تبليغاتX
بنفشه خاتون

واما نقش من در کارتون Happily never after   در واقع یک جادوگر که البته به جای جاروی پرنده  یک موتور سیکلت پرنده داره بود وخوب کلی بانمک بود با کلی اضطراب رفتم تو و باید بگم هم خودم و هم مدیر دوبلاژ از نتیجه کار بسیار راضی بودیم و فکر میکنم حالا دیگه احتمالا" به خاطر این تیپ هم که شده  در این کار موندگار بشم به حول و قوه الهی ...هفته گذشته کتاب سمفونی مردگان نوشته آقای عباس معروفی رو خوندم واقعیت اینکه خوندن این کتاب همون احساسی رو به من میده که خوندن کتابهای صادق هدایت.دیشب فیلم  Lost Highway  رو دیدیم نصفش رو فهمیدم نصفش هم نه(البت بدون اغراق باید بگم به اون نصفه ای که فهمیدم هم خیلی مطمئن نیستم!!!). کسی چیزی در موردش میدونه تا من بتونم بیشتر بفهممش؟؟؟ در ضمن ما موفق شدیم فیلم اتوبوس شب رو ببینیم .به نظرم در یک کلام فیلم بدی نبود خوب هم بود.فقط نفهمیدم چطور شد ویا بهتربگم چطور ممکنه دونفر که دارن کنار هم راه میرن یهو یکیشون گم بشه .اونجاش به نظرم یکم آب دو خیاری بود...راستی دیشب ساعت 12 تلویزیون داشت یه مستند نشون میداد از غواصی در آبهای قطب جنوب اون پایین خیلی خیلی عجیب و دیدنی و زیبا  به نظر میامد تنها نقطه ای از بدن غواص ها که با آب ارتباط داره لبهاشونه و اونهم اولش میسوزه و بعد بی حس میشه از سرما البته.غواص ها میتونن 40 دقیقه زیر آب باشن و بعدش کم کم بدنشون سرد میشه.اون زیر صداهای عجیبی میاد مثل صدا هایی که از موجودات فضایی در فیلم های تخیلی میشنویم .آب بسیار زلال و باید موجودات رنگ و وارنگ اون زیر آب و میدیدن . اگر شما یک بار غواصی کرده باشین کلی برای دیدن این صحنه ها دلتون غش میره و دلتون دوباره غواصی میخواد تنها چیزیکه فکرش آدمو اذیت میکنه اینه که اگر هر اتفاقی بیفته یکی دو تا سوراخ در سطح آب بیشتر وجود نداره تا شما بتونین خودتون رو بکشین بالای آب و خوب منم که از هر فضای بسته ای دچار حس خفگی میشم میخواد زیر پتو باشه یا زیر یخ های قطور  ولی به همه پیشنهاد میکنم حتما" یک بار در زندگی هم که شده برین غواصی رو تجربه کنین به ما و آقای شوهر که خیلی خیلی بسیار زیاد خوش گذشت. امروز 25 آذر برای ما روز مادره . پس از همین جا به همه مادر های وبلاگی که من میشناسم تبریک منظورم مامان یسنا و خانوم حنا و آلوچه خانومه. آقای شوهر دیروز برای ما که هنوز مادر نشدیم یک پوتین خریده که زیباترینه .نکنه داری یواش یواش گولمون میزنی ناقلا!!!

اگر کسی دستشو به سمتت دراز کرد حتما" منظورش این نیست که چیزی توی دستش بذاری شاید فقط میخواد دستشو بگیری تا بدونه تو باهاشی...

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:48 | لینک  | 

1-  از اینکه دیر به دیر مینویسم متاسفم اینجوری دیر به دیر هم می خونم ولی خوب فعلا" چاره ای نیست

2- من برای فردا آفیش شدم برای دوبله واین خیلی مهمه که از اونجا به شما زنگ بزنن و شما آفیش بشین این یعنی مدیر دوبلاژ صدای شما توی ذهنش بوده و براتون یه نقش در نظر گرفته .مدیر دوبلاژ خانم آفری .بعدا" اطلاعات بیشتری میدم دروغ نگم با کمی اعتماد به نفس یه کوچولو نگرانم.

3- اوضاع کاری هنوز مثل هفته پیشه...

4- معتدل و متعادل باشم , باشی ؛ باشد

5- راستی لباس پوشیدن برای شما چقدر مهمه ؟؟؟میدونستین زن های ایرونی (سوء تفاهم نشه منظورم غالب زنهای ایرونی )که یکیشون خود من باشم حواسشونو خیلی جمع میکنن تا بدونن توی هر مهمونی چی تنشون بوده تا یه وقت خدای ناکرده یک لباس رو دوبار پیش یک جمع نپوشن؟؟؟اولین بار وقتی آقای شوهر اینو از من شنید خیلی روی خوش نشون نداد. ولی واقعیت اینه که من این کار رو دوست دارم نه به شکل افراطی بلکه معقول.باور نمیکنین ازش بپرسین بهتون میگه یعنی چی !!

6-نمی دونم چرا از سفر یکروزمون 3 هفته پیش به طالقان هیچی ننوشتم .مونده اینجای گلوم. من از طالقان فقط محیط اطراف سد رو دیدم و باید بگم به معنای واقعی کلمه زیبا بود. خلیج های اسپانیا میتونن برن جلو بوق بزنن!!!

7- آیا کسی از وضعیت هتل ها و چگونگی رفتن به قشم و جاهای دیدنیش و تفریحات سالمش اطلاعاتی داره به من بده؟؟؟لطفا".

8- کتاب "ها کردن "نوشته آقای  پیمان هوشمند زاده رو خوندم .راستش باید بگم جز بعضی قسمتهاش از بقیه اش چیز زیادی نفهمیدم .اون مقدار اندکی که فهمیدم دوست داشتم ولی به معنای واقعی کلمه بقیه اش بیشتر منو یاد زمانی انداخت که سعی میکردم هر وقت از خواب پامیشم خوابمو بنویسم. راستی آقایونی که به این کتاب اجازه چاپ دادن و به کتاب فرجام اجازه نمیدن آیا این کتاب رو فهمیدن یا چون نفهمیدن... راستی اگر هر کس بتونه بنده رو راهنمایی در درک بیشتر این کتاب بکنه ممنون میشم چون تا این لحظه بابت پرداخت این چندر غاز ناراحتم...

9- با تمام تنبلی دارم به استخر رفتن می پردازم

10- به قول آقای شوهر داریم یواش یواش با سینما نرفتمون خیلی از فیلم ها رو از دست میدیم. خوب البته تقصیر کسی نیست ولی واقعیت اینه که دوست ندارم فکر کنم اگر من زنگ نزنم و برنامه سینما رو بگیرم و بلیط هم رزرو کنم ما دیدن هیچ فیلمی نمیریم.

11- این روزها نمی دونم باید به چی ها فکر کنم و به چی ها فکر نکنم.

۱۲-الی آخر ...خدا شاهده که اگه قرار باشه بنویسم حالا حالا ها میتونم بنویسم.ولی نمینویسم به قول دختره چون دوس دارم

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:39 | لینک  | 

یحتمل یکی از تنبل ترین نویسنده های وبلاگ این روز ها منم . راستی این روزهای ابری و بارونی که کوهها دارن یواش یواش پر از برف میشن شما رو یاد چه خاطراتی میندازن؟؟روزهای مدرسه؟ روزهای سرخوشیه جوانی ؟ راستی کجاها برف بازی کردین شماها؟ کی زیر یه بارون حسابی خیس شدین؟؟جلوی در دانشگاه؟ یادم نمیریه اولین باری که ماشین برداشتم تا برم دانشگاه روز تولدم بود و چه برفی اومده بود و من با ماشین چه لیزی خوردم .باورتون نمیشه از اینور اتوبان (جاده دماوند ) شوت شدم اونطرف اتوبان و معجزه آسا هیچ اتفاقی نیفتاد و دوباره سر ماشین  کج کردم دور زدم دوباره مالیدم به یه ماشین و آقاهه دید وضع روحیم خرابه ول کرد رفت و بعد من تا دانشگاه میزدم توی سر خودم تا گریه کنم و بفهمم چه اتفاق هایی برام افتاده !!! وقتی 12-13 سالم بود تا صبح چند دفعه پا میشدم ببینم چقدر برف اومده ؟ هنوز هم داره میباره؟؟ و صبح با رادیو شروع میشد که بگه مدارس تعطیله.اگرچه که سالها بعد در  اتاق آقای شوهر این برنامه مجددا" تکرار شد ودیدم اون هم همین کار رو میکنه .البت ادارات تعطیل نمیشدن!!!من زیر بارون شلاقی ایستادم تا خیس خیس بشم .راستی زیر بارون آتیش درست کردین ؟؟؟آقای شوهر یادت میاد اون شبی که صرفا" جهت خوردن دل و جگر در هوای بارانیه شدید بدون ماشین در خیابان های تهران تبدیل شدیم به دو فقره موش آب کشیده  .شانس آوردیم آب نبردمون!!!از اون شب یاد گرفتم وقتی بارون میاد کمی آهسته تر باید روند تا آب به مردم پیاده نپاشه..

 اونشب که آدم برفی ساختیم و توی زمین بازی بچه ها روی برف ها قل قل خوردیم ...مه همه جا رو گرفته بود

من این هوا رو دوست دارم .از این هوا سالها خاطره دارم و هربار که میباره بارون یا برف احساس عاشقیت میکنم...فرصت کنین جایی رو پیدا کنین که کوه از اونجا معلوم باشه  چایی بریزین و 10 دقیقه تماشا کنین خاطره مرور کنین خوشحال بشین و رها.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:59 | لینک  | 

چند سال پیش در زندگی من اتفاق خوبی افتاد که باعث شد فکر کنم همیشه همه چیز به موقع خودش انجام میشه و با توجه به این واقعیت که من مستحق اون اتفاق بودم چقدر باعث تاسف که من بهترین روزهای عمرم  رو به خاطر اون اتفاق هدر دادم و اونطور که باید لذت نبردم.این روزها با وجود اینکه یه چیزی بهم میگه همه چیز درست میشه باز دارم نا خودآگاه این روزها رو با فکر کردن و نگرانی تلف میکنم .دست و دلم به انجام کارهای تفریحی و آموزشی خودسازی  که باید در این روزهای بیکاری انجام بدم و باهاشون خوشحال باشم نمیره . یک ساعت پیش به خودم گفتم : بنفشه خاتون نکنه باز داری تجربه هات رو  تکرار میکنی؟ پس مگه قرار نبود از زندگی درس بگیری و خودتو تکرار نکنی ؟؟؟؟ حالا اوضاعم بهتره .الان دارم وبلاگ مینویسم و بعدش هم کمی کارهای عقب مونده توی خونه دارم که باید انجام بدم وکلی فیلم دارم که باید ببینم و مجله فیلم خریدم میخوام بخونم بعدش باید زبان فرانسه بخونم و بعد تمرین صدا کنم  و بعد هم دوش بگیرم و مثل خانوم ها خودمو برای رفتن به مهمونی عصرونه ای که دعوت شدم آماده کنم .وااااای که چقدر توی این بیکاری ها کار دارم و در ضمن باید از همشون لذت ببرم و دیگه نمی خوام صبح  با عذاب وجدان و هزار تا فکر و ناراحتی از خواب پاشم و فکر کنم به یه روز بیکاریه دیگه ودر ضمن آقای شوهر از فردا صبح باز هم بساط صبحانه ها به راهه . من از خوردن صبحانه با تو لذت می برم و روبراه تر خواهم بود . باور نمی کنین ببینین کی اینجا بنویسم چقدر همه چیز روبراهه و در ضمن الان کار دارم باید برم...

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:13 | لینک  |