تبليغاتX
بنفشه خاتون

دراين هفته اتفاقات جالبي افتاد :

 

1-     با خدا درد دل كردم به همين سادگي و معلوم شد درد كجاست و ...چيزي ياد گرفتم .

2-   در نبود آقاي شوهر رفقا (منظورم همون 2تا ريفيق  قديميه ) آمدند منزل ما و گله كرديم و غيبت كرديم و نصيحت كرديم و صحبت كرديم و خيلي به ما خوش گذشت.

3-   براي يك ملاقات كاري با مديرعامل  شركت مهمي به دفترشون رفتم .ايشون با دمپايي در جلسه حاضر شدند. من نمي تونم اين دمپايي هاي بي ريخت با جوراب  پاي آقايان به اصطلاح مدير رو بفهمم. خوب بابا جان كفش خستتون مي كنه توي اتاقتون زير ميز دمپايي پاتون كنين ولي ديگه با اون دمپايي توي جلسه اتاق بغلي نرين .به خدا زشته آخه مگه اينجا منزل پدرتونه ؟؟؟ شما كه دمپايي ميپوشين خوب پيژامه رو هم پاتون كنين و بگردين ديگه .تكميل. اساسا" فكر ميكنم خوش به حال اين كفار خارجي نجس!!!كه هر روز بايد آقايون دوش بگيرن اصلاح كنن و با كراوات برن سركار...

4-   مامان يه دوست هم سن و سال خودش داره كه هنوز مجرده واین هفته آمده بود اینجا .تحصيلات بالايي داره بسيار زن موفقي از لحاظ كاريه (موقعيت كليدي  با در آمد بالا)خانواده خيلي خوب و محترمي  داره به زبان انگليسي و آلماني مسلطه و آشپز خوبي هم هست كلا" همه چيز تمومه خيلي زيبا نبود از روزي كه من ميشناسمش من دخترهايي ديدم كه از نظرم نه تنها زيبا نبودن بلكه گاهي زشت هم بودند اما شوهر هاي خوش قيافه اي كردند. اين خانم هم خواستگاراني داشته اما نمي دونم چرا ازدواج نكرده .آيا آقايون تحصيلات پايين تري داشتند؟ از لحاظ خانوادگي هم سطح نبودند؟ مودب و آقا نبودند ؟ خوش قيافنه نبودن يا ...امروز اين خانم شخصا" از خودش خونه ماشين ويلا بعلاوه سفرهاي خارجي سالانه داره .اما من افسردگي رو احساس كردم شديد. .به قول خودش دوستان همه يا متاهل هستند كه اگه يه سفر بخواي بري تازه ميبيني هي ميخوان مراعاتت بكنن كه بهت بد نگذره و اين اعصاب خورد كن تره ،يا مجرد ن  كه اونهم نمي تونن برن مسافرت چون يا اجازه ندارن يا پول ندارن.داشتم فكر ميكردم واقعيت اينه كه خانم هاي مجرد در مملكت ما اگر اهل خوشگذروني باشن و ...انگشت نما ميشن اگر هم بخوان هيچ كاري نكنن بايد افسرده بشن .راستشو بخواين داشتم فكر ميكردم اينجا به همه دخترها بنويسم از نظر من هيچ لزومي نداره شوهر كنين هيچ لزومي هم نداره تنها باشين وقتتون رو تلف نكنين...(دنبال شوهر هم نرين شوهرخودش ميايه )براي تنها نمودن هم  لزومي نداره به شوهرهايي كه همچون طنابهاي پوسيده چاه ميمونن چنگ بزنين به قول مادر آقاي شوهر بخت بد همون بهتر كه باز نشه .راستشو بخواين به نظرم به اين موضوع خيلي سطحي پرداختم  ولي خدا شاهده ترسيدم خيلي طولاني بشه .شما خودتون كافيه بهش يه كم فكر كنين كلي مي فهمين متاسفانه تو مملكت ما الان آقايان  بين 27-45 ساله فكر ميكننن  چه لزومي داره زن بگيرن و درگير يه نفر بشن و ... از اون سن به بالا هم فكر ميكنن برن يه دختر 20 ساله آفتاب مهتاب نديده بگيرن كه براشون بچه هاي كاكل دار و بي كاكل دنيا بياره ...به خدا هر چيزي يه سني داره .آقايان لقمه به قاعده دهانتون بگيرين.دختر 20 ساله اي كه زن يا معشوقه يا صيغه ...شما مرد 47 ساله ميشه هر روز دعا ميكنه زودتر زندگي رو به نامش كنين و همون فرداش بميرين. لااقل كسي رو انتخاب كنين كه براي سلامتيتون دعا كنه. خيله خوب بابا خودم هم ميدونم زدم خاكي .خلاصه اينكه من خودم از آدم هايي هستم كه تنهاييم رو خيلي دوست داشتم ودارم  هنوز هم  گاهي و فقط گاهي به اون تنهايي احتياج دارم.خدارو شكر كه من وآقاي شوهر از اين نظر همديگر و درك ميكنيم. تنهايي براي گاهي خوبه نه هميشه.

5-     اتفاق بعدي اينكه ما باغي هم اين وسط ها با دوستان  رفتيم و تني به آب زديم و ميوه از درخت كنديم و نشوسته خورديم وخوش گذشت...

6-   ما فردا امتحان داريم كه شما خوانندگان قديمي عزيز دل حتي حدس هم نزدين چه امتحاني اقلا" دعا كنين برام و خدا شاهده كه آرزو ميكردم كاش آقاي شوهر اينجا بود وقت امتحاني... زندگيه ديگه .درباره بالماسكه فردا هم الان نميگم از بسكه نظر دادين.

من مطمئنم اتفاقاتی در حال وقوع است که خدا به خیر کنه ...

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:32 | لینک  | 

غمگينم ،اگرچه كه آقاي شوهر ميگه وقتي نمي خواي درد دل كني براي چي اينجا مينويسي ولي مينويسم كه بيخودي همه بدونن من بيخودي يا باخودي امروز غمگينم .نه فقط به خاطر اينكه ميدونم برنده نشديم و نه به خاطر خوابهاي بدي كه ميبينم  و نه بخاطر آدمي كه ديگه نيستم فكر كنم حق با پدرم بود من خداي خودم در موقع ناراحتي هام رو گم كردم. مرز بين توقع و طلبكاري و خواهش و دستور و درخواست  رو گم كردم. من ترسو شدم با خدام  وفكر ميكنم خدا ضعفا رو دوست نداره.مامان  هميشه ميگه لزومي نداره همه بدونن اما من ميخوام بدونم كسي يه همچين حسي داشته هيچوقت ؟؟؟ شكر در همه حالي واجبه اما اگه در شادي  شكر كردي و درغم هم شكر حتي غم هاي كوچولو اما نه از ته دل اونوقت غر ميشه زد؟ راستي چه جوري بايد به خدا غر بزنم  كه نكنه ناراحت بشه؟؟ شرم  بر من  ولي دلم ميخواد داد وبيدادي هم بكنم .

گويا اين روزها دارم زور ميزنم كه بگم زور نمي زنم ،  واسه همينه كه جمع ميشه و ...بي خيال همه قصه هاي صبوري و ايمان واين نيز بگذرد و اين حرفها الان ....بهتره كه برم و كمي  خدا  جستجو كنم تا مصلحت رو درك كنم.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 13:39 | لینک  | 

سه شب پيش كارتون BARN YARD مزرعه حيوانات رو ديدم دوبله به فارسي .بنفشه خاتون  كارتون ديدن رو هم دوست داره زياد  اما متاسفانه از اين كارتون خوشم نيومد به چندين دليل:

1)      تا جايي كه يادم مياد هيچ گاو نري  پستان  ندارد دراين كارتون همه گاوهاي نر از اين موهبت الهي بهره مند هستند.

2)   دومين نكته را آقاي شوهر با همون چشمهاي نيمه كاملا" بسته پيدا كرد. در همه شبها ماه توي آسمون كامل بود و خبري از هلال شدنش نبود!!! كه البت دليل متوجه شدن آقاي شوهرو هم كه همه ميدونين.

3)      گويا اين نسخه با كمي سانسور بود!!!خواهر كوچك دوبله متفاوتي از اين كارتون ديده بود كه گويا بانمك تره

4)   سوژه تكراري و ضعيف و در كل هيچ چيز هيجان انگيزي در اين كارتون نبود البت از اونجاييكه مرغ ها عكس KFC  رو كرده بودن هدف دارت  و DJ   پشمك خوشم اومد.

5)   گاوهاي عزيز شير ميخوردن به جاي آبجو و مست ميكردن مثلا" .اين روهم دوست نداشتم ميشد از خود آب جو يا آب يونجه يا ...استفاده  كرد.

 

به طور كل به نظرم كارتون پر ايرادي بود .اين روزها رقابت بين كارتون ها خيلي فشرده تره  در نتيجه انتظار و توقع آدم از ديدن كارتون ها بالاتر ميره خصوصا" وقتي آدم از بچگي با سيندرلا و زيباي خفته و گربه هاي اشرافي،رايبن هود  بزرگ شده باشه و الان كارتونهايي مثل  ماشينها و پاهاي خوشحال (در تلويزيون ايران با نام خوشقدم نمايش داده شد) و شيرشاه وعصر يخ و... ميبينه. به تازگي خيلي از كارتون ها دوبله فارسي شده اند كه البته من نمي دونم كدوم ها در ايران و كدوم در خارج از ايران دوبله ميشن ولي بعضي از دوبله ها خيلي خوبن .مثلا" كارتون اون شاهزاده اي كه تبديل به شتر ميشه يا Incredible  واقعا" محشره ...كارتون هاي قبل از انقلاب كه واقعا" شاهكارن بعضي ازجمله ها يا تكه كلام ها براي هميشه تو ذهن آدم ميمونن.مثلا" در سيندرلا: فوضولي موقوف...قدت چقدره؟ چشمات چه رنگه؟ ...يا خودم لنگه اش رو دارم...يا گربه هاي اشرافي : هركي ندونه من ميدونم پيرا هنوز جوونن لام لام لام لام ..همه دلشون ميخواد گربه باشن...اميدوارم دوبله ايران روزبه روز بهتر بشه .

 

ضمنا" ممنون از اينهمه ايده اي كه ميدين و حدسياتي كه ميزنين....تيكه انداختم اساسي

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 12:26 | لینک  | 

خواستم بيشتر صبر كنم و ننويسم تا شايد نظرات بيشتر پيدا كنه مطلب قبلي اما ديدم اگه الان ننويسم كه مثلا" روز 14 خرداد طي كردن مسير از اول اتوبان بابايي جايي كه ميره به سمت جاجرود تا خود جاجرود 3 ساعت طول كشيد  بعدا" ديگه لطف تعريف كردن نداره. اما آقا عجب مردم در صحنه بودن يا عجب مردمي در صحن بودند كه ما هر دو رو در اين جاده ديديم همه رو به سمت شمال كه البت عده اي با انواع اتوبوسها و ميني بوس ها و وانت ها در حال برگشت و عده اي هم از پرايد گرفته تا پرادو در حال رفتن به سوي  شمال .كه البت آنها كجا و اينها كجا!!! سفري بود 4-5 روزه  پر از درس زندگي در معيت والدين  آقاي شوهر و والدين ما.  نتايج سفر بماند براي ما وآقاي شوهر كه اگرچه كه به درد شما هم ميخوره ولي بهتره خودتون تجربه كنيد. تنها تاسف و گله اينكه از اين سفر هيچ عكسي مگر از برگها  و امواج خروشان دريا وطبق معمول ماه (هووي دوم من)وجود نداره.(البته ناگفته نماند چند عكسي از الزون كوپولي در حال حركت بود كه خيلي خوشمزه بود)آقاي شوهر خوشت مياد يا نه اين اعتراض  رو فقط براي تو نوشتم .يعني اين اعتراض دائم لفظي رو ثبت هم كردم. باشد كه پند گيري و عملي كني. يه جورايي از خودمون دلخورم كه نمي تونيم برنامه يه سفر غير از شمال بذاريم .نه يزدي  نه نهارخوراني  نه ... بايد كاري  كرد. در ضمن اینجا را بخونين خيلي جالبه اين قبرستان.

اين هفته آخر خرداد هم ميگذره ،ميدونم . راستي دارم  31 خرداد ميرم يه جايي يه امتحاني بدم كه يه كاري بكنم. اگه گفتين؟؟؟راهنمايي : پيش به سوي آرزوها حتي آهسته و يواش يواش اما هنوزجسورانه نيست.

 

ما به يك بالماسكه دعوت شديم .وقت هم نداريم .كسي پيشنهادي نداره كه من چي بشم كه مثلا" خيلي خوب باشه؟ لطفا" پيشنهادات عملي و خلاقانه بدين.

 

خيلي عجيب: هفته هاي پيش خواب پريشان و بدي ديدم كه حتي نخواستم براي آقاي شوهر تعريف كنم و فكر كردم عملي شدنش خيلي دور از ذهنه  ولي اتفاق افتاد. متاسفم كرد خيلي زياد. با يه فكري درگيرم ولي نمي تونم به هيشكي بگم. كاش ميشد گاهي راحت مثل آبي كه ميره حرف زد يا نوشت.شايد يه جوري نه آسون بلكه سخت ولي نوشتم كه بشه  سبك تر بشم.

 

دو كتاب گرداب و گجسته دژ صادق هدايت رو دوباره خوندم اولي اصلا" يادم نبود و لي دومي رو از بسكه همون سالها بعد از خوندنش ترسيده بودم كاملا" يادم بود.تو رو خدا اگر كسي اين كتاب ها رو خونده نظرش رو براي من بنويسه بلكه كمكي بكنه به من و يه اتفاق جالب اينكه رفته بوديم فيلم نقاب رو ببينيم كه قبل از شروع فيلم موقع ديدن مفتي هاش يهو تبليغ فيلمي رو ديدم كه از تكه صحنه هاش متوجه شدم بايد داستان گرداب باشه و يهو گوينده گفت فيلمي بر اساس داستان گرداب نوشته صادق هدايت اسم فيلم هم گردابه راستي اين يه نشانه است ؟اگه هست من درست معنيش رو درك نكردم. در ضمن فكر كنم مديريت سينما اريكه ايرانيان يك  برخورد درست حسابي احتياج داره اين دومين باره كه من اونجا فيلم ميبينم و از نمايش فيلم ناراضيم به شدت.فيلم دائم قطع شد وصل شد. ما به آقاي شوهر گفتيم اگه شما اينجا نبودي ميدونستيم الان بايد چيكار كنيم  ولي خوب آرامش خودمون رو حفظ كرديم چون قول داديم حتي المقدور ديگه با مردها دعوا نكنيم!!!

فيلم نقاب رو ديديم .متاسفانه موقع مطالعه مجله فيلم هرچه زور زدم نشد خلاصه داستان رو نخونم .درنتيجه نمي تونم درست فيلم رو تحليل كنم. فقط ميتونم بگم موضوع جالبه  ولي خوب طبق معمول فيلمنامه سكته داشت.آقاي شوهر از فيلم خوششون اومد جمله مورد علاقه من و آقاي برادر وآقاي شوهر هم اين جمله بود:   "  آدم اين يائسه ها رو نميگيره  ، ميتيغه " . نكته اينكه  خلاصه داستان فيلم  سنگ كاغذ قيچي رو هم خوندم ولي اون اصلا" يادم نمي ياد .كسي اين فيلم رو ديده ؟؟ راستي جز پارك وي از بقيه فيلم هاي روي اكران اگه خبر دارين كدوم خوبه براي سينما رفتن؟؟

 

* اينجا يعني پراكنده

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 14:1 | لینک  | 

شمايي كه اينجا رو مي خونين اولا" درود و سلام و اما دوما" مدتيه كه مي خوام رو به شما مطالبي بنويسم اگر دقت كرده باشين چندوقتيه كه مخاطب نوشته هام فقط خودم و گاهي آقاي شوهره و ديگه خيلي مزاحم شما نميشم و با خودم ميگم بهتره كمي صبور تر باشم  ولي با نوشته يكي از خواننده هاي عزيزبه اين نتيجه رسيدم كه  حالا ديگه وقتشه. قبل از هرچيز بايد بگم كم لطفيه شمايي كه اينجا رو مي خوندين در ننوشتن نظرات ، من رو به شك انداخت كه شايد خيلي بي ربط مي نويسم  در نتيجه با آقاي شوهر مشورت كردم كه اونهم گفت نه.(حالا اگر ما رو تحويل هم گرفته بود كه باورمون شد) بعد فكر كردم شايد خوانندهاي عزيز اصلا" ديگه به اينجا سر هم نمي زنن  و در نتيجه ما بيخورد منتظريم ولي يه حسي به من ميگفت كه اين حدس درست نيست. پس با خودم يه تصميم گرفتم .در حقيقت اين كاريه كه هميشه ميكنم و اون اين بود كه فكر كردم مخاطب بي مخاطب و شروع كردم به  نوشتن براي خودم . من هميشه تا اونجايي كه بتونم براي بدست آوردن چيزي كه مي خوام تلاش ميكنم ولي از جايي كه ببينم از دستم خارجه سعي ميكنم فايل رو ببندم و كار ديگه اي رو شروع كنم. (كلا" از به گند كشيدن هرچيزي پرهيز مي كنم) من نمي دونم اين حس مال اينكه تازه كارم يا همه وبلاگ نويس ها اين احساس رو دارن كه دلشون مي خواد خونده بشن؟ ! به هر حال ...بنويسين اگر ارتباطي با نوشته اي برقرار كردين اين براي من نويسنده خيلي خوبه و خيلي كمكه.

 

اماجوابيه به نوشته اون آدم بي ربط توي نظرات: قبل از هرچيز بايد بگم مفهوم كلمه بي ربط براي من معنايي كه براي شما پيدا كرده نداره و كاملا" معنايي متفاوت و فاصله دار از يك فحش رو داره.به نوشته هاي قبلي من اگه نگاه كني اين كلمه رو پيدا ميكني و مي فهمي خداي نكرده قصد توهين نداشتم البت به گردن ميگيرم كه اصولا" بايد روي كلمات دويا چند پهلو بيشتر دقت كرد خصوصا" وقتي داري در مورد يه انسان صحبت مي كني.در توضيح كلمه نفرت هم اگر دقت كرده باشيد من تمام منظورم از نوشتن  پست قبلي اشاره به خواندن در سن و موقعيت نامناسبه و من هم اونروزها چيزهايي از ديگران در مورد آلبر كامو شنيده بودم خصوصا" از طرفدارانش كه باعث ميشد بيشتر دلم نخواد اين كتاب رو بخونم ولي خوندم. و يك اعتراف : در زندگي من به عنوان يك انسان تعداد آدم هايي كمتر از انگشتان يك دست وجود داشت كه ازشون متنفر بودم به معناي واقعي كلمه. (درست يا غلط بمانه پيش خودم كه هنوز فكر ميكنم حق هم داشتم)اما مرور زمان و تلاش خودم براي فراموشي اين آدم ها باعث شد كه حالا نسبت بهشون احساسي نداشته باشم بعضي ها رو بخشيدم و بعضي ها رو هم هيچي .شايد از نظر شما به اين صافيه قلب نميگن. ولي خدا شاهده كه اين روزها خيلي چيز ها رو دارم تمرين ميكنم كافيه منو از قبل بشناسين و حالا باز هم دوباره بشناسين هنوز نميتونم تصميم به دوست داشتن اون آدم ها بگيرم ولي لااقل فعلا" بي حسم و بي ضرر .من هميشه  به همه آدم ها فرصت دوباره ديده شدن دادم...اين خيلي خيلي مهمه اقلا" براي من خوب كه .در ضمن اون آدم بي ربط من رو خيلي عصباني ميكرد ولي متنفر نه نبودم .

 و اما بعد .كه مهمترين قسمت براي من به حساب مي ياد. نوشته بودين من شكستن آدمها رو مي پسندم.همين جا داد ميزنم آآآآآِي ايها الناس اگر من كسي رو شكستم بياد اينجا بنويسه وبگه من باهاش چي كار كردم. به نظرم تفاوت معناي كلمه شكستن براي من و شما مثل تفاوت ميان ماه من تا ماه گردون باشه.ببخشيد ولي اين كلمه خيلي خاص وخيلي گنده است .شما صداي شكستن برگهاي  خشك رو زير پاتون مي شنوين متوجه شكست ديوار صوتي نميشين. ولي شكستن آدمها ...به نظرم  از خيلي ناراحت شدن تا شكستن فاصله اي معنا دار وجود داره. بهتره قاطي نكنيم . راستي از شما مي پرسم و از تمام خواننده هاي اينجا و خواهش ميكنم به من جواب بدين و از ديگران هم بخواين جواب بدن شايد معناي جديدي شد:

 

به نظر شما شكستن آدم يعني چي ؟ و چطور و در چه موقعيتي ميشه به كسي حق داد و گفت آره فلاني تو رو شكسته؟

 

درس تازه از وبلاگ: خاتون جان ، اينجا محلي آزاد براي نوشتن و خوندن همه است پس مواظب و مراقب باش.

 

ويك خواهش براي چندمين بار :باشين  و خودتون باشين كمك بيشتر وبهتري ميكنيد.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 12:56 | لینک  | 

 

يكي از مهمترين سرگرمي هاي من كتاب خوندنه .فرق نمي كنه كه موضوع كتاب پليسي جنايي تخيلي روانشناسانه درام يا كمدي باشه .واقعيت اينه كه از خوندن مثل فيلم ديدن لذت مي برم .من حتي مجله فيلم رو اول يه ورق مي زنم و بعد وقتي شروع به خوندنش مي كنم از صفحه اول به ترتيب مثل كتاب صفحه به صفحه مي خونم. چند وقتيه به نظريه جالبي رسيدم و اون اينه كه هر كتابي رو بايد و بايد و بايد  در موقعيت و سن مناسب خوند.به علت اينكه از بچگي به شدت خوره كتاب بودم كتابهايي از خواننده هاي مختلف و مهمي در زمان و موقعيت بيخودي خوندم و نه تنها اصل قضيه رو درست نگرفتم بلكه داوري هاي نازنيني هم كردم!!! مثلا" كتابهاي صادق هدايت رو وقتي  خوندم كه فكر كنم كلاس اول دوم راهنمايي بودم اونهم نصف شبها ،مزرعه حيوانات رو وقتي خوندم كه برام مثل يك كتاب داستان به حساب مي آمده ، بيگانه آلبر كامو رو دانشجو بودم و كتاب رو از يك آدم بي ربطي كادو گرفتم با نفرت خوندم و با نفرت  هم تمومش كردم نتيجه اينكه  بعدا" به اين نتيجه رسيده بودم كه صادق هدايت ، گلي ترقي ،اورسن ولز ، آلبر كامو همه نويسندگان بيخود و مزخرفي هستند و اصلا" اين آدم ها براي چي مي نويسن ؟؟؟  اما ژول ورن خوبه؛ ديل كارنگي خوبه ؛كتابهاي به من بگو چرا و قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب آموزنده است نويسنده كتاب غرور و تعصب كه جاي خود داره ،اسكارلت محشره  حتي دانيل استيل خوبه .(كاش كسي نخنده به من) يادم مياد تا مدتها كلمه بالاخره در كتابهاي ژول ورن رو سوا از هم مي خوندم و نمي فهميدم خر كه بالا باشه چه معني ميده تا اينكه در مدرسه اين كلمه رو به ما درس دادن!! واقعيت اينه كه امروز فكر ميكنم اين كتابها در زمان مناسبي خونده شدن (يعني سن مناسبي)  ولي الباقي در سن نامناسب و شرايط ناجور.يعني اينطور حدس ميزنم و در نتيجه تصميم گرفتم اين كتابها رو دوباره بخونم .مزرعه حيوانات رو نسخه به زبان انگليسي پيدا كردم كه به زودي شروع مي كنم و صادق هدايت رو هم چند كتابي پيدا كردم و فكر كنم اونها رو هم همين  هفته شروع كنم.اميدوارم كه نظريه من درست از آب دربياد چون خودم از اينكه در مورد نويسندگان مشهور و محترم وعزيزدل چنين طرز فكري دارم خجل و شرمنده ام.خدا به خير كنه

 

بي ربط به موضوع : دلتنگي چيزي قابل اندازه گيري ومربوط  به زمان نيست. من دلتنگتم خيلي زياد ، تمام.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 13:10 | لینک  | 

1-   شب قبل از افتتاحيه ساعت 10شب آقاي صاحب فيل ها  به طور كامل ،خوب و بدون نقصي حال ما رو گرفت و خستگي به تن ما ماسيد.اينكه از كي و كجا اينطور پريشان بود ما كه نفهميديم ولي فقط ميشه گفت براي داغان كردن راهشو خوب بلد بود.فردا صبح  خرد و خسته تا قبل از ظهر ايرادات به جا و بي جاي گرفته شده توسط ايشون رو برطرف كرديم اگرچه كه ايشون رو نديديم تا دفاعي بكنيم از اجرايي كه كرده بوديم ولي راهي سفر شديم.

2-   آقاي شوهر حرف خوبي زد گفت كارگرداني كه منتقدين از فيلمش ايراد ميگيرن اگر به كاري كه كرده اعتقاد داره بايد تا اكران عمومي فيلمش صبر كنه و وقتي قضاوت مردم رو ديد خستگي از تنش در مياد .اين اتفاق دقيقا" براي ما هم افتاد .خبر دارم كه اين آقا با اسقبال شديد  مردم در طي دوران نمايشگاه روبرو شده.

3-   يك نكته ريز .خاتون بزرگ شدي.فهميدم كه به خودت مسلط بودي و مثل همين ديروزها رفتار نكردي و بارها به خودت گفتي اين مشكل بزرگ وبد رنگ امروز و الان  يكماه ديگه برات هيچ رنگي نداره آروم باش و بيا ؛ عجله كن و برو. داري ياد ميگيري از تجربه ها استفاه بكني .خوشم اومد ازت.

4-   سفر خوش گذشت. آفتاب ،باد ،دريا ، غذا،نوشيدني،موسيقي،خواب ...همه چيز خوب بود ولي يه چيزي اين وسط ها گم شده كه نمي دونم چيه.انگار همه چيز برام مثل يه خواب ميگذره كه وقتي پا ميشي يادت رفته.هيچ چيزي ثبت نميشه. من جاي ديگه اي هستم كه خودم هم نمي دونم كجاست اين هيچ جا.

5-   گاهي دلم ميسوزه براي اينكه يه چيزهايي به اجبار يا به رغبت  مال من شدن ولي حالا نمي دونن چيكار كنن.مثه كتابهام ،كفشم يا يه دوستم  يا گريپ فروت هاي توي يخچال...

6-    من هميشه دور و برم شلوغ بود ولي هيچوقت دوست صميميه درست حسابي نداشتم .منظورم از اون دوست هاست كه شبها خونه هم مي خوابن و با هم ميرن مسافرت و هر روز با هم حرف ميزنن.سر جمع 2 تا دوست دارم كه اونهم اگه بميرم و آقاي شوهر خبرشون نكنه حداقل يك هفته تا يك ماه بعدش مي فهمن چون تقريبا" فاصله زماني تلفن زدنهامون به هم همين قدر طول ميكشه(البته ناگفته نماند كه هر اتفاقي كه برامون افتاده باشه توي همون تماس ها براي هم ميگيم )و اگر هم يه روزي احتياج جدي به هم داشته باشيم عيد امسال فهميدم كه بهتره روي پاي خودم وايستم و احتياجم رو رفع كنم چون حتما" خيلي مهم نيست. اين ها رو امروز نوشتم چون باز هم امروز از اين ايميل هاي دوست جان من ميميرم برات رسيده بود بهم و اين منو عصباني ميكنه . نمي دونم خوب يا بد ،درست يا غلط من با دوست هام يك رابطه منطقي و قابل فهم از دو طرف داريم كه صد البت باعثش خودمونيم و اين به نظرم گاهي خوب و گاهي وافعا" بد مي ياد.شايد بايد گاهي بيشتر سعي كنيم.

7-     يه جورايي خوب وروبراه و  دلهره انگيزم.

8-     روزنامه هاي جديد باز ميشه براي تكرار دوم خردادي ديگر باز هم بازيه تبليغات و خاتمي تازه و آزادي تازه .واقعا" ما اينهمه ساده ايم؟؟؟

9-     خدا كنه ما برنده  شده  باشيم...

10- ديشب عجب خوابهاي پريشان و مزخرفي ديدم. از اون خوابها كه جون ميكني تا بيدار بشي و وقتي هم كه بيداري از شرش خلاص نميشي مزه اش توي دهنته و حالت تهوع توي معده.

 

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 12:41 | لینک  |