يه عالمه ريز و درشت تو فكرو دلمه وانگار همين جور گذاشتنم رو شعله كم كه آروم و يواش قل قل بزنم.اون از جمعه اونهم از يكشنبه كه طبق معمول و عادت ديرينه و هميشه انقدر با طمانينه واسه خواهر كوچيكه رفتم بالا منبر كه حوصله اش سر رفت هرچي هم حقم نبود گذاشت كف دستم. ( به قول آقاي شوهر خواهر بزرگتر نبايد مادر بزرگ بشه اما فقط خواهر هاي بزرگتر مي فهمن جنس نگراني خواهرانه رو به هر حال كه نتيجه مثل هميشه بود فكر كنم بايد كمي وا داد) اونم از ديروز كه كلي خوشحال رفتيم سر اولين روز كلاس يوگا ، آخر شب دلم انقدر سنگين بود كه با خودم روي خاكهاي كف پاركينگ كشون كشون بردمش خونه . فاميل نزديكي كه باز هم اشتباه كرد ومارو ناراحت و دوست نازنين ديروز كه تازه امروز متوجه شدم انقدر از ما فاصله گرفته كه حتي به ميون كشيدن يك بحث ساده مي تونه اون رو دچار تشويش كنه واينكه ديگه انقدر با ما نيست كه كلمات بي ربط ما دلش رونشكنه...
داره برف مي ياد ...اما عجيبه كه دلم آش نمي خواد. سردمه ...
خانم ها و آقايان كه اينجا رو مي خونين و دو خط هم حرومش مي كنين يا نمي كنين من اينجا هرچيزي رو هر وقت هر جور هر قدر كه دلم خواست مي نويسم. ببخشيد،ببخشيد... واقعيت اينكه من وقتي حرف مي زنم هم زياد حرف مي زنم.من همينم...ايراد بدي كه نيست هست؟؟؟
شما صبوري مي فهمي چي هست؟ بلدي؟ خوردنيه؟ بردنيه؟ ساختنيه؟ داشتنيه؟...دارم تازگي يه جور خوبي صبوري رو تجربه مي كنم صبر با اطمينان اونهم از وقتي كه متوجه شدم اون دختر 18 ساله كه دلش مي خواست انقدر عطر هاي خوش بو داشته باشه كه هرروز بزنه و تموم نشه ولي نداشت (لزومي هم نداشت) حالا امروز كه لزوم داره 10-12 تا عطر داره يكي از يكي بهتر وقتي كه به اين فكر مي كنم كه چقدر به موقع ،آدم ترين آدم (براي من )خودش همدمم شد ولزومي نداشت كه هيچ وقت در موردش فكري بكنم يا هزار ويك كارديگه كه من تودلم براش ازدلشوره رخت چرك همه روشستم وبعدا" ديدم به موقعش خودش درست شد...
انقدرهولم كه اين احساسم رو بنويسم كه نگران اينكه درست اداش نكنم تيستم بايد اين حس گيج درون خودم را بنويسم تا درست تر پيداش كنم فكر ميكنم خدا به يه آدم هايي از اول همه چيز ميده كه چراش رو نمي دونم اما به اونهايي كه از اول نمي ده ( نمي دونم كه اگر چه كار هايي بكنن (شايد واسه هر كسي يه جور) نمي دونم )ولي احساسم بهم مي گه كه به اونها هم يه روزي بموقعش مي ده . يه چيزي يه جوري افتاده به دلم كه خدا هرچي رو كه دوست دارم بموقعش بهم ميده .دارم صبوري ميكنم صبوري بي منت بي زجر با لذت. درست مثل وقتي كه وايستادي تو صف براي گرفتن بليط و اطمينان داري كه بهت مي رسه.
ماديروز شوخي شوخي جروبحث كرديم شوخي شوخي دعوامون شد (لفظي البته) شوخي شوخي قهر كرد ورفت بيرون 3 ساعت بعدش اومد.شوخي شوخي شام تنها خوردم چايي هم تنها خوردم البته حرف مي زديم فقط تحويل نمي گرفتيم. فيلم شروع شد ،آباژور نو وصل شد شوخي شوخي آشتي كرديم... اگر 6 ماه پيش بود اين قهرحداقل يك روز وحداكثر 3 روز طول مي كشيد.داريم بزرگتر ميشيم .فكر مي كنم زندگي خود به خودي انقدر كوتاهه و انقدر پر از وقايع نه چندان خوشايند كه نبايد شوخي شوخي تلخش بكنيم. راضيم...
يادم مي ياد 12-13 سال پيش يك دفتر بزرگ داشتم كه توش خاطرات روزانه مي نوشتم و خيلي از هم نسل هاي من و قبل از من هم اين كار رو ميكردن. حالا اينكه چي مي نوشتم بماند اين مهم نيست( گاهي اوقات يه روزهايي هيچ اتفاقي نيفتاده بود و من اصرار داشتم كه بنويسم گاهي وقتها خسته بودم دري وري نوشته بودم گاهي ...) چيزي كه خيلي جالبه اينكه وقتي مي نوشتم و دفتر رو مي بستم مهم ترين كار اين بود كه بگردم و يه سوراخ تازه پيدا كنم براي اينكه قايمش كنم.نه براي انكه چيزه ممنوعه توش نوشته باشم و نه حتي براي اينكه فكر كنم شايد يه روز بعد يه عمر زندگي مامانم بياد تو اتاقم بگرده . نه (به خاطر ندارم هيچوقت استقلال و امنيتي كه توي اتاقم داشتم توسط مامان بابا مورد تهاجم قرار گرفته باشه!!!) نفس قضيه اين بود كه اين جور نوشته ها بايد قايم مي شد و خصوصي بود . اما اين روزها كه قربونش برم اين پيشرفت روزافزون تكنولوژي رو. ميليون ها نفر از مليتهاي مختلف با فرهنگ و سنن جورواجور همه چيزهايي كه دغدغه روزمره يا يه عمرشون به حساب مي ياد. شادي ها، غصه ها، دردها، مسايل حتي خيلي خصوصيشون ، بي حوصلگي ها و روزمرگي ها رو جايي مي نويسن كه همه بخونن و از لحظه ايكه مي نويسند چك مي كنند ببينند چند نفر خوندنش ونظر شون چي بوده؟؟؟(مثلا" راه دور نريم همين خود من همون آدم ديروز از وقتي كه مي نويسم هي ا آقاي همسر بوسيله كليه امكانات فراهم شده توسط تكنولوژي پيشرفته اعم ازSMS و CHAT ,TEL و بعد هم نيروهاي ماوراء طبيعه مانند تله پاتي .. . مي پرسم كه آيا نوشته من رو خونده و اگر خونده نظرش چيه؟ كه انگار اگه نفهمم ميميرم) راستي جريان چيه ؟ آيا موضوع فقط اينكه چون ما بانوشتن خلق يك اثر مي كنيم پس دوست داريم ديگران ببينن ؟ كه خوب اونموقع ها هم توي دفترهامون همين كار رو ميكرديم. آياهمه دنيا ييهو متوجه شديم كه هر آدمي ممكنه يك نظريه تازه داشته باشه كه خوندنش ممكنه خيلي كمك كنه؟ كه خوب چرا وقتي از خوشحالي ها و عشقولانه هامون ميگيم هم دوست داريم همه بخونن و نظر بدن؟ شايد مي شد دفتر ها رو بست و لي اينجا بستن معني نداره ... يا اينكه دوست بي خطر ديگه پيدا نمي شه اينجوري ميشه هزاران دوست و حامي كه خيلي هم مهربونن وهر وقت هم نامهربون بودن ميشه نظراتشون رو حذف كرد و اصلا" نشنيد ه گرفت پيدا مي كنيم؟ يا ؟ يا؟ نظر بدين حتي اگه نظري نداشتين بنويسين ندارم كه بدونم اينجا رو خوندين!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و اما در مورد ولنتيان مهم ترين خاطره من از روزهاي ولنتاين در سالهاي قبل از ازدواج مربوط ميشه به ظهر روزيكه من و دوفقره دوست نازنين دانشگاهي در يك رستوران نشسته بوديم و طبق معمول مشغول حرف هاي ريز ريز زدن و بلند بلند خنديدن و در ضمن زير چشمي هم حواسمون به دختر خانمي بود كه تنهايي نشسته بود يه گوشه .ما هم هي بهم متذكر مي شديم كه الهي شكر ما 3 تا اقلا" همديگر رو داريم اين دختر افسرده گناهيه تنها رو ببينين...كه ناگهان ديديم يك فقره رستم بلندبالاي جنتلمن رخش بسيار مدل بالاش روبروي در رستوران پارك كرد و يك بسته كادوي خوشگل و يك دسته گل قد هيكل تنومند خودش از داخل رخش درآورد و آمد توي رستوران و خوب ميدونين ديگه صاف رفت نشست كنار دختر خانم تنهاي گناهيه ...
و قيافه هاي ما هم ديدني بود و نهار هم چقدر خوردني... خلاصه كه ما هرسه با حفظ روحيه محل را ترك كرديم و يكيمون همچين كمي خجالت زده رفت ديدن مردي كه امروز سالهاست كه همسرشه و اونروزها فقط هيچكس بود .ما دو تا باقيمانده هم همچنان با حفظ روحيه مجدد رفتيم پي زندگي و كارهايي كه نداشتيم.
اما بعد از ازدواج قشنگترين كادوي ولنتاين براي ما يك فقره PUZZLE با 2000 تكه بود كه به همه پيشنهاد ميكنم بخرند اين وسيله بازي عجيب چيز آرامش بخش ،دوست داشتني و زيباييه.اگر در انتخاب كمك خواستين برام بنويسين.ما امسال هم قراره مشتركا" يك PUZZLE ذيگه براي هم بخريم .
ولنتاين همتون پر از شكلات و دلخوشي
پيشنهاد: گويا روز 29 بهمن روز سپندار مهرگان از 3000 سال پيش در فرهنگ ما ايرانيان به عنوان روز
عشق جشن گرفته مي شده.يك نفر به ماخبر بده اگر درسته داستان از چه قراريه .خوب اونوقت ما هم همين روز رو جشن بگيريم. ( آسمان را هواي بوسه بر خاك است ، برف بهانه اوست ) اصلا" خاك بر سر اين خارجي هاي كافر، بي فرهنگ وتمدن...
ديروز غروب وقت اذان بود كه داشتم با خدا غر غر مي كردم نه كه معترضانه بلكه ملتمسانه ته دلم هم خودم ميدونستم همه چي مرتبه و چيزي كه براش دارم غرغر ميكنم شايد واقعا" ارزش اين بغض رو نداره يعني در حقيقت داشتم واسه اينهمه راكد بودن كاريم غرمي زدم و هي ميگفتم خدايا من اينهمه كار بلدم و اينهمه انرژي و توانايي دارم پس بركتت كو؟ چرا اونجوري كه من ميخوام نميشه؟يه كاري كن اونجوري شه...كه ناغافل ديدم آخ آخ بريدم ...بدجوري هم بريدم انگشت اشارم رو.خون بدي مي اومد و وقتي گرفتمش زير آب تازه ديدم گوشت انگشتم آويزون شد.آخ كه اون لحظه چقدر بدجوري فهميدم معنا ومفهوم دنيا جلوي چشمم سياه شد و حالت تهوع بدي پيداكردم چيه؟ اولين كاري كه بعد از بالا اومدن نفسم تونستم بكنم تماس با آقاي شوهر بود بعد ازاونهم عمليات پزشكي شامل خوردن چند فقره قند.آقاي همسر هم يه تيم اورژانس متشكل ازخواهر شوهر و همراه فرستاد سراغ ما تا برسونن مارو بيمارستان و خودش هم فكر كنم دگمه پرواز ماشينمون رو زد و خودش رسوند.3 ساعتي اين مجروح عزيز در راهروهاي بيمارستان ميلاد قدم زد .آقاي همسر هم از در و ديوار حرف زد تا يادمون بره چه بلايي سر خودمون آورديم (درضمن گفت بخيه درد نداره ولي يكي از بدترين صحنه هاي زندگيه من همون آمپول هاي بي حسي بود كه قبل از بخيه ها خانم دكتر سنگدل با بي رحمي به انگشت ما فرو كرد.انقدر نوك سوزن كند بود كه وقت فرو رفتن تقي صدا داد) خلاصه كه تا بعد از جراحي (5 تا بخيه) هم ما دختر خوبي بوديم ولي بعدا" وقتي آمديم بيرون و دريك لحظه جنايتي كه بهم شده بود مرور كردم تازه گريه شروع شد(البته بازهم خيلي گريه نكردم در حقيقت خودم بيشتر از اينها انتظار داشتم) و اما نتيجه اخلاقي اينكه غرغربه هر شكلي ممنوع و صبر و شكر جايگزين. نتيجه احساسي هم اينكه الان مدتيه متوجه شدم هر موقع در شرايط خاص گير ميكنم ديگه شماره بابام رو نميگيرم وشماره آقاي شوهر را شماره گيري مي كنم .نتيجه رفاهي هم اينكه ما تا 10 روز آينده از ظرف شستن معافيم ...
از داستان انگشت كه بگذريم بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر هم با همه حاشيه هاي زيادش تموم شد ونصيب من و آقاي همسر از اين واقعه ملي تمرين ايستادن در صف ونديدن فيلم ها وتنها تماشاي يك فيلم از فريدون جيراني به نام پارك وي بود كه ميتونم بگم به معنا ي واقعي كلمه يك افتضاح بود شما در اين فيلم قراره بترسين و در بعضي قسمتها هم يه جورايي احساساتي بشين ولي متاسفانه در هر دوقسمت متوجه ميشين كه كارگردان به خودش اجازه داده به شعور شما توهين فراواني بكنه در هنگام تماشاي فيلم ملت كلي خنديدن...
ما هم همينطوربيشتر فيلم سبك فيلم هاي Naked gun شده بود.اميدوارم بعد از جشنواره فيلم هاي بهتري كه بخاطرشون فقط صف وايستاديم ببينيم.
توي راه چالوس به تهراني و داري فكر ميكني كي بود كه مهمون داشتي ؟ شب قبلش رفتي كلي خريد و آمدي تند تند شستي و خورد كردي و پختي و جمع كردي فشار فشار غذا هات رو چپوندي توي يخچال و رفتي بخوابي كه از خستگي اصلا" يادت نمي ياد كه كي رفته بودي توي اتاق كه كي خوابت برده . صبح همچين هيجان زده از خواب پاشدي كه يه دنيا كار هاي ريزه ميزه كوچولو كه فقط خودت ميدوني چيه رو انجام بدي اساسا" هم كه هميشه يك كارهايي هست كه بايد دقيقه 90 انجام بدي مثل چايي دم كردن و مو خشك كردن و آرايش و چيدن خوردني ها و... مهمونات اومدن ريختي پاشيدي كوبيدي كلي بهت خوش داشته ميگذشته كه ميفهمي دارن باهات خداحافظي مي كنن و همه رفتن و تو تازه متوجه دور و برت شدي كه ميبيني اه چه جالب كفپوش سفيد خونت تبديل به مشكي متاليكي شده و تازه شروع مي كني دوباره به شستن و جمع كردن و چپوندن و جابجا كردن... صبح پا ميشي تا ظهر دورخودت ميچرخي بعد ييهو عصري ميري شمال و يك روزونصفي فقط ولو ميشي (كه اگه يه سر به دريا نزده بودي فكر ميكردي حتما"بايد ديوونه باشي كه اينهمه راه اومدي فقط واسه اينكه ولو بشي جلوي شومينه و موزيك گوش بدي) حالا داري برميگردي و پيش خودت فكر ميكني اين اتفاق ها كي افتادة؟ پارسال ؟ ماه پيش؟يا همين 4و5 روز پيش؟ راستي كه چقدر عمرمون داره تند تند ميگذره... اصلا" بگذره . هميني است كه هست ... چه خوش گذشت ![]()
پي نوشت1:خداوكيل اگه آقامون نبود كه كمكمون كنه در همه موارد بالا ما كه دست تنها برنمي اومديم دروغ چرا تا قبر آآآآ و الهي شكر كه من از اون زنهايي هستم كه دوست دارن آقاشون در كارهاي منزل بهشون كمك كنه. جسارتا" گاهي كار كردنش رو هم بيشتر از خودم قبول دارم.
پي نوشت 2: راستي 30 ساله ها به چي فكر مي كنن؟ ما و آقامون می دونیم به چی ![]()
پي نوشت 3:تو رو خدا كسي ميدونه من چطوري ميتونم موزيك هايي رو كه دلم ميخواد اينجا بزارم تا ديگران Download كنند؟
مسخره است بچه گانه است خودخواهانه است ...هرچی که هست باشه ما قراره از دیروزصبح تا فردا شب که مهمون داریم تولدمون باشه.به هرحال هرچی که هست بد نیست. خصوصا" حالا که تقریبا" زحمات چهارماهه گذشته کاری ام به باد فنا رفت ...اگرچه که مدتیه دارم سعی میکنم به مصلحت ایمان بیارم وباور کنم که حتما" اینطوری بهتره.آسون نیست ولی میفهمم که اینجوری میشه شادتر و از اون مهم تر راضی تر زندگی کرد. چنانچه این تمرینات نتیجه داد حتما" خبر می دم...
من نمي دونم آيا سي سال زندگي مدتي طولانيه يا كوتاه؟ وسط راهه يا اول راه؟ ولي براي من وقتي براي فكر كردنه و وقتي امروز به 30 سال گذشته فكر مي كنم نه خيلي از خودم راضيم و نه خيلي ناراضي فكر ميكنم خيلي چيزها ياد گرفتم و خيلي فرصت ها رو هم از دست دادم و خيلي خيلي چيزها و آدم هايي ديگه كه ميان جلوي چشمم وميشن خاطره هايي كه باعث ميشه لبخند بزنم يا تند تند سرم رو تكون بدم كه شايد پاكشون كنم ولي صادقانه كه بخوام بگم الان تنها فكركردن به يك اتفاق يك حادثه ساده باعث ميشه كه احساس خوب خوشبختي بكنم احساس سبكي ، حس لذت بردن از بودن و اين فكر چيزي نيست مگر داشتن همسر،دوست همراه، تكيه گاه ، سنگ صبور و بالاخره مهربوني كه هرروز فكر ميكنم من چه كار خوبي تو زندگيم كرده بودم كه خدا تو رو به من داد و به همين سادگي شد تا وقتي بهت فكر ميكنم از شادي در خودم نگنجم و دلم بخواد وسط گريه هام بلند بلند بخندم.
همه ي كس دوست دارم و
تولدم مبارك ...
