دارم طولاني مي نویسم گفته باشم ها .بعدا" نگين ال وبل و جيم بل
آقاي شوهر در همون دوران جشنواره به بنده متذكر شده بود كه فكر همراهي ايشون براي ديدن اين فيلمو به كل از مخيله عزيزم خارج كنم كه البته دليلشون هم اين بود كه از فيلم هاي اعتيادي معتادي خوشش نمي ياد و نمي خواد يه همچين فيلم اعصاب خورد كني ببينه (در ضمن ايشون يك بند هم به فيلم شمعي در باد كه اسمش هم يادش نمي آمد اشاره مي كرد) خدا وكيلي از يه نظر هايي دمش گرم .من تازگي فهميدم كه از فيلم هاي بيخودي خون و خونريزي كه مثلا" ترسناك هستند ولي به نظرم بيشتر چندشن خوشم نمي ياد .قبلا" مي ديدم و هي به جد وآباد خودم فحش مي دادم حالا نمي بينم. در ضمن يك كمي هم نسبت به احساسم درمورد فيلم ها ي ترسناك مشكوكم. بگذريم ...درجشنواره امسال كه قبلا" عرض كردم جز صف و يك پارك وي كه نصيب نشه الهي چيز ديگري نصيب ما نشد.از بعد ار عيد هم ما دنبال حداقل 1 الي 2 نفر آدم مي گشتيم كه بياد با ما اين فيلمو ببينيم.(تنهايي سينما و رستوران غمم ميگيره) نهايتا" در تاريخ 26 فروردين ماه بالاخره فهميديم با تيمي كه خواهر كوچك وعزيز ما ترتيب داده قراره ساعت 6:30 در يكي از 3 سالن جديد التاسيس اريكه ايرانيان فيلم را ببينيم. در سينما فهميديم ما 9 نفريم (اونهم چه 9 نفري !!!).خوب فيلم شروع شد و تا 15-20 دقيقه اول فيلم صداي فيلم نامفهموم بود آقاي دوست عزيز خواهر ما رفت و به اون جناب مسئول اعتراض كرد ايشون فرمودند ببنيم چيكار مي كنم 10 دقيقه بعد كه ايشون كاري نكرده بودند ما به برادر خودمون گفتيم برو بگو يا درستش كنن يا همين الان ميريم بيرون و1500 تومان خود را از حلق مسئولين خارج مي كنيم كه بحمدالله بعد از 2 دقيقه فيلم قطع و پس از چند ثانيه با رفع اشكال پخش شد.اونجاهايي را هم كه نشنيده بوديم تشخص به خرج داديم و خودمون نشنيده گرفتيم و اما فيلم، همين حالا هم كه دارم در موردش مي نويسم دچار حالت اظطراب و تهوع مي شم ،دستهام يخ مي كنه دندونام رو بهم فشار ميدم وقلبم تند تند ميزنه ....بابا عجب فيلمي، عجب بازيهايي ،عجب طراحي صحنه اي .عجب...همين جور حالمون بد بود و به اواخر فيلم هم داشتيم نزديك مي شديم ديدم گويا زمين لرزهاي خفيف داره همين جور رديف مارو مي لرزونه تا نگو آقاي دوست خواهر كوچك كه قبلا" هم به خواهر كوچك گفته بود نمي ياد اعصابش بدجور بهم ريختهو هي داره پاشو تكون ميده .فيلم تموم شد و ما هم با توجه به وضعيت جسمي و روحي كه ازفيلم بهمون دست داده بود لازم داشتيم كه بزنيم توي گوش يه نفر و بعدش هم گريه كنيم و گلاب به روتون بالا بياريم داشتيم براي جلوگيري از وقوع اين وقايع حواسمون رو پرت مي كرديم به سمت نقد وبررسي فيلم كه در موردش چي بنويسم كه ناگهان ديديم آقاي دوست خواهر كوچك داره يك مقدار معتنابهي حرفهاي بيربط به بنده و خواهر كوچك ميزنه (آخه وقتي داشتن مي رفتن اخراجي ها رو ببينن من خيلي سعي كردم جلوشون رو بگيرم تا پولشون رو دور نريزن) اگه ما همون خاتون حداقل 4 سال پيش بوديم كه سينما رو به آتش و خون كشيده بوديم ولي از اونجايي كه ما داريم تغيير مي كنيم پس فقط به گفتن اين جمله كه اينجا يك مكان عموميه بسنده كرديم (البت يه جوري با عصبانيت گفتيم كه يه كم تهديد هم توش باشه)بعد هم براي جلوگيري از خونريزي هرچه سريعتر خود را به درب هاي خروجي رسانده و هواي تازه و سيگار استنشاق كرديم.
واما خود خون بازي
من شنيدم كه معني اين كلمه در حقيقت عملي است كه معتادين هنگام تزريق مواد مخدر انجام مي دن يعني اول كمي از مواد را تزريق ميكنن سپس خون رگ را به داخل سرنگ مي كشن و مجدد مواد آميخته شده با خون را به خود تزريق ميكنن(گويا حال بيشتري ميده). ما در فيلم هيچ اثري از سرنگ و يا عملياتي دراين باره نديدم و خدا وكيل با توجه به اينكه نسبت به انواع مواد مخدر و نوع استعمال آن ضعيف هم هستيم نفهميديم اين خانم معتاد چي ميزنه؟؟؟ (البته شايد ابزار اين كار هم جزو خط قرمزهاي نشون ندادنيه )
نتيجه اجتماعي :من نمي دونم اهداف سازندگان از ساخت اين فيلم چي بوده ولي فكر ميكنم اين فيلم بايد توسط افراد جامعه در سنين مختلف ديده بشه .
نتيجه فردي : خدا به دور اين دختر اگر بچه من بود مي دونستم چگونه ببرم بخوابونمش واسه ترك. اما از شوخي گذشته اگر فرزند شما معتاد بود چكار مي تونين بكنين كه پاره تنتون هم به زندگي اميدوار بشه و هم با اراده ترك كنه؟؟؟اصلا" كي ميدونه يه بچه بايد چه جوري بزرگ بشه تا معتاد نشه؟؟بچه هاي اين دوره كه هركار ميكني باز طلبكارن و تو بدهكار.مادر و پدر واسشون فقط معنيه يه خيابون يكطرفه رو ميده كه بايد ازش همين طوري ماشين بياد .دست بده پيشكششون دست بگيرشون انقدرمتوقع شده كه گاهي يادشون ميره يه وظايفي هم دارن.كمك مالي و جسمي سرشون رو بخوره مهربوني و چشم و بعله كه لغت هاي گم شده اي هستند. همچين نوشتم شك كردم نكنه خودم هم مادر 4 تا بچه ام!!!
نتيجه سينمايي: خيلي فكر كردم كه چي بنويسم .راستشو بخواين فقط مي تونم بگم اين فيلم خيلي خوب است همه سازندگان فيلم خون بازي خسته نباشين ، دستتون درد نكنه .عالي بود .نميچرخه زبونم كه فقط اسامي كارگردان هاي فيلم رو ببرم و حرفي از بازيگز ها نزنم از بازيگرها بگم از فيلم نامه نويس ها نگم از فيلم نامه نويسها بگم و از .....راستي كلمه خيلي خوب بهتره يا عالي ؟؟؟)
سخني هم با خوانندگان وبلاگ بنفشه خاتون
1- اينجا هرچيزي كه نوشته مي شه تراوشات مغزيه خودمه مگر اينكه ماخذ اعلام كنم يا مثلا" بگم جايي خوندم يا شنيدم.
2- آلاله جان من گاهي به يه چي فكر ميكنم ،مينوسمش و 2 ساعت بعد وقتي بر ميگردم دوباره مي خونمش از خودم مي پرسم راستي منظور نويسنده چي بوده؟ خانمي ! اگرانقدرنوشته هاي من ارزش داره كه با كس ديگه اي هم در موردش حرف مي زني كه من بايد كلي خودمو تحويلات اساسي بگيرم اما استدعا دارم توجه داشته باشي كه اينها نوشته هاي منه نه نوشته هاي امير. اگه با نوشته هام ارتباط برقرا ركردي تروخدا ،تروخدا خودت برام بنويس .اينكار چند فايده داره: 1- من خوش به حالم ميشه چون مي فهمم كسي اينجا رو مي خونه 2- شما خودت ظريفي نمي خواد كاري كني كه نظراتت ظريف تر بشه 3- خودت باش تا گم نشي .
3- امير جان زبون تو رو من مي فهمم شايد به نظر ديگران سخت بياد اما اگه با مني كه من خودم هم گاهي اوقات همين كاره ام .مي فهممت. در ضمن در مورد تصميم ما كاملا زدي به باقاليجات...
4- خانم يا آقاي حلزون ناراحت نشو. آقاي الزون 2 هفته شلوغ و سختي داشته و فرصت نكرده چيزي بنويسه شما دلخور نشو خودش گفت برات بنويسم كه ناراحتي در كار نيست شما بنويس اونهم از هفته ديگه مي نويسه آخه ميدوني الزونه ديگه ،اسمش روشه .چه انتظاري داري؟شما كه بايد بيشتر درك كني.
5- و اما الباقي خوانندگان مخفي عزيز لطفا" نظر بدين .آخه بابا سخنران هم بعد از سخنراني يا براش كف ميزنن يا صلوات مي فرستن يا تخم مرغ و گوجه فرنگي پرت مي كنن.
والسلام .و خسته نباشید..
تا حالا پيش آمده براي چندين دقيقه يا ساعت در حال انجام كاري باشين كه احتياج به حواس جمع نداره ؟؟موقعيت غريبيه .من متوجه شدم كه در همه اون دقايق داشتم پراكنده به خيلي چيزها فكر مي كردم ،اونجا نبودم و نهايتا" حال خيلي خوبي نداشتم ، همش داشتم سعي مي كردم مشكلات و مسائلم رو حل كنم ميجنگم ،با خودم حرف مي زنم گاهي ميخندم و گاهي مي فهمم به يه خودكار و كاغذ احتياج دارم كه ضرب و جمع وتفريق كنم خسته مي شم انگار همه مورچه هاي دنيا به قلب و مغزم حمله كردن ودارن از سرو كول هم بالا ميرن ...تازگي ها كه زرنگ شدم وبراي فرار از فكرهاي به قول آقاي شوهر مسموم سعي ميكنم به وبلاگم فكر كنم و چيزي كه يحتمل خواهم نوشت يعني تازه دارم ياد مي گيرم كه گاهي بتونم يه فكر هام جهت يدم .و گاهي موفقم و گاهي يه وقت به خودم مي يام و تازه متوجه ميشم كه مغزم خسته است گريه ام گرفته درست مثل موقعي كه مي فهمين فك شما خيلي درد ميكنه چون الان 15 ساعته كه دارين آدامس مي جويين و حالا دلتون مي خواد با تمام قوا تفش كنين .قديمي ها مي گفتن شيطان براي دست هاي بيكار كار درست مي كنه من ميگم نه تنها براي دست بيكار بلكه واسه مغز بيكار . حالا فكر كنين به مرده شورها ، به مردهايي كه توي كارواش ماشين مي شورن ، به راننده هاي تاكسي و اتوبوس و مترو،به اون زنهاي كه كارشون پاك كردن هزاران كيلو سبزي توي تنهايي خونه است ،به شوينده هاي ظرف توي آشپزخونه رستوران ها ،به اونهايي كه خيابون ها رو آسفالت يا جارو ميكنن وبه خيلي كارهاي ديگه ...راستي اونها چه مي كشن؟ سكوت و تنهايي و فكر بايد جهتي داشته باشه .اگه حتي تمرين سكوت مي كنين بايد ياد بگيرين و تمرين فكر نكردن بكنين. به نظرم فكر نكردن قدمي قبل از سكوت كردنه . به فكر نكردن فكر كنين.
اين وبلاگ يه خوبي داره و اون اينه كه بالاخره اين چيزها رو مي نويسم فقط اميدوارم كه بتونم خودم خوبتر باشم و فرصت پيداكنم تا بيشتر به چيزهايي كه زودي مي نويسم فكركنم و پخته تربنويسم. پس فعلا" همين.
اين روزها ما داريم تصميم هايي ميگيرم البت امیدوارم که بگیریم و اميدوارم بهترين تصميم رو بگيريم .شما برامون دعا كنين.
راستي كسي آشنايي در سفارت هلند نداره؟؟؟ ( مطمئن باشين كه ويزا نمي خوام)
خبر دارین دیروز ایلام (فکر کنم) تگرگ های ۱۵۰ گرمی آمده؟؟؟آسمون رحم کنه..
عموي آقاي شوهر بعد از 30 سال به ايران آمده .در جمع بندي كلي : مردي دوست داشتني،مهربون ،خانواده دوست ومدل ايروني هاي بزرگ شده خارجي است (اين دسته از آدم ها از نظر من يه جورايي به نظر ساده و بدون فيلم درآوردن هستند نمونه زنده : خان دايي خودم و شوهر خواهر آقاي شوهر) وديشب در منزل پدري آقاي شوهر به همراه عمو ها و دايي و والدين و خواهر وعمه مادر آقاي شوهر خاطرات 50-60-70سال پيش دوباره مرور و زنده مي شد .عكس ها كه ديگه جاي خود داشتند .عكس مامان توري با اون پيرهن يقه توري و و كلاه و گل رز سفيد توي دستاش در 6-7 سالگي ،،نوارصداي خانم ، يادآوري حاج آقا ، خانم جان ، درختهاي دورتا دور باغ ، تار، خونه نظر كرده ،شير ياخط ،چلوكباب 9 قران،14 تا بچه نه 13 تا يكيشون افتاد توي حوض نه 12 تا اون يكي افتاد تو آتيش... هيس صداش در نيارين شيون نكنين بعد كه مهمونها رفتن،،خانم مامور خريد ، حليم نذري ،اولين يخچال سال 33 به قيمت 2500 تومان بانك ملي كه همسايه ها با تعجب يراي افطار مي آمدن يخ بگيرن، ماشين عمواولين بيوك در ايران ، هتل واريان ،گلپايگاني ،آرايش كردن مردها ،شمسي خانم گفت ،مشروب وتنبيه و سنتور و برف ،برف ،برف كه همين طور ميباره و روي همه خاطره ها رو ميپوشونه غافل از اينكه كمي گرماي يك يادآوري همش رو آب مي كنه .براي منكه فقط انگار شنيدن يك قصه بود رها شدن از دست اون خاطره ها تا فردا ظهر هم امكان پذير نشد .خدا به خود صاحبان خاطرات كمك كنه ... ما هيچ كدوم نتونستيم باور كنيم كه حضور عمو در اين وقت در ايران بي حكمت بوده .
رختخواب مرا مستانه بنداز
طبیب دردم
تو پیچ پیچ ره میخانه بنداز
طبیب دردم نازنینم ، مه جبینم
بخواب و بلکه در خوابت ببینم
سرم را سرسری کردی بسوزی
وای دل اي دل
بحق و کافری کردی بسوزی
وای دل ای دل
دلربایم ، مه لقایم
عزیزم تو کجایی؟ ما کجایم؟
تا بودم سوزن دست تو بودم
خدا می دونه
میون پنجه و شست تو بودم
خدا می دونه
اجل اومد که جون از ما بگیره
ندادم چون که پابست تو بودم
خدا به دردم
مگر چه کردم
نیاد روزی که ما بی تو بگردم
درخت پير بودم كنج بيشه
تراشيدن منو با زخم تيشه
تراشيدن منو قليون بسازن
كه آتش بر سرم باشه هميشه
* كورس سرهنگ زاده
دير شده براي نوشتن اين مطلب خودم هم مي دونم اما مي نويسم. فيلم اخراجي ها رو دو شب قبل از عيد ديدم يه جورايي هم دلم نمي خواست اين فيلم رو ببينم هم به 3 دليل دلم مي خواست ببينم و اما دلايل:
1- حجم بالاي هنرپيشگان موفق سينما كه هر كدام به تنهايي قدرتي هستند براي فروش گيشه.
2- نوع فيلم : كمدي
3- آقاي ده نمكي و داد و بيدادهاش و كلا" خود اين موجود.
اما بعد از فيلم چه نصيب ما شد؟؟؟
1- هنر پيشگان عزيز هيچ تقلاي بخصوصي نكرده بودند .آقاي اكبر عبدي با اون قيافه ذاتا" دوست داشتني ختي اگر واقعه عاشورا رو با اون لهجه شيرين آذربايجاني تعريف كنند شما مي تونيد تا آخر بخندين. بازي هاي آقاي امين حيايي و آقاي شريف نيا و آقاي صديق شريف و اون آقا سيبيلوهه كه هيچ وقت متاسفانه فاميلش يادم نمي مونه و بقيه آقايان بسيجي و رزمنده در جبهه تكراري و اونهم از نوع ضعيفش بود هيچ چيز تازه اي وجود نداشت. آقاي كامبيز ديرباز هم كه مخلوطي شده بود از فيلمفارسي و وسترن و هاليوود و باليوود و دست آخر يك بازيه لو رفته غير جذاب. خانم هاي عزيز كه ديگه حتي احتياج به نام بردن وتعريف هم ندارند.تنها بازيه ارژنگ امير فضلي چيز تازه اي بود فكر كنم اولين معتاد شوخ طبع دوست داشتني سينما و تلويزيون .
2- اگر مي خواهيد به اخراجي ها به عنوان يك فيلم كمدي نگاه كنين لزومي نداره برين حتما" سينما .شما مي تونين در منزل ،محل كار ،محل تحصيل ،محل هاي عمومي ... بشينيد و يك بار ديگه كليه SMS هاي موجود در گوشي موبايلتون رو مرور كنين. اگر اغراق نكنم 98% شوخي ها فيلم مربوط به پيام كوتاه هاي همين چند سال اخير هستند.
3- آقاي ده نمكي شما چي فكر ميكنيد؟ فكر مي كنين خيلي زرنگين ؟ ؟؟؟ جواب من اينه : بله شما از نظر من از اون خيلي زرنگ مزخرف ها هستين كه مي دونن كجا ها باد مي ياد . همه شما رو از سالهاي 60 (منتقد)و بعد 70(روزنامه نگاراونهم چه روزنامه اي ) و حالا 80 (كارگزدان!!!)روزبه روز بهتر ميشناسن. من حتي فكر ميكنم اون شلوغ بازي هاي بچه گانه شما در روز اختتاميه كه آقاي پرستويي هم بهش اعتراض داشت فقط براي جلب توجه قشر ساده و عوام بود كه حتما" برن و فيلم سطح پايين شما رو ببينن (يكي از نزديك ها بعد از ديدن فيلم به ما زنگ زد گفت خيلي فيلم خوبيه برين و حتما" زودتر ببينين احتمالا" از روي پرده برش ميدارن آخه خيلي حرفهاي نبايد ميزنه توش!!!(آقاي ده نمكي به خودتون ببالين فيلم شما رو با مارمولك و امثالهم مقايسه مي كنن كه قصه ماه من و ماه گردونه ). فروش بالا ي فيلم اخراجي ها كه حتي براي خود شما هم غير قابل پيش بيني بود و گفته بودين لطف خداست نشاندهنده 2چيز است.اول اينكه ما ايراني هاي عزيز،خسته ،درگير هميشه نگران و دائم ترسيده مي خواهيم يه جوري بخنديم و دوم اينكه شما قاعده اين بازي رو بلدين و گرنه شما كجا و دانش كارگرداني ؟؟؟ در جايي گفته بودين:" اين آدم ها و اين اتفاقات كاملا" واقعي هستند و من خودم باهاشون زندگي كردم ." واقعا" كه جوا ب شما همون تو خوبيه. انسان فراموشكاره قبول ولي نه اينكه ديگه همين 15-20 سال پيش كه بدترين وسخت ترين روزهاي زنگديش رو به مدت 8 سال زير باران موشك و بمب و آوارگي و خون يادش بره ...واقعا" اين شوخي هاي جسورانه!! مال اون سالهاست؟؟؟به ليلي با من است نگاه كنين و ظرافت و واقعيت را ببينين. فيلم شما خنده دار و مال امروز است كاش بجاي اين همه مزخرف مثلا"فيلم را به شكلي مي ساختين كه آدم هاي امروز در يك سفر زمان رفته باشن به دوران جنگ اسم فيلم هم مي ذاشتين ماشين زمان بي ملاحظه !!! امروز در خبر صبحگاهي شنيدم مي خواهيد قسمت 2 و 3 اين فيلم رو بسازين!!!آقاي ده نمكي شما ده كه هيچي يه دنيا نمكي .صميمانه اعلام مي كنم من از حالا شما رو براي خودم تحريم شده فرض ميكنم. باقي دوستان هم هرجور صلاح مي دونين.
**اگه اينجا وبلاگ نبود حالا حالا ها در اين مورد مي نوشتم. و خدا ميدونه تعداد علامتهاي تعجب به چند هزارتا مي كشيد!!!
داشتم كار مي كردم كه يهو متوجه شدم با توجه به اينكه من مدتيه كم تر از گذشته مي نويسم نكنه خداي نكرده اين تعداد بالاي خوانندگان عزيزدل يكوقت دلسرد بشن از وبلاگ ما وديگه نيان سراغش در نتيجه تصميم گرفتم هر چه سريعتر كار را رها كنم و حداقل چند خطي بنويسم اما امان از وقتي كه هرچي زور ميزني نمي ياد .خلاصه پس از تلاشي بيهوده گفتم چرخي بزنم تا شايد آسمان و زمين به فرياد برسه و يه طوري بشه كه ناگهان يادم افتاد من و آقاي شوهر و خواهر آقاي شوهر روز يازدهم فروردين كار بسيار بسيار بسيار مفيدي انجام داديم كه همانا رفتن به موزه ايران باستان (واقع در خ امام خميني خ سي تير) و موزه آبگينه بوده. بازديد ازموزه ايران باستان حدود 2 ساعتي به درازا كشيد و موزه آبگينه هم حدود نيم ساعت البت نه به اين دليل كه اين بزرگتر بود يا اشياء ديدني تر داشت بلكه تنها بدليل يافتن يك آقاي جوان باستان شناس در بدو ورود كه اتفاقا" با صبر و حوصله زياد داشت براي دوست همراهش در مورد همه چيز توضيح ميداد و در ضمن هم آمار بسيار دقيق و به روزي داشت در نتيجه ما 3 نفر هم با خجالت وبي تفاوت همراه با حركات آكروباتيك خودمون رو به آقا يون نزديك مي كرديم تا از معلومات ايشون بهره ببريم و بفهميم اصلا" چه خبره؟ كه خدا رو شكر بالاخره آقاي شوهر جسارت خودشو جمع كرد ومحترمانه از اون آقا خواهش كرد اگر امكان داره براي ما هم توضيح بدن كه الحق والانصاف ايشون هم سنگ تموم گذاشت.اما خوب چون متاسفانه به موزه آبگينه نيامدند درنتيجه ما هم مونديم بي راهنما و جالب اينكه خود موزه هم راهنمايي نداره (مگر باتور خارجي !!!)و فقط اگر احيانا" سوالاتي به ذهنتون برسه جواب مي دن همين.
كاش همه موزه ها از اين آقاها يا خانم ها داشت...راستی تو خارج اوضاع موزه ها چطوره؟
نكته هاي جالب آموزشي :
1- به جام شراب در گذشته ريتون مي گفتند و غالب" قسمت تحتاني آن بر خلاف ليوان مخروطي شكل است چون هركس بايد ليوان شراب خودشو خالي مي كرده وبعدزمين ميذاشته در حقيقت ليوان نصفه خورده نامرامي و از اين جور حرفها بوده ...بعضي از ريتون ها چرخ داشته اند كه در توضيح ميشه استناد كرده به گفته آقاي هرودوت كه ميگه ايراني ها انقدر شراب مي خوردند كه ديگه ناي بلندشدن وبراي هم ريختن نداشتند در نتيجه ريتون هاي چرخ دار را پر مي كردند و براي همديگر هل مي دادند(كاري كه الان در همه بار هاي مشروب خوري انجام ميشه اليته اونها با تبحر سر مي دن ليوان ها رو)
2- در دوران قبل از هخامنشيان در ايران شيردوش مادر وجود داشته .
3- در دوران هخامنشيان سنجاق قفلي (فكرش رو بكنيد يعني فنر ) وجود داشته .
4- تمامي ظروف ساخته شده از سنگهاي مرمر دوران هخامنشي يك تكه هستند .(چون هنوز چسب كشف نشده بوده)
5- در دوران هخامنشي و قبل از آن شيشه در ایران ساخته شده (پنجره هاي متشکل از لوله های شیشه ای )
نكته همشهري: همشهري هاي عزيز شوشه درسته نه شيشه چون اين ماده اولين بار در شوش ساخته شده بوده.(ياشاسين آذربايجان )
يكي از صد نكته تاسف بار: مرد نمكي كه در زنجان پيدا شده بود در اين موزه انقدر به شكل بچه گانه اي نگهداري ميشه كه از وقتي آوردنش موهاش سفيد تر و دندان هاش رو به خرابي و ازبين رفتنه.
دومين نكته از صد نكته تاسف بار:از 100% اشياء موجود در موزه تنها 20% براي عموم نمايش داده شده و 80% باقي در زير زمين موزه رو به خرابي واز بين رفتن هستند.
سومين نكته از صد نكته تاسف بار: در اين موزه تنها 2 شي ء طلا وجود داشته اولين آن پس از انقلاب شكوهمند در بازار طلاي تهران آب شده و به صورت شمش يا هر چيز ديگر تقديم ياسر عرفات ودومين آن هم ريتون جام جم كه در حال حاضر در موزه اي سيار از كليه ملل در ژاپن در حال نمايش است.
وهزاران نكته تاسف بار ديگه كه اگر خداي نكرده درموزه جو زده هم شده باشيد معلوم نيست سر از كجا در بيارين.
نكته عجيب: يك آقايي دو دسته گل به چه قشنگي آورده بود و گذاشت بود پاي نيم تنه ملقب به داريوش كه البته مسئولين غرفه جمع آوريش كردن.هيچ كس هم انقدر فضول يا (مثل بنده كنجكاو) نبوده كه از اون آقا بپرسه فلسفه اين كار چيه؟
نتيجه غير اخلاقي : من پيشنهاد مي كنم اول CD كامل موزه را خريداري كنيد وبعد به ديدن موزه برويد. چون موزه گردي خوبه ولي با راهنما. (البت خودمون هنوز فرصت نكرديم مطالعش كنيم ولي قول ميدم همين روزها ببينمش و براتون چند عكسي هم اينجا ها بذارم.)
نتيجه خجالت آور: ما هيچچي از موزه آبگينه كه به همت شهبانوساخته شده نفهميديم. اين موزه CD هم نداره.
راستي خبر دارين همين چند وقت پيش بعد از كاوش در يه محلي در ايران 15000 شي ء عتيقه پيدا كردند كه تنها 15 فقره از اونها به پايتخت رسده؟؟؟
كليه اطلاعات بالا از طريق اون آقاهه به ما داده شده راست يا دروغش با خودش و خداش.
اين نوشته كمي هول هولي شده چون بيشتر مي خواستم در خدمتتون باشم شايد بعدا" بيشتر توضيح دادم .راستي من اونروز 15 دقيقه سكوت كردم و به موسيقي كه بايد گوش دادم ولي خدا شاهده داشتم خفه مي شدم وقتي هم كه آقاي شوهر زنگ زد انگار ما بال در آورديم.(لحظه هايي كه منتظر خوردن زنگ مدرسه بودين يادتونه؟؟)
مامان بزرگ قصه ها عاشق بود و دلتنگ ، صبور بود و خسته . خيلي خسته ...بهشت همون جايي بود كه بايد مي رفت ببينه. رفت براي رفع دلتنگي و من چقدر دلتنگ شدم براي رفتن آروم و بي صداش. من كه ديربهش رسيدم و زود از دستم رفت .
باور نميكنم كه ديگه روي اون صندلي نمي شينين مشغول به خوندن قرآن براي بارها و بارها و به آقاي شوهر نمي گين كه تو خوشگلي ها و من بايد ماچش كنم محكم . باور نميكنم كه با اون موهاي به رنگ ماه ديگه پيش ما نباشين تا من سفت بغلتون كنم و شب به خير بگم و بگين عاقبتت به خير ، نرين خونه شب همين جا بمونين.باور نمي كنم كه نيستين تا بپرسم خوبين؟ و بگين الهي شكر،نادعلي بخونين براي آقاي شوهر و بگين آقاي شوهر اسمش هم قشنگه قد و بالاش كه ديگه نگو.يادم نمي ره روز خواستگاري كه دلم ميخواست نگاتون كنم( از بسكه خوشگل و مهربون بودين توي اون چادر سفيد )ولي خجالت مي كشيدم ، تا چشمم افتاد بهتون چشمك زدين ،باورم نمي شد اونروز و نخواهم باورم بشه امروز.براي ديگران هركي كه بودين من فقط تعريف شنيدم ولي براي من مامان بزرگ خوشگل نقلي و مهربوني بودين كه قبلا" نداشتم. شايد خيلي با هم نگفتيم ولي من از ديدن روي ماهتون لذت مي بردم . خودخواهانه دوست داشتم كه باشين و نرين تا با هم بخونيم امشب شب مهتابه عزيزم رو مي خوام عزيزم اگر خوابه حبيبم را مي خوام خواب است و بيدارش كنيد...و شما خوا بيدين و بيدار نشدين... مامان توري گلم هميشه دلتنگ و به يادتونيم و تنها این فکرکه دیگه دلتنگ و خسته نیستین به ما آرامش میده .باوركنين ...
دوست خوب و عصبانی من ,چند خطی نوشته بود که حیفم آمد در موردش چند خطی ننویسم.(نوشته ایشون رو در انتهای این متن آوردم ) در دوران دانشجوی واحدی را باید پاس می کردیم به نام مدار های الکتریکی 1 که متاسفانه من 2 بار از این درس به عناوین مختلف مشروط شدم . سومین مرتبه کلاس را با استادی ناشناس برداشتم که میگفتند چندسالی بیشتر نیست که بعد از سالها زندگی از آمریکا آمده .میگفت از فشار واسترسی که اونجا بوده خسته شده و اومده به این مملکت گل وبلبل و خونسردی و متاسفانه مدرکی که داشت در اینجا براش واحدی وجود نداره (چیزی مثل مهندس کابین هواپیما اگر اشتباه نکنم) درنتیجه مدار درس می داد .این مرد یرای تمام عمر در ذهن من باقی خواهد موند ومن برای خودش همسرش و فرزندی که اونزمان توی راه بود دعا میکنم نه فقط به خاطر اینکه از جلسه دوم کلاسش گفت خانم ها آقایون هرکس که برای بار سوم به بالا این واحد درسی را برداشته و بچه دار یا شاغله بیاد به من بگه من نمره بهش بدم بره دنبال کارش و نه فقط برای اینکه وقتی من بعد از اتمام جلسه امتحان به خاطر سهل انگاری دوستان به دانشگاه رسیدم این مرد خیلی مطمئن به من آرامش داد و گفت برو خونه اینجا نمون و گریه کن وبعد دیدم به من 17 داده نه... بلکه به خاطر اینکه یه روزی انقدر برای من ساده زندگی رو دوست داشتنی و ارزشمند تعریف کرد که غرق در لذت بودن شدم. یادم نمیره یه روز سر کلاس گفت آقای فلانی سیاستمدار اول مملکت حق داره میگه این مملکت را امام زمان اداره می کنه چون من با تمام منطق های موجود وضع اقتصادی ایران رو بررسی کردم (ازقیمت نفت تا قیمت پیاز سیب زمینی )و با خیلی از اساتید خارج از ایران که از دوستان من هستند هم صحبت کردم به این نتیجه رسیدم که حتما" باید این مملکت را یک همچین نیرویی اداره یا خواب کنه... (در آمارهایی که میداد درآمد سالانه نفت در یک سالی به کل گم شده بود!!!)ولی با این همه این آدم اینجا عاشق شده بود و در مورد زندگی واقع بینانه و ساده و دوست داشتنی حرف می زد.من از این آدم یاد گرفتم که خیلی جاها توی زندگی لزومی به فشار آوردن نیست چه به خود و چه به دیگران .من امروز ایمان دارم که برای بهتر کردن وضعیت موجود ایران هیچکس رای منو نمی پرسه و اگر خدای نکرده بخوام حرفی هم بزنم بهتره که خودم خودمو بکشم.پس من آدم زمینی با عشق به زنده بودن فال حافظ میگیرم و از تفالم بهترین برداشت ممکن را میکنم و در ذهنم آینده بهتری میسازم اینجا یا هر جای دیگه روی کره خاکی چون به نیروی باور آدمیزاد اعتقاد دارم و یه جورایی با مطالعه و بی مطالعه فکر میکنم اقمار و سیارات روی روزگار آدم ها کمی یا زیادی به اندازه یک جزر ومد تاثیر گذارند.
کاشکی حافظ دروغگو نبود ... کاشکی خدا حواسش به استخاره های ما بود تا انگشتان ما بین صفحات کتابش، بین خوب و بدش سفیر و سرگردون نشن آخرش هم با یک کلمه دو حرفی دنیا روی سرمون خراب بشه یا با یک کلمه سه حرفی همه بدبختیهامون فراموشمون بشه ... کاشکی به جای طالع بینی، واقع بینی آموخته بودیم.
البته شاید در شرایطی که سیاستمداران با تدبیر بیگانه و سیاستنداران بی تدبیر داخلی می کوشند تا در ویران کردن ایران گوی سبقت از هم بربایند، حافظ و خوک برای حفظ آرامش و پیش بینی اوضاع ما را کفایت کنند
همش عجله دارم .خودم هم نمی فهمم یعنی چی ؟ می خوام قهوه بخورم تند تند تمومش می کنم. میریم پیاده روی می خوام زودتر به یه جایی برسیم تا وایستم .میگیم وایستم روی تراس توی هوای بارونی نفسی بکشم چایی بخورم و عشق کنم زودی میام تو چون سردمه . راه می افتیم بریم مسافرت می خوام زودتر برسم داریم برمی گردیم سعی میکنم هزار تا کار بکنم تا نفهمم چقدر گذشته و زودتر برسیم خونه. به خودم می گم امروز دیگه میشینم وسط اتاق و یه ربع سکوت می کنم و سعی می کنم به هیچ چیز فکر نکنم آخ که از ترسش می شینم جلوی تلویزیون یا یه کتاب بر می دارم که یعنی نه وقتش رو ندارم , میوه پوست می کنم فکر می کنم همین الان باید تا تهش رو بخورم آب پرتقال که دیگه نگو اگه بمونه هر چی ویتامین ث داره می پره میره...خودم از دست خودم کلافه می شم مهمون میخواد بیاد از دو روز قبل کلافه ام که تند تند کار هام رو انجام بدم حالا مهمونه آمده می خوام تند تند شام بدم مهمونها رفتند تا همه ظرفها رو نشورم نمی تونم برم بخوابم .(خدا مرگم بده اون موقع ها یی که بعضی از مهمونها رو بعد از غذا دیگه طاقتشون رو ندارم و می خوام زودتر برن به قول مادر آقای شوهر نصیب نشه الهی !!!) جارو می زنم زودی سمبلش میکنم تا تندی تموم بشه .گردگیری که دیگه نگو. می خوایم بریم تاتر ,مهمونی , خرید هی بال بال می زنم که دیر شد .خدا وکیل اوایل مزدوج شدن گاهی اوقات خونسردی آقای شوهر من رو می رسوند به یه جایی که دلم می خواست همه جا رو گاز بگیرم بعد کم کم که بهش نگاه کردم دیدم نه بابا اینجوری هم میشه زندگی کرد یه کمی آروم ترالان تازه کلی بهتر شدم وضعم اینه .نمی فهمم چرا همه چیز رو زود می خوام تمومش کنم وقتی خوب فکر میکنم کارهای انگشت شماریه که دلم می خواد طولش بدم یا از طولانی تر شدنش لذت می برم مثل گریم (وقتی جلوی آینه خودم یا یه نفر دیگه ای رو درست می کنم انگار نمی فهمم زمان داره می گذره, مثل فیلم دیدن یا کتاب خوندن. مثل آب بازی (حموم که میرم دوست دارم حالا حالا ها همون جا باشم دیگه خودتون بفهمین لب دریا یا استخر چه محشری میشه )با شرمندگی گاهی هم حرف زدن...و راستی از خوردن هم لذت می برم خیلی زیاد هم لذت می برم حتی از فکرش هم گاهی خوشحال میشم...
اصولا" خیلی بستنی خور نیستم نه که فکر کنین دست رد می زنم ها نه ولی دیگه اونشکلی نیستم که در هفته حتما" باید چند تا بخورم تا آرومم بگیره .(الیته بستنی های متل قو رو خیلی دوست دارم )شنیدم که میگن زندگی مثل بستنی می مونه تا آب نشده باید حالش برد...به خودم قول می دم همین الان که نوشتم تموم بشه می رم برای اینکه بشینم و چند دقیقه ای سکوت کنم و آروم بگیرم .امیدوارم دقایقش انقدر قابل ملاحظه باشه که بعدا" اینجا بنویسم.
واااااااای خدا منو نکشه هنوز شروع نکرده دارم فکر میکنم به اینکه کی تموم بشه ببینم چقدر زمان ساکت بودم تا بنویسمش...کسی نمی دونه صبر کن کجا می فروشن؟
ما رفتیم شمال و خوش گذشت و برگشتیم .عجب آب و هوایی شده ...بارونی می باره و عقل وهوش آدم رو با خودش می بره هر جا دلش خواست.
میگن امسال سال خوکه و میگن سال خیلی خوبیه .حافظ هم که به ما گفت :
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
خدا کنه که درست باشه از چیزهایی که این چند روزه از اوضاع و احوال مملکت می شنویم که به نظر اوضاع خیلی رو به راه نمی یاد ولی امیدوارم که گذشت زمان ثابت کنه اشتباه میکردیم. درست یا غلط فکر می کنم امسال برای ما یک جورایی سال مهمی خواهد بود .سال تصمیم گیری و خوش گذرونی وآرامش قبل از طوفان ....به هر حال امیدوارم که بتونیم من وآقای شوهر یه تصمیم گیری های جدیدی بکنیم و موفق بشیم که هم به قدیمی ها و هم به جدیدها عمل بکنیم .در حقیقت من فکر میکنم زندگی غالبا" به آدم ها فشار می یاره و من می خوام سعی کنم امسال ما به زندگی فشار بیاریم .

مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
