه فشنگ پریدی بیرون به سوی سینما وسط راه فهمیدی که مامان جانتون هم که قرار بود این سانس جای آقای شوهر همراهت باشه نمی تونه بیاد در نتیجه شما باید تنها بری سینما .میدونین درست یا غلط من همیشه فکر میکنم یه کارایی دونفره است یعنی یه نفره سخته مثل سینما رفتن ؛رستوران رفتن ؛تنهایی رقصیدن ...بدبختی یه مجله هم با خودم نبرده بودم وحشتناک اونجایی بود که توی سالن سینما به همه یه برگه نظرسنجی دادن به من ندادن!ای خدا .نکنه گفتن به آدم تنها ها این برگه ها رو ندین؟چراغ ها که خاموش شد ما هم خلاص! واما فیلم ساعت 6 تموم شد و ما باید تا ساعت 8 شروع سکانس بعد که آقای شوهر میاد در "خیابان ولیعصر یا پهلوی "خودمون رو مشغول کنیم !شما تصور بفرمایید که بنده نهار هم نخوردم در نتیجه با یه اژدهای گرسنه که در "خیابان ولیعصر یا پهلوی" سرگردانه فرقی ندارم .در ضمن اژدها نمی تونه بیسکویت با شیر جای غذا بخوره گفته باشم !هر کار میکنم نمی تونم خودم رو قانع کنم که برم داخل یه رستوران .همش میترسم مردم بهم نگاه های ترحم انگیز ازسر دلسوزی یا پرسشگر از سر فضولی یا کثیف از سر هرزگی بکنن پس چاره ای نیست جز بوتیک نگاه کردن به قول خارجی ها window shopping کم کم داره حالم بد میشه از بسکه چکمه های از 18 تومن تا 40 تومن مقطوع ! می بینم و صدای این یارو که داد میزنه پولیور 10 تومن توی گوشم کش میاد دلم میخواد سوزن های این یارو که داره هی این گوشه تند تند نخشون میکنه تا مردم سوزن نخ کنش رو بخرن بگیرم بکنم توی چشم این یارو که هی داد میزنه بفرما از طبقه پایین دیدن کن که ناگهان چشممان میفته به مغازه شلوغ پلوغ پیراشکی فروشی و چه چیزی بهتر از یه پیراشکی گنده پیتزا که داغه !میخریم و با رودربایستی از مغازه دارهای عزیز که نمی دونن این مشتری پشت شیشه به چی با این ولع نگاه میکنه ولی بازم نمی یاد تو و میره ریز ریز به پیراشکی گاز میزنم.نمی دونن برق چشم های ما از خوردنه و نه از دیدن!یک وقت به خودم میام که دارم آخرین گاز رو میزنم و میبینم یه مغاره ای سیب زمینی سرخ کرده میفروشه وشک نکین که اون رو هم میخرم و همین جور میخورم و روم به شیشه های مغازه هاست که یهو میبیم ملت جلوی رومن و دیگه مغازه ای نیست ! نگو رسیدم به میدون"ولیعصر یا پهلوی"! یه کم دلم درد گرفته که فکر میکنم علتش خوردن در حین راه رفتنه .دیگه کمتر از نگاه ها ی ملت خجالت میکشم و همین جور که دارم بر میگردم به سمت بالا با خودم فکر میکنم یه چایی بخرم و وایستم لب جوب "ولیعصر یا پهلوی" بنوشم و بهش نگاه کنم همین کار رو میکنم چایی میگیرم و با دل سیر وای میستم به تماشای "ولیعصر یاپهلوی" و مردم و مغازه ها و جوب آب ( که خیلی نگاه کردم ولی خوشبختانه توش موش نبود)و دستفروش ها و ...نگاه میکنم .مردی از پشت سر من میگه : نکبت فکر نکنی کسی هستی ها و من متعجب بر میگردم عقب و یه غول بی شاخ و دم از روم رد میشه که میفهمم داره با موبایل حرف میزنه و ادامه میده که بهت گفتم تلفن رو قطع نکن! دو قدم بالاتر نرفته گویا بانوی اونور خط گوشی رو قطع میکنه و آقا عصبانی برمیگرده رو به پایین و همین طور که ناخودآگاه داره خانوم رو فحش میده به ما نگاه میکنه و میگه مرده شورت رو ببرن.خدا رحم کرد رومون رو برگردوندیم وگرنه اگر ریسه رفتن مارو میدید تا مارو توی اون لیوان یکبار مصرف چایی جا نمی کرد بعید بود ار اونجا بره! قدم زنون میرسم به مغازه باقلوا فروشی و هی به خودم فحش میدم که چرا حواسم نبود و چایی رو با قند خوردم .جلوی تمام دکه های روزنامه فروشی می ایستم و تیتر روزنامه ها و مجلات رو می خونم ! از ترشی دست ساز خانومی که روی رنوش داره میفروشتشون مزه میکنم .دوسش ندارم .دو دلم که یه آب هویج بخرم با نه ! زنگ میزنم به آفای شوهر که بگم تا من از تمام خوردنی های "خیابون و لیعصر یا پهلوی" یه چیزی نخوردم خودتو برسون ! برای آقای شوهر توضیح میدم که جه روز سختی داشتم از بسکه مجبور شدم کارهای دوتایی رو تنهایی بکنم و آقای شوهر میگه شانس آوردی که بد گذشته وگرنه معلوم نبود دیگه چه میکردی ؟آقای شوهر میاد و ما فیلم بعدی رو میبینیم بعد از فیلم به اصرار آقای شوهر میریم رستوران روبروی سینما و شام سفارش میدیم !هنوز غذا رو نیاوردن که دوست آقای شوهر زنگ می زنه و میگه اگه میخوای فیلم ...ببینی همین الان خودتون برسون سینما ...شما تصور کن مارو با غذاهامون توی نایلون و نوشابه به دست در حال دویدن وسط "خیابان ولیعصر یا پهلوی" .فکر میکنین به فیلم بعدی رسیدیم؟ بععععععععععله و صد البت وقتی از سینما در آمدیم زانوی من دیگه خم نمیشد ولی همش توی راه داشتم به این فکر میکردم که چه خاطره ای دارم از "خیابان ولیعصر یا پهلوی !"
پی نوشت:کارتون گربه چکمه پوش که الان در بازار موجوده دوبله ما نیست.
این منم . اینجا و اینجا .لزومی می بینید که بگم اونشب چقدر برای من خوب بود؟ البت فامیلم اشتباه تایپی داره. یه چی بگم از تلخیش بخندین .خواستیم ترتیب یک برنامه ایرانگردی بدیم و بریم شوش و شوشتر رو ببینیم هزینه فقط بلیط پرواز داخلی + 5 شب اقامت در هتل 4 ستاره در اهواز عددی حدود 500000 تومان میشه .گشت و گذار و خورد و خوراک پیشکش .از طرفی به ما یه تور بلاد فلفل خوران پپشنهاد شده یک هفته ای با ایرلاین خارجی اقامت در سه شهر اصلی هندوستان همه در هتل های 5 ستاره + سافاری جنگل و هر روز تور جهت بازدید و صبحانه و نهار نفری 500000 تومان .خدا وکیل به نظرتون این جریان خودش کم طنزه! پی نوشت: بهمن ماه منه.
پی نوشت:من هم دیشب فیلم آواتار رو دیدم البت با کیفیت فوق بالای پرده ای !!! باید بگم به نظرم اگر به جای این موجودات فضایی و اون افکت های کامپیوتری یه مشت سرخپوست مفلوک گذاشته بودن فیلم یک دهم فروش الانش رو هم نداشت…حتی اگه جانی دپ نقش سرخپوست رو بازی میکرد! و در ضمن از انتخاب اسم فیلم خیلی خوشم اومد که اون هم به لطف اطلاع رسانی بابای یسنا بود.راستی آقای پیمان وب سایت شما فیل تر شده ما چه کنیم ؟؟؟جمعه صبح رفتیم پشت بوم تا شاهد خورشید گرفتگی باشیم .همین جوری که چیزی معلوم نبود در نتیجه یک فقره عینک آفتابی زدیم و بعدش هم عکس رادیولوژی روده آقای شوهر رو گرفتیم جلوی چشممون تا بتونیم از ورای اینهمه تکنولوژی شاهد باشیم که یه نفر تو فضا یه گاز ریزی از خورشید خانوم گرفته .صحنه قشنگی بود نمی دونم چرا همش فکر میکردم خورشید هم بدش نیومده و داره کج کج می خنده .خلاصه برگشتیم پایین و تلویزیون روشن کردم میبینم ملت دارن نماز میخونن!!!اول فکر کردم این نماز چه وقتیه ؟بعد می بینم زیرش می نویسه اقامه نماز آیات ...هر چی میگردم قسمت ترسناک این اتفاق رو پیدا کنم چیزی دستگیرم نمیشه بعد با خودم فکر می کنم الان خدا چه فکری می کنه؟
واقعیت اینه که نمی خواستم در موردش چیزی بنویسم.هنوز هم نمی خوام ولی متاسفانه به نظر میاد پست قبلی من باعث سوء تفاهم شده البته هیچ کس بدش نمی یاد که مورد تایید وتمجید قرار بگیره ولی ما اینکاره نیستیم .راستش باید اعتراف کنم نوشته قبلی هیچ ارتباطی با وقایع سی یا سی هفته گذشته نداره بلکه شبی رو که ازش صحبت کردم وحشتناک ترین شب زندگیه من بوده.اتفاقی توی روزهای شاد من افتاد که نهایتا" برای من زخمی باقی گذاشته که باید خوب بشه ولی نمی دونم چه جوری و چه وقتی خوب میشه .میدونین من همیشه با خودم فکر میکردم هرکی رو ببینم یا دو کلمه با هاش صحبت کنم میتونم بفهمم چی کاره است یا به قول معروف چه تیپیه تا اینکه هفته گذشته زندگی یه شصت گنده کرد توی چشم ما که بفرما؛ زرشک و ما تازه متوجه شدیم که :
1- راست میگن "بیگانه را به خانه راه مده او به قصد غارت آمده " پس ما دیگه از اون روز به هیچ کس اطمینان نمی کنیم مگر اینکه خیلی خیلی خلافش ثابت بشه.
2- اگرپایه های باورهات رو مثل یه برج قوی و محکم میسازی و همین جوری میری بالا میری بالا و میری بالا خوب حواست باشه هواپیما میتونه بزنه و برجک باورت رو بریزه پایین .اونوقت میخوای با خود ساده ات چه کنی ؟؟؟
و اما بعد ...فیلم سنگسار ثریا رو دیدم ومیتونم بگم یک حیفه بزرگه .به جز پرویز صیاد که تقریبا" میدونه داره چی کار میکنه بقیه همه خاک بازی میکنن. کلا" حیف شد که فیلمی با این مضمون به فنا رفت...یک هفته ای میشه که دیگه سر کار نمی رم.اینکه موقتیه یا نه رو هنوز نمی دونم ولی اونچه که واضحه اینه که فعلا" ترجیح میدم سرکار نرم و خوب صد البته هرچه زودتر باید برای این روزهای خانه دار بودن یه برنامه ریزی بکنم .فعلا" دسترسیم به اینترنت به صورت دیزلیه ولی خوب امیدوارم از هفته آینده اوضاع بهتر بشه .راستی اخبار شبکه یک ساعت 19:20 قراره ما رو در حین دوبله نشون بده. البت به شرط اینکه اون حجاب من به نظرشون قابل پخش باشه!!به آقای شوهر میگم کاش میشد مغزمون رو در بیاریم بگیریم زیر آب سرد تا هم خنک بشه و هم پاک بشه . یا اصلا" کاش میشد گاهی بالا بیاریم هر نوشته ای که خوندیم.یا ...نمی دونم . و دیگه اینکه می گذره.همیشه میگذره.و باید اعتراف کنم بالاخره خدا رو شکر
نمی نویسم شبی که خورشید انگار سوار قاطرپیری بود که انگار هرگز به افق برای طلوع نمی رسید بر من چه گذشت.اما می نویسم. من دوباره ایستاده ام. محکم تر . وایمان دارم خداوند برای بندگانش کافی است !
آقای قلم فرانسه دوستان را دعوت به یه بازی وبلاگی کرده اند که البت باید اعلام کنم ایشون تهدید کردن اگر کسی شرکت نکنه به خدا خواهند سپردش و ...ما دعوت شما رو قبول میکنیم در ضمن این مرتبه دومه که ما دعوت شما رو قبول میکنیم .فرموده اند که پنج تا از مجموعه ی خصوصیات خود را بنویسید که دیگران از آن خبر ندارند!!!ا
1- اساسا" یکی از خصوصیت های ایراد دار ما همان است که چیز قایمکیمان که دیگران ازش خبردار نشن کمه . دهن لق نیستم اشتباه نگیرید اما انقدر با مردم صادق درکلام و رفتار هستم که نه میتونم دروغ بگم و نه میتونم خوشحالی یا ناراحتیم رو قایم کنم که صد البت بد خصوصیتیه.
2- کیف پول! اساسا " یادم نمی یاد هیچوقت بعد از خرید وقتی باقی پول رو پس میگیرم کیف پولم رو در آورده و مرتب پولها رو گذاشته باشم توش. در تمام جیب های کت ها مانتو ها پالتو ها کیف ها شلوارها و ...شما خرده ای پول پیدا خواهید کرد.همین چند وقت پیش بچه یکی از دوستان که مهمان منزل ما بودن و بعلت دیر شدن در اتاق ما خوابیده بودند ناگهان بعد از 7 سال (بچه 7 سالش هم بود)که هیچوقت شب ها در جاشون بارون نمی باریده(مادرش گفت!) آنشب رگبار شد درنتیجه مادر بچه از ما یک شلوار راحت خواست تا به تن بچه کنه و ببرتش .شلوار رو که پس آوردن مادرش در آورد یک عدد 2000 تومانی آب کشیده دست ما داد گفت توی جیب شلوارت بود!
3- این اعتراف خوبی نیست ولی واقعیت داره.من هیچ دوستی که یک روز درمیان که هیچ بلکه یک هفته درمیان باهاش تلفنی صحبت یا درد دل کنم و حرف های یواشکی و خاله زنکی بزنم ندارم. راستشو بخواین دوستی برای من شرایطی داره که خودم بهشون وفادارم و از دوستم هم متوقعم ولی متاسفانه با هرکس شروع میکنم میبینم که من براش اون ارزشی رو که توقع دارم ندارم.درنتیجه سعی میکنم فاصله ام رو حفظ کنم.ولی میتونم ادعا کنم من دوست خوبی خواهم بود.
4- من عذرخواهی بلدم .اگر اشتباه کنم عذرخواهی میکنم و احساس کوچیک شدن نمی کنم وتوقع دارم کسانی هم که در مقابل من اشتباه میکنن عذر خواهی کنن و باهاشون طوری رفتار نمی کنم که احساس بدی بکنن.
5- اساسا" با عالم و آدم به جهت اینکه مبادا مزاحمشون باشم رودر بایستی دارم .دوست ندارم برای کسی تولید زحمت بکنم و اگر کسی کاری برام انجام بده حتما" سعی میکنم جبرانش کنم.
این هم از بازی خدا وکیل حالا که خبر دارین سوء استفاده نفرمایید ها.شما هم اگر دوست داشتین بازی کنین نداشتین هم که نداشتین.
پی نوشت : تغییر بزرگی برای من در جریان است .خواهم گفت!
ای هم میهنان بدانید و آگاه باشید منبعداین ما اگر با شما تصادف کنیم یا شما با ما (منافاتی ندارد!) هرگز به پلیس تلفن نخواهیم کرد و همانا اگر در معرکه ای باشیم که تصادفی رخ دهد طرفین را به مصالحه دعوت میکنیم واز خیر پلیس می گذریم زیرا در طی این چند سال رانندگی به این نتیجه رسیدیم که چه حق با ما باشد و چه ما مقصر باشیم این جماعت راه نمایی و رانندگی فقط مشکلات رو افزایش میدن همین هفته گذشته خواهر کوچیکه تصادفی کرده بود در خیابانی فرعی و خلوت که البت مقصر بود اما خدا رو شکر به ماشینی که زده بود هیچ آسیبی ندیده بود و به خیر و خوشی تشریف برد وآقایان یکساعت بعد از اعلام تصادف به "وان هاندرد تن " بالاخره تشریف فرما شدند و اما جناب افسر گواهینامه خواهر مار و توقیف و مبلغ قابل توجهی هم به بهانه اینکه حتما" سرعت بسیار بالایی !! داشتی و سد معبر ! و اینکه بارون هم میاد و خواهر ما هم خیلی قشنگه و ...جریمه کرد .عرض کردیم چرا؟ فرمودند حالا که رفتی نشستی سر کلاس میفهمی چرا .خواهر کوچیکه اعلام کرد که 10 ساله راننده است و تا حالا تصادفی نکرده فرمودند حرف اضافه نزن ما که مات و مبهوت مانده بودیم گفتیم کمی شوخی کنیم ایشان شاید از جای دیگه دلشان پر است. با شوخی عرض کردیم :قربان حالا سر صبح شما چرا انقدر بد اخلاقین ؟مردک هرچه نه بد تر بود به دهان آورد و بعد هم اعلام کرد تو طرف صحبت من نیستی وایستا کنار الان هم اعلام میکنم به مرکز بیان ببرتت!!! تا یاد بگیری سر صبح به من درس اخلاق ندی ! بماند که ما هم متعاقبا" اعلام کردیم حتما" با مرکز تماس بگیرید چون بنده از شما شکایت دارم و خلاصه با حضور پدر ما قضیه فیصله پیدا کرد و 2 روز بعد وقتی پدر ما شکایت برد از ایشون به افسر مافوقش نهایتا" دهان مبارک افسر عزیز مسواکی زده شد تا از حالا به بعد اینهمه شکر مفت نخورن که برای دندنشون بده. اما به هرحال خواهر ما مجبور شد چهار گوشه پونز نقشه تهران رو طی کنه و کلی غرامت بپردازه تا گواهینامه خودش رو پس بگیره! پس از حالا به بعد مراقب باشید با ما تصادف نکنین چون بعدش یا ما متواری میشیم یا مجبورید با ما مصالحه کنین!
پی نوشت: جمعه گذشته به لطف پیشنهاد این دوست عزیز رفتیم به دیدن تاتر "حرفش رو نزن ؛ بی خیالش شو..." به کارگردانی خانم آشا محرابی در تاتر شهر سالن سایه . ما که بهمون خوش گذشت .و کلا" باید بگم به نظرم چه از لحاظ مالی و چاه از لحاظ معنوی (سرگرمی ) به مراتب بهتر از دیدن فیلم "بی پولی " بود.دیدن این تاتر رو به کلیه دوستان علاقمند به گویندگی پیشنهاد میکنم.
دو هفته ای میشه که خانوم جوانی از فامیل های آقای شوهر دستی دستی به قول مادر آقای شوهر " ور پرید" . به آقای شوهر میگم من بمیرم تو چی کار میکنی ؟ میگه خوب ناراحت میشم .میگم: مامانت میگه بعد از اینکه کسی رو خاک میکنن اصلا" انگار نه انگار که قبلا" وجود داشته خاک سرده ؛خوب بعد از اینکه دیگران دیگه یادشون رفت که اصلا" بنفشه خاتونی وجود هم داشته چی؟ میگه خوب من هم یادم میره دیگه .بالاخره که چی ؟ باید زندگی کرد. بعدش هم میخنده میگه دری وری نپرس تا دری وری نشنوی اما من با خودم فکر میکنم حتما" بعد از یه مدتی میگه آخیش راحت شدم از دستش از بسکه بی انظباط و خرابکار بود! بعد شروع میکنم به سوزاندن جگر خودم و فکر میکنم من بمیرم مادرم دیگه هیچ وقت حالش خوب نمیشه و هرگز با قضیه کنار نمی یاد خواهرهام وبرادرم هم همیشه این ناراحتی باهاشون هست بابام کمتر بروز میده ولی میگرده دنبال راهی که بتونه با روحم ارتباط برقرارکنه. مادر ؛پدر و خواهر های آقای شوهر هم خیلی غصه میخورن و کلی گریه میکنن ولی میدونم که بیشتر از مردن من نگران احوال آقای شوهر هستند . دوستانی دارم که چند ماه بعد از مرگم تازه خبردار میشن و خوب دیگه وقت هم ندارن حتی تا سر قبرم بیان تازش هم با خودشون فکر میکنن مگه ما بریم تا اونجا این زنده میشه؟ خوب معلومه که نه. دوستانی دارم که زود میفهمن ؛بعضی هاشون خوب گریه میکنن و با خودشون فکر میکنن کاش فلان روز فلان حرف رو بهم نزده بودن و عذاب وجدان میگیرن البت بعد از شب هفت میگن اصلا" ک... لقش حقش بود خوبش شد.بعضی هام تا مدتی باور نمی کنن بعد هم که باور میکنن اصلا" قیافم یادشون نمی یاد ؛ منشی شرکتمون هم غصه می خوره اما طراح شرکت بعد از یه کم گریه نفس راحتی میکشه . بچه های دوبلاژ ؛همه ناراحت میشن جز یه نفر که از دسته جات عذاب وجدانی هاست بعد همه میگن آخی حیف شد صداش خیلی خوب بود و جاش چقدر خالیه چقدر دختر شاد و پر انرژی بود و ... اصلا" خودم هم الان گریه ام گرفته برای خودم .میرم به یه چی دیگه فکر کنم بلکم حالم بهتر بشه.
