۱- فیلم پرسپولیس رو دیدم .متاسفانه تا این لحظه نقدی در مورد این فیلم نخوندم .در نتیجه از نظر شخصی میگم به نظر من این فیلم کاملا" واقعی بود اما ساده انگارانه و از لحاظ ساخت خوش ساخت .تقریبا" همه اتفاقاتش رو ریز و ودرشت و حتی گنده تر از این من خودم به شخصه در تهران دیدم و حس کردم . اگر منصف باشم باید بگم خانم ساتراپی یه جاهایی بی خیال شده تا شلاق خوردن دخترها بعد از حضورشون در یه مهمونی یا بازیهای روانی که باهاشون توی مدرسه میشده یا هرچه نه بدتری که می شنیدن به خاطر حجابشون تو خیابون رو نشون بده .هر کس این فیلم رو بینه میگه خوب یه تذکر ساده که باعث نمیشه دو نفر حتما" با هم ازدواج کنن ولی واقعیت اینه که ما می دونیم قضیه فقط یه تذکر ساده نبوده و هزار تا چیز دیگه که به نظر من از کنارش ساده گذشته ( به نظر من کلمه کمیته یه چیزیه یه حسیه که فقط بچه های نسل ما می فهمن یعنی چی و لا غیر ).مردهای ریش داری که پیرهن هاشون روی شلواره و البته چفیه دارن یادتونه ؟پاترول های سبز رنگ وموتور هایی با مسافرین سبز پوش !!!و اما از طرف دیگه یه کمی زیادی با چپی ها ملایم و دوست داشتنی برخورد کرده که به نظر من مستحقش به این شکل نیستن .لااقل بعد از انقلاب .همه اینها باعث نمیشه که بگم این فیلم خوب نیست بلکه به نظرم خیلی هم دوست داشتنیه خصوصا" نحوه ساختش برای من خیلی جالب بود ولی در عین حال میتونست و جا داشت که خیلی از این خاص تر هم باشه ...البت اگر این صداقت و سرراستیش رو از دست نده.شاید اگر بخوای در فیلمی اتفاقات بیش از بیست سال رو تعریف کنی نتیجه غیر از این نشه.
۲- فیلم house of fools رو هم دیدم .در واقع هیچ نظری ندارم .راستشو بخواین کسی که این فیلم رو به ما پیشنهاد کرد گفت یه شاهکاره.درنتیجه هی ما دنبال شاهکار می گشتیم ...که خوب چیز خاصی یافت نشد.
۳- در یک کارتون ایرونی به نام ملوانان جای یه پسر ۱۰ -۱۲ ساله به نام بهادر با لهجه جنوبی حرف زدم . من اصولا" خیلی سریع میتونم لهجه ها رو تقلید کنم .اما خدا وکیل تا حالا این لهجه رو امتحان نکرده بودم .راستشو بگم آسون نبود که هم تیپ بگی و هم لهجه...کاش ترکی یا رشتی یا اقلا" کرمانشاهی حرف میزد...
۴- سنتوری ببینم ؟سنتوری نبینم؟ ...لعنت به ...راستی هیچ دقت کردین به نظرم ما تنها کشوری در دنیا هستیم که اینهمه فریاد لعنت کشیدن .گزارشگره از دختره فسقلی می پرسه اومدی اینجا چی کار؟ میگه اومدیم لعنت بر اسراییل کنیم !!!از بچگی یادمه من از این کار بدم می آمده...
۵- آخ که باز یه کاری میخوام بکنم ...خدا به خیر کنه.
باور نمی کنین چقدر خسته میشم از بسکه از خودم طلبکارم .والله هیچ کس اینقدر که من از خودم طلبکارم طلب کار نیست .تازه اونهم نه از این الکی ها ...نه .من اگه بتونم برای خودم شر خرم میارم.
دیروز برای گفتن نقش جولیت در کارتون " هی آرنولد " آفیش بودم .جملات اول انقدر طولانی بود و من انقدر طپش قلب داشتم (خوب معلومه که از اظطراب) که هی نفس کم می آوردم تا اینکه بالاخره آروم شدم و بقیه اش رو گفتم .آقای صولتی (مدیر دوبلاژ)نهایتا" راضی بود از کار اما من !!!می خواستم خودمو بکشم تا خونه دیوانه بودم .تا اینکه نشستم وبا آقای شوهر حرف زدم.نتیجه اینکه معلوم نیست چرا من انقدر از خودم طلبکارم .(البت باید بگم وقتی به چند سال اخیر هم فکر میکنم می بینم درغالب اوقات الا دیشب آقای شوهر حق رو به دیگران داده ونه من .خودش هم اینو میدونه!!!)شنیدم که مردم از دنیا و آدم ها و سیاست و روزگار و ننه بابا ورییس وهمسرو ....طلبکارن .اما من سالهاست که دارم فقط به خودم پیله میکنم و عجیب اینکه نمی دونم چرا تعداد دفعاتی که به خودم درست حسابی حق داده باشم به اندازه انگشت های یک دست هم نمیشه.اگر یکی دهن باز کنه و هرچی دلش خواست به من بگه من میشینم فکر میکنم تقصیر خودمه که بهش این اجازه رو دادم .من حتی طلب هایی که به نظرم واقعا" حق منه گاهی روم نمیشه وصول کنم. تازه بعد از کلی حرف زدن با آقای شوهر به این نتیجه رسیدم در صورتی میتونم به خودم حق بدم که آقای رییسی بعداز شنیدن ؛ صدای منو پاک نکنه . این سخت گیری فقط مربوط به کار دوبله هم نمیشه .من بابت هرکار و هر چیزی که یه کم بلنگه خودمو مقصر میکنم. اگر امروز هر جایی جز اونجایی که فکر میکنم باید باشم هستم همش تقصیر منه.باید بهتر عمل میکردم!!! دیشب فکر میکردم شاید بلد نیستم به خودم حق بدم .شاید باید یه جورایی این کار روهم یاد بگیرم. میدونم که این وضعیت از زمانی شروع شد که تصمیم گرفتم کمتر قضاوت کنم و بیشتر به دیگران حق بدم و کمتر به خودم چون فکر میکردم این روش حتما" سازنده تره ولی الان می بینم که هر چیزی حد وسطش بهتره .اینجوری که پیش برم خل میشم .اما خوب چه کار کنم نمی تونم از سر تقصیرات و کم کاری ها و اهمال کاری ها و ترسیدن های بی جا و مدیریت های غلط خودم بگذرم . وای که یکی به فریاد برسه.این طلبکار سمج منطقی کشت منو.خفه شدم ...شاید باید بیشتر تلاش کنم تا بدهی هام کمتر بشه .هان!!!
روز پنج شنب 18 بهمن ماه جلسه ای با حضور آقای رئیسی مدیر انجمن در محل انجمن گویندگان جوان برگزار شد .قرار بود دراین جلسه کارآموزها با رئیس انجمن ارتباط مستقیم داشته باشن تا اگر نظری پیشنهادی گله ای داشتند اعلام کنن در پایان جلسه هم 2 تا خانم و 2 تا آقا به انتخاب رئیس به درجه عضویت موقت نایل بشن. اینهمه صغری کبری چیدم تا بگم یکی از اون 2 تا خانم من بودم و در نتیجه امروز ما بنفشه خاتون عضو موقت انجمن گویندگان هستیم !!! نمی تونم کتمان کنم که خیلی خوشحالم ولی واقعیت اینه که اون کلمه موقت خیلی جدیه و این یعنی اینکه هیچ چیزی فرق که نکرده تازه سخت تر هم شده .قبلا" اگر اشتباه میکردم خوب کارآموزبودم اما حالا ...به هر حال خوش خبریه و این حرفها دیگه .راستش از اونجایی که من همیشه فکر میکنم یه سیب رو بندازم بالا تا بلکه 100 تا چرخ بخوره و یه فرجی بشه یا کلاغ ها توی هوا می زننش یا وقتی می یاد پایین محکم می خوره توی سر من در نتیجه اصلا" توقع عضویت نداشتم اما خوب این دفعه سیب آمد تو دستم .راستش این اتفاق باعث میشه یه کم از خودم در31 سالگی راضی تر باشم.
در ضمن تولد 31 سالگی خیلی به ما خوش گذشت و یه اعتراف:آقای شوهر خیلی به من کمک کرده انقدر که نمی دونم چطور باید سپاسگزاری کنم .در ضمن باید بگم اونشب به شدت آقا و آروم بود .آرامشی مثل مرد 50 ساله پخته ای که تولد دختر 20 ساله شیطونش رو جشن گرفته و مواظب همه چیز هست تا بهش خوش بگذره...ما هم که حد اکثر استفاده رو کردیم!!!
خدا رو شکر
آقای شوهر از صمیم قلب ممنون و سپاسگزار...
من بهمن ماه رو دوست دارم . حتما" بخاطر اینکه دراین ماه بدنیا اومدم و حتما" اگر ماه دیگه ای به دنیا می اومدم از اون ماه خوشم می اومد.
دارم از مرز 30 میگذرم نه اروم آروم نه تند تند.تا 3 سالگیم خیلی یادم نیست .اصولا" از بچگی هام چیز زیادی یادم نمی یاد و اون چیزهایی که یادمه خیلی کمرنگ و پراکنده است گاهی مطمئن نیستم خودم داره یادم میاد یا از تعریف هایی که برام میکنن دچار توهمم. مثلا" جریان دست بزن داغه ؟؟؟(مربوط به وقتیه که بابام داشته یادم میداده به شوفاژها که داغن دست نزنم ؛ منم که شیطون هی از بابام می پرسیدم دست بزن داغه ؟؟ .یا مثلا" مامان میگه هر وقت می خواستم برم حیاط بازی پستونکم رو از دهنم در میاوردم و میذاشتم زیر بالشم که مبادا تیپم به هم بخوره . در ضمن از اولش پر حرف بودم و شاید هم پر رو.روز اول مهدکودک اولین جمله ام به خانم مدیر مهد که در حال کشیدن سیگار بوده اینه: سیگار برای سلامتی ضرر داره !!!مامان میگه یه روز عینهو رادیو بلاانقطاع داشتم حرقف میزدم که شوهر خاله ام که خدا رحمتش کناد مرد درشت هیکلی هم بوده به من میگه چقدر زبون داری .منهم سرمو انداختم چایین بهش گفتم خودت زبون داری!!! دو ساله بودم که خداوند دعاهای منو مبنی بر اینکه بچه ها رو از آسمون بفرسته پایین مستجاب میکنه و خواهر کوچیکه دنیا میاد و من از همون لحظه شدم خواهر بزرگه این یعنی اینکه از اون لحظه من مواظب این نی نی تازه از راه رسیده بودم این مراقبت شامل همه کار میشد از مرتب بودن موهای نی نی جان و سرجا بودن گل سرهاش بگیرین تا اینکه با کی بازی کنه کجا بشینه مداد رنگی ها همه دم دستش باشن و وقتی بازیش تموم شد خمیرهای پخش و پلا رو جمع کنم .یادم میاد که چندبار وقتی خواهر کوچیکه توی مهدکودک گریه میکرد که میخواد پیش من و توی کلاس من باشه خیلی خونسرد با اینکه میدونستم دعوام میکنن و این کار قدغنه بردمش پیش خودم سر کلاس و وقتی معلممون متوجه شد هر دوی ما رو بیرون کرد و عصری هم به بابام گفت دخترتون خیلی گستاخ وجسوره .که البته من این جمله رو بعدا" بارها در دوره های مختلف مدرسه شنیدم.بعد از این نی نی خدا 2 تا نی نی دیگه هم یه ما داد اونهم پشت سر هم در نتیجه ما خودمون یهو شدیم یه مهدکودک.که خوب ما بازی زیاد میکردیم اما اصولا" یادم نمی یاد هیچوقت درست حسابی بچه بوده باشم و بچگی کرده باشم .اشتباهات بچه گانه کرده ام اما بچه نبودم .از وقتی یادم میاد به من گفتن تو خانومی تو بزرگتری باید مواظب خواهرها وبرادرت باشی.راستشو بگم خودم وقتی یادم به حرف های گنده گنده ای که میزدم میفته دچار حالت دل بهم خوردگی میشم. این جریان تا وقتی دانشجو هم بودم ادامه داشت و من همیشه دچار این توهم بودم که من باید مواظب این بچه های بیست و خورده ای ساله یاشم !!!مطمئنا" تمام بچه های اول خونه میفهمن من چی میگم ...امسال فهمیدم که به زور نمی تونی هیچ کس رو با راهنمایی هات خوشبخت کنی به هر حال مردم هر کار دلشون بخواد میکنن و در نتیجه آرومترم.
یادم میاد یه روز کلاس اول دبستان بودم و توی آینه ماشین بابام نگاه کردم و گفتم من یه آدم مهمی میشم نه از این آدم معمولی ها و خدا شاهده که اونروزها و تمام سالهای بعدترش آدم های مهم به نظر من سیاسی نبودن دکتر نبودن موسیقی دان نبودن سرمایه گذار هم نبودن بلکه همشون بازیگر بودن .البت زهی خیال باطل که تقصیر خودم هم بود.اگرچه که من همیشه به نسبت سن و سالم کتاب های بیشتری خونده بودم و اطلاعات عمومی خوبی داشتم ولی خیلی دیر شد تا کتاب چه کسی پنیر مرا برداشته یا قورباغه رو قورت بده بخونم در نتیجه نفهمیدم برای رسیدن به هدفم نباید بترسم تازه من اون زمان ها بین همه دختر های هم دوره ام به نظر کلی نترس میامدم البت گویا در رانندگی !!!بعدش هم که نترسیدم آشنا ماشنا که نداشتم پس رفتم برای کلاس های آقای امین تارخ (کارگاه بازیگری )امتحان دادم و قبول شدم ولی خوب دورهای بازیگری خیلی گرون بود و من هنوز نمی دونم مردم بااین مشکل چه جوری باید کنار بیان .اصولا" در تمام اون سالها معیار ها و ارزشها برای م فرق میکرد .ما یاد گرفتیم باید به پدر و مادر احترام گذاشت و این از نترسیدن هم مهم تر بود. توی این ده سال من خیلی کارها کردم کارهایی مثل منشی گری ؛ کمی مالی کمی گمرک؛ مدیریت ؛بازاریابی ؛فروش (به قول مادر آقای شوهر من 10 تا دختر کور و کچل داشته باشم همشونو شوهر میدم با این زبونی که دارم...)؛ گریم !!! تازه اگه غش نکنین میگم که یه دوره رزرو بلیط های خارجی هواپیما هم دیدم... رفتم دوره های گریم دیدم پیش اساتید از امتحاناتشون بیست ممتاز گرفتم اما منو سر کار نبردن دختیر رو که من جاش امتحان دادم نمره گرفت بردن سرکار(البت بعدا" خیلی رک بهم گفتن چون شوهر دارم منو نمی خوان) حالا چند وقتیه که از پنجره وارد شدم و دارم کار دوبله میکنم با عشق و علاقه و امید (در مورد امیدواری کمی غلو کردم) . در مرز سی سالگی خیلی راحت نمی تونم بگم چه کاره ام و این یه کمی نه خیلی آزار دهنده است .سال گذشته این موقع ها کلی نقشه کشیده بودم برای توسعه کارم که خوب چند ماه بعد همه چی نقش برآب شد و حالا باز من دارم هزار کار میکنم و هنوز هم هیچ کاره مهمی نشدم...اگر چه که این روز ها شاید دیگه خیلی هم برام مهم نیست که از اون آدم مهم ها نیستم.
دانشگاه همون جایی بود که دوست داشتم ولی خوب من ترجیح میدادم خدمات کامپیوتری بفروشم تا بشینم برنامه بنویسم درنتیجه میشه گفت تنها فایده دانشگاه برای من اونهم درست 4 سال بعد آقای شوهر بود!!!
سه کار در دنیا هست که خیلی دوست دارم : فیلم دیدن ؛کتاب خوندن و سفر رفتن . تو این سی سال بجز اون قسمت هاییش که اغلب شکل مال بقیه است بلا های زیادی سرم اومده بعضی هاش تعریف کردنیه مثل چپ کردن ماشینم و بعضی هاش رو حتی نمی خوام واسه خودم مرور کنم.کلا" نسل سوخته و نجیبی بودیم ما.
اعتراف : من بسیار آدم بی نظم و انظباطی هستم و با این قضیه هم هیچ مشکلی نداشتم تا بعد از ازدواج و خوب این جریان به شدت روی مخ آقای شوهرمنظم من بود تا اینکه یه روز فهمیدم من آرامش زندگییمون رو دارم به هم میزنم با خودم گفتم بنفشه خاتون تصمیم بگیرتا بتونی بر خلاف عاداتت قدم برداری ؛ از تغییرات نترس و به خودت سخت بگیر. به خودم گفتم آقای شوهر برای من خیلی مهمه و من اینو باید بهش ثابت کنم و من بهش آرامش رو بر میگردونم تا خوشحال باشه.باور نمیکنین من از اول بهمن ماه امسال بنفشه خاتون منظمی هستم هم در خانه و هم در کارهای روزمره و هم اداری .آسون نیست ولی دارم دائما" حواسمو خیلی جمع میکنم. قضیه نظم و ترتیب اصلا" کارگری نیست باور کنین دارم با عشق کارامو میکنم .( از همه سخت تر اینه که بستن درهای کشو و کمدها یادم بمونه )نمی دونم چرا ولی این یه فکریه که نمی دونم چطور تعریفش کنم ( تو تغییر کن تا چیزهای دیگه تغییر کنن البت این جمله نامفهوم از خودمه ) پس ولش...
می دونم که از سن سالهای طلایی بچه دار شدن هم دارم میگذرم ولی با اینهمه هنوز آماده نیستم واقعیت اینکه یکی از مهم ترین چیزهایی که هنوز براش آماده نیستم به هم زدن خلوت من و آقای شوهره .هنوز دارم از اینکه هر کار هر وقت هر جوردلمون میخواد میکنیم لذت می برم. گاهی نمی دونم بهتره بچه اینجا بزرگ شه یا خارجه ...به هر حال بلاد خارجه همیشه فکری در گوشه ذهنم بوده که خوب با جسارت نداشته ام در سالهای گذشته ارتباط مستقیم داره.
پارسال همین موقع ها آقای شوهر این وبلاگ رو به من کادو داد تا چون دلم میخواد بنویسم توش بنویسم.گاهی بابت نوشته هام سرزنشم کرده و گاهی کلی باهاشون عشق کرده. امروز نمی دونم آیا نوشتنی بهتره که کسی نمی تونه بخونتش یا اینکه هممه بخونن. راستی باید اعتراف کنم پارسال وقتی شروع کردم فکر میکردم روز به روز به خواننده هام اضافه میشه .ولی آمار نشون میده که یا چرند مینوسم یا دوستان کم لطفی دارم.
در کل من در اتمام سی سالگی نمی تونم بگم از خودم راضیم اما دارم هر روز سعی میکنم چیزی به تلاشم و چیزی به شجاعتم اضافه کنم.مثل اضافه کردن به تعداد درازونشست ها ...و واقعیت اینکه من ایمان دارم که من آدم قوی هستم و به خود پیله کن !!!
چند وقت پیش یه آقایی توی جلسه ای به من گفت "خانوم من دیگه اون جوون پر شر و شور و انرژی سی ساله نیستم " و من این جمله رو خیلی دوست داشتم .من هنوز احساس میکنم 20 سالم بیشتر نیست .پس پیش به سوی زندگی ...که من هنوز پرم از آرزوها
تظاهر کردن برای من کار سختیه یعنی وقتی گریه ام میاد بخندم و وقتی عجله دارم خونسرد نشون بدم .من حتی نمی تونم یک خبر خوش که منتظر اتفاق افتادنش هستم رو راحت و خونسرد توی دلم نگه دارم و به آقای شوهر نگم .من وقتی ناراحتم و نگرانم چیزی توی دلم بین قفسه سینه ام آزارم میده مثل حس عذاب آور موی سرم که لای ناخن شکسته انگشتم گیر میکنه .من همیشه این ناخن رو با دست میکنم اما وقتی نمی تونی غصه رو بکنی باید چیکارکنی ؟نه نگو آسون نیست حتی اگه بزرگ نباشه.
آقای شوهر باید بهت بگم اگرچه که میدونم که میدونی من هرازگاهی با دیدن چیزی احساس عاشق بودنت میکنم باور میکنی چون میدونی ... یادت میاد اون شبی که به من گفتی میگن بعد هر سربالایی یه سر پایینیه پس سر پایینی ما کو؟؟؟آقای شوهر اونشب قاطعانه عاشقانه آمرانه عاجزانه صادقانه به من گفتی تو مال منی و من در تمام این مدت همیشه دلم خواسته فکر کنم تو همون شب از من خواستگاری کردی .امروز داشتم به اونشب فکر میکردم راستی چرا تو دیگه هیچوقت در هوشیاری و مستی آدم اونشب نبودی ؟؟؟
تصمیمی گرفتم سخت سنگین اماحالا نمی گم .باید عمل کنم به نتیجه برسه اینجا کامل مینویسم. دنیا دنیای بده بستانه ...
