همه این اتفاقات در یک روز شلوغ افتاد:
1- محل کار- داخلی- روز
دوست نازنینی رودربایستی داری با من آمده بود دفتر ما .شروع کرد به نشون دادن 2 فقره روسری مارک دار که تازه خریده بود و بنده همه بی خبر از همه جا توضیح دادم که به تازگی خیلی دلم می خواد یه روسری شنگول منگول شاد بخرم دیروز در مرکز خرید م...2 تا روسری پسندیدم ولی هر کدوم 27 -28 هزار تومان قیمت داشت و من هم زورم اومد برای یه روسری اینهمه پول بدم دیدم دوست عزیز فرم صورتش فرق کرد یهو دوزاریم افتاد پرسیدم این ها رو چند خریدی با من ومن گفت یکی رو 38000 تومان واون یکی رو 80000 تومان!!! کمی تا کمی وا رفتم .
2- روبروی شیرینی فروشی – خارجی – ظهر
با عجله شرینی خریدم تا برای رفتن به منزل دوست نازنین دیگری که تازه از بلاد فرنگ آمده بود ببرم.اتفاقا" که مادر مهربان در ماشین منتظر بنده بود .داشتم با عجله کمربند می بستم که دیدم یه آقایی از بیرون پنجره داره سعی میکنه سی دی فیلم های روی پرده را به من بفروشه .همونطور که سرم پایین بود برای اینکه پیله نکنه گفتم من فیلم ایرونی نمی بینم بلافاصله اسم 2 تا فیلم دیگه رو برد با عصبانیت سرمو بلند کردم و آمدم موعظه کنم که این کار دزدی فرهنگیه نیم نگاهی انداختم و دیدم یه آقایی با یک چشمی که کمی ناراحت بود با یه دست کت شلوار نزار اما مرتب دم ماشین ایستاده روموبرگردوندم وخدا رحم کرد موعظه نکرده گفتم نه نمیخوام (البت که با لحن دوستانه ای نبود) و راه افتادم .مادر مهربان توضیح داد که چند لحظه پیش یه آقای ژیگول مسنی پول خردهاش رو از جیبش درآورده و خواسته بده به این آقای سی دی فروشه و اون هم خیلی محترمانه گفته بوده که آقا من گدا نیستم . خیلی وارفتم و خدا رو شکر کردم که در مورد دزدی چیزی نگفتم.
3- روبروی مغازه مرغ گریل فروشی – خارجی- عصر
دیر شده بود و برای شب شام میهمان داشتم فکر کردم خرید مرغ گریل کارها م رو ساده تر میکنه و درضمن از لحاظ مالی هم میتونه به صرفه تر باشه .پرسیدم آقا من 4 تا مرغ گریل می خوام میشه چند؟ گفت از این دونه ای 7000 تومن ها میخوای یا بزرگتر ها که 8000 تومنه ؟ این میشه 28 تومن اینم میشه 32 تومن!!!! از آقای شوهر خواستم از کبابی قیمت کباب بپرسه گفت میگه سیخی 2000 تومن !!! خیلی خیلی زیاد تر وارفتم و حالم بد شد.
آقای سی دی فروش من از فکر شما و روسری ها در نمی یام و .... . متاسفم...
مردم دارین چیکار میکنین؟ راستی آدم های آینده شما می فهمین این روزها رو ؟؟؟
این روزها به شدت مشغول انجام امور مربوط به برگزاری غرفه ایران(ساخت غرفه ؛تبلیغات؛ بلیط ؛ ویزا؛هتل و هزار و یک کار ریز و درشت دیگه) در نمایشگاه بین المللی مواد غذایی سیال در کشور چین هستم . این نمایشگاه در شهر شانگهای در کشور چین برگزار میشه اساسا" نمایشگاههای سیال در شهرهای پاریس , مرکوسور(آمریکای جنوبی) ؛ و مونترال به طور زنجیره ای هر سال برگزار میشه و ایران امسال در آن مشارکت میکنه. البته قرار براینه که فقط محصول خرما در غرفه ایران نمایش داده بشه. انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های الکلی و غیر الکلی از روغن های مختلف تا ماکارونی بیسکوییت شراب ماهی انواع اسنک و اغذیه کنسروی کلا" شیر مرغ تا جون آدمیزاده خصوصا" این چینی ها که همه چی رو آب پز میکنن میخورن در این نمایشگاه به معرض دید عموم قرار میگیره. سعی بر این هست که نام ایران بوسیله انواع تبلیغات تلویزیونی و محیطی در همه جا شنیده و دیده بشه . متاسفانه طبق آماری که من دارم از شبکه خبری صنایع غذایی ایران خرمای ایران در چند سال اخیر به خاطر بسته بندی های نازیبایی که داشته نتونسته بازاری شایسته و بایسته این محصول مقوی و خوشمزه برای خودش دست و پا کنه در سال 85 ،900 هزار تن خرما در کشور تولید شد که کمتر از 10 درصد آن با قیمت هرکیلوکمتر از یک دلار صادر شد. در حالیکه قیمت این خرمابا بسته بندی مناسب در جهان 16 تا 20 دلار است و در حال حاضر 30 درصد خرمای تولیدی کشور از بین می رود،در حالیکه در دنیا 5 هزار نوع محصول از خرما تولید می شود.
امیدوارم بسته بندی های جدید بتونه بازار بهتری برای خرما درست کنه. واقعیت اینکه در بعضی موارد خود من هم وقتی جنسی رو نمیشناسم به دنبال محصولی میرم که بسته بندی بهتری داره !!!
همه این جریانات نتیجه اش اینکه این روزها خیلی شلوغ پلوغه در ضمن اگر چین بطلبه قراره من هم برای نمایشگاه برم و خب کلی از این موضوع خوشحالم .دیدن دیوارچین و شهر ممنوعه جزو لیست آروزهای من بوده (البته که میدونم اینها در شهر پکن قابل رویت هستند و ما هم قراره به خرج جیب خودمون یک سری هم به اونجا بزنیم )و خدا بخواد یحتمل آقای شوهر هم در این سفر ما رو همراهی خواهد کرد.البت کاره دیگه یک وقت دیدی خدای ناکرده آقایون اسم ما رو از لیست خط زدند. اما اگه بریم ...
در ضمن محض اطلاع این روزها انجمن دوبله حتی گوشه چشمی به ما نداشته است...
من توسط دوست خوش ذوق و با معلوماتی که توسط همین وبلاگ باهاش آشنا شدم یعنی بابای یسنا به اولین بازی وبلاگی زندگیم دعوت شدم (.قبل از هر چیز ممنون). اونهم چه بازی...نوشتن نامه به آینده!
آدم های آینده سلام
اگه این نوشته ها رو می خونین حتما" میدونین ما در چه سطح علمی بودیم .پس من فقط میتونم سوال هایی که دلم میخواد بدونم ازتون بپرسم؟ آیا هنوز هم مردم دنیا به زبان های مختلف حرف می زنن؟ فیلم و کارتون ها رو دوبله میکنین؟هنوز هم آدم ها همدیگرو می کشن برای مرزها؟؟؟ شما فهمیدین بالاخره داستان ادیان چی بود؟ احساس خوشبختی وآرامش میکنین ؟ فهمیدین کهکشان چقدر بزرگه ؟ آدم فضایی دیدین؟راستی راستش چی بود؟
حالا من هم تمام شماهایی که اینجا رو میخونین دعوت میکنم به بازی ...بنویسین
متاسف بود از اینکه گاهی هیچ جوره اونجوری که تو میخوای نیست. همیشه خواسته بود همین جوری که هست باشه حتی فکر میکرد اینجوری مردم هم دوسش دارن ولی حالا.گاهی نمی دونست چه جوری باید باشه .هرچی هم فکر کرد نفهمید .پرسیدم اونهم هیچ جوره نمی تونه گاهی اونجوری که تو میخوای باشه ؟ جواب نداد. حالا من اینجوری می خوام بهت بگم اون متاسفه که گاهی هیچ جوره اونجوری که تو میخوای نیست و خواهش کرد گاهی یه جورایی اگر از اونجوری که هست لذت نمی ببری ...فقط یه جوری چشم های قشنگتو ببند و نبینش.آخه اون این جوریه .همین.
تازه از شمال برگشتم اما دلتنگ شمالم .دلتنگ دریا .دلتنگ هوای شرجی شمال و بوی چوب سوخته ونا.دلم می خواد برگردم و دوباره برم ساحل. پاک قاطی کردم رفت از بسکه هر چی خاطره در طی بیست سال گذشته در شمال داشتم مرور کردم. فکر میکنم برای خیلی از ایرونی ها سواحل شمال یه جورایی نوستالژیه ...از 6 ساعت بزک دوزک و چی و با چی بپوشم واسه ژست گرفتن ساعتها در ساحل خزر شهر درسرما و گرما بگیر (میدونم که باورتون میشه اگه بگم پلیس ما رو برای آرایش یه بار جریمه کرد!!!!)تا دوچرخه سواری , اسکیت ؛بیست و یک ؛قایم موشک ،بالا پایین کردن با ماشین (دریاگوشه متل قو)؛ قایق سواری ,سیگار کشیدن یواشکی پشت دیوار ویلا و بارون وبارون ورقص زیر بارون و کنار آتیش و جوجه و موزیک و ...دبلنا ...دلم دریا می خواد. دلم شمال می خواد.
پی نوشت: برای عید یک سری انیمیشینی ساخته شده بود برای شرکت گاز و من هم جای یکی از نقش ها (فرناز خانوم)که از اون زن های لات و پررو ا حرف زدم .کلی هم خوشحال که عید دائم از تلویزیون پخش میشه .دریغ از یه قسمت!!!همش می گم نکنه ما خیلی لات حرف زده بودیم !!! به هر حال کار با نمکی بود .حیف شد.
در ضمن خیلی خوشحالم که آقای رئیسی دوبلاژ سیما رو همچین ....تکونده. اینجا و اینجا بخونین
