دیگه فکر نمی کنم بهتر از این وقتی برای نوشتن قبل از سفر پیدا کنم. راستش انقدر کارهای مربوط به این نمایشگاه اذیتم کرده که تا این لحظه خدا شاهده حتی یک ثانیه از فکر رفتن به این سفر نتونستم احساس لذت بردن کنم.تا میام یه فکر خوبی بکنم و به دیوار چین فکر کنم در لحظه یه خبر فاجعه خورد ه فرق سر مبارکم حالا دیگه حتی میترسم بهش فکر کنم میگم شاید ارتباط مستقیمی نادیدنی بین گره های کور در اجرای این نمایشگاه با فکر های خوشایند من باشه.
امیدوارم هیچوقت هیچ بنی بشری مجبور نشه با ادارات دولتی کار کنه واقعیت اینکه سگ میزنه شغال میرقصه اینجا خودشو نشون میده .شما با آقایان دقیقی روبرو هستید که همه دارای ایده های برجسته ؛شخصیت های برجسته و غالبا" شکم های برجسته هستند و به زور میشه ایشان را در جلسات جمع کرد و وقتی در جلسه ای همگی جمع شدن مطمئن باشین در کمال ناباوری شما بعد از جلسه کارها در همون پله ای هستند هنوز که قبل از جلسه بودن. آقایون همیشه نگران صرف بودجه های اختصاص داده شده به کارهای مختلف هستند و همگی از موجودی خیالی میترسن که اگر خدای نکرده به موقع استارت بزنن و پرداخت ها رو انجام بدن سر برسه و بگه برای چی این کار رو کردین؟ اصولا" هیشکی هیچ کاری نمیکنه و هیچ حرفی نمی زنه چون نهایتا" اگر کسی زیاد اصرار کنه و دلنگران باشه بهش مشکوک میشن اگر تصمیم بگیره بهش مشکوک میشن اگر عمل کنه بهش مشکوک میشن. کلا" در ادارات ما آخرین وقت تعیین شده برای اتمام یک پروژه معنایی نداره.حالا اگر کفار خارجی یه چیز حرومی به نام Deadline دارن مشکل خودشونه و اجرا کار بدبخت داخلی که حتما" با اونها همدست شده.خلاصه که حسابی خسته ام و میدونم که هنوز هم شوکها و خستگی هاش مونده .خدا به خیر کنه غرفه تخت جمشید هیولا نما رو !!! شاید هم دیدی روزگار روی خوش نشون داد و اون ور آب اوضاع خیلی بهتر از این ور بود .(الان دو روزه که منتظرم یه آقای با معلوماتی خیر سرش یه لوگو برای بنده ایمیل کنه!!!)
با اجازتون از زور فشار عصبی هفته پیش یک فقره تبخال روی لب و مقدار معتنابهی لکه های ریز قرمز رنگ بدون خارش در دست و بال و صورتمون ظاهر شد. به قول همشهری ها چنان گرخیدیم که همون موقع پس از رویت نذر کردیم اگر خوب شدیم و جان سالم به در بردیم دیگه برای مسائل کاری حرص نخوریم .فوق فوقش کارها خراب میشه ؛ دیگه مرگ که نیست(فکر کن ! اینهمه زحمت کشیدم...) .نگراان نباشید هنوز تا جنون راهی دارم دل خوش کردیم به رفع خستگی و آرامش در شهر ممنوعه !!! باشد که روبراه شویم و شفا گرفته بر گردیم و گرنه که حلال کنید. ..
نوشتن این پست معنیش حتما" این نیست که من کور نشدم و دارم خودم می نویسم .شاید کور شدم وکس دیگه ای داره برام زحمت می کشه و می نویسه....
چه شوخی بی نمکی .من خودم گاهی به بعضی جک های بی مزه میتونم کلی بخندم. اما خوب بی شوخی الان دو روز بعد از عمل دنیا روبا وضوح بسیار بیشترمی بینم و نمی تونم کتمان کنم که از بدست آوردن دوباره نعمت از دست رفته چقدر خوشحال و راضیم.به شخصه با تجربه دو روز بعد از عمل این کار رو به همه کسانی که شماره چشمشون بیش از 1.5 باشه پیشنهاد می کنم. تا الان که به نظرم ارزشش رو داره.
واما جریانات عمل .در زندگی برای من چند باری این اتفاق افتاده که از دونستن یک چیزی در رنج و عذاب باشم .عمل چشم من هم همین طور شد . چند ماه پیش در برنامه جالب دانستنیها از تلویزیون (خیلی از این برنامه خوشم می یاد .منو یاد مجله دانستنیها میندازه که وقتی 12-13 سالم بیشتر نبود آبونه اش بودم و هر ماه چشم انتظار موتور آقای پستچی ) شاهد مراحل کامل و چگونگی جریان این عمل بودم. خوب اساسا" دونستن اینکه الان حلقه ای که انداختن توی چشمتون وباعث شده شما برای چند ثانیه هیچ جا رو نبینین داره لایه نازک رو حدقه چشم شما رو می تراشه تا دکتر به راحتی بلندش کنه به شما حال خوشی نمی ده.بعدش هم که دارین سعی میکنین به سختی نقطه قرمز رنگ که همون اشعه لیزر هست رو از لابلای یک عالمه آب روی چشمتون دنیال کنین متوجه بوی سوختگی میشین و یک وقت به خودتون میاین و می فهمین که بوی سوختگی از خود شماست. البته بی اغراق باید بگم کل ماجرا بیش از 8 دقیقه طول نمیکشه و خوب من هم وقتی اولین چشم رو عمل کرد در دل به غلط کردن افتاده بودم ولی تا بیاین خودتون و جسارت باقیماندتون رو جمع کنین و بخواین پشیمونیتون رو ابراز کنین چشم دوم شما هم عمل شده .کلا" پیشنهاد می کنم تا میتونین قبل از عمل هیچ اطلاعاتی ازنحوه عمل به طور بصری پیدا نکنین .اینجوری خود به خود همه چیز آسون تر میشه. بعد از عمل سخت ترین قسمت تحمل 4-5 ساعت کمتر یا بیشتر سوزش و آبریزش چشم هستش (درست انگار مخلوط آبلیمو و نمک وفلفل به داخل چشمتون بچکونین) تقریبا" نیم ساعت بعد از عمل شروع میشه .در ضمن دکتر به من چیزی نگفته بود ولی با استفاده از تجربیات خواهران عمل کرده پیش از خودم نیم ساعت قبل از عمل 2 عدد استامینوفن خوردم که به شدت کمک کرد تا از سردرد بعد از عمل خلاص بشم.همش همین .باور کنین. الان دنیا قشنگ تر و دست یافتنی تره .انگار میتونم دست دراز کنم و اون کلاغی که روی بالاترین تیر آهن ساختمون نیمه کاره چند خیابون پایین تره بگیرم. حالا دیگه میتونم شب ها به آسمون نگاه کنم وخوشه پروین رو به آقای شوهر نشون بدم و اجازه ندم که فخر بفروشه.فکر کنم لذتی داره گویندگی بدون برخورد عینک با پتگیر.وااااااای که دیگه نگین از لذت خوابیدن جلوی تلویزیون و فیلم دیدن بدون نگرانی از شکستن عینک...راحت شدم .
به تازگی از تلویزیون شنیدم که قرار شده تعدادی میمون تحت آموزشهای بخصوصی قرار بگیرن تا برای فرستادن به کره مریخ آماده بشن .خبرنگار میگفت که دلیل انتخاب میمون ها اینه که ساختار بدنیشون خیلی شبیه به انسانهاست و پاسخی که بدنشون در شرایط مختلف نشون میده هم به انسانها شبیه وگاهی یکسانه. همون لحظه با شنیدن این خبر یادم به فیلم سیاره میمونها افتاد اما چند ساعت بعد همش داشتم به این فکر میکردم که این میمونها میرن مریخ بعد متفرق میشن و یه تعدادیشون از بین میرن و اما شاید دو تا شون خودشون رو باشرایط وفق میدن و زندگی میکنن بعد از هم خوششون میاد وعاشق میشن تولید مثل و ...کم کم قیافه ها و هیکلشون به خاطر تغییرات آب و هوا تغییر میکنه شروع میکنن روی دوپا راه میرن و فرم انگشتها و پاهاشون تغییر میکنه و...کره زمین میره به سمت خورشید یا یهو یه شهاب سنگ گنده از دور دورها میاد میخوره بهش و منفجر میشه بعد کم کم هوا گرمتر میشه و بهتر میشه وخوب تر میشه و اون دو تا میمون عزیز دل روی مریخ باقی می مانند که حالا خیلی هم شبیه میمون های روز اول نیستن و از برگ درخت مو برای زیبا تر کردن خودشون استفاده میکنن و زندگی هی میچرخه و هی میگذره و هی تولید مثل میشه و این وسط آقا میمونه گاهی اوقات شیطونی میکنه و با بقیه موجودات مریخ هم یه تولید مثلی و ...کره مریخ پر میشه از انواع چرنده و پرنده و خزنده و رونده ...همه همه چیز از گذشته یادشون میره بعد هر از گاهی هر چند صد سال یکی از این میمونهای سابق که حالا دیگه اصلا" شکل میمون نیست یک چیز هایی به ذهنش میاد و یکی دیگه یه صداهایی میشنوه توی کوه و اون یکی با استفاده از دیده هاش با هوش زیادی که در وجودش جمع شده نتایجی میگیره و از بقیه متمایز تر میشه یکیشون میشه بوعلی سینا ,اون یکی گالیله این یکی نیوتن اون یکی زکریا و این یکی حضرت موسی ...بقیه هم یا اگه قوی تر بودن میترسن میگن نکنه این کار و بارمون رو کساد کنه باید بسوزونیمش و به سیاهچال بندازیمش یا ضعیف هستن میگن بریم دنبال این تا ما رو قوی تر کنه یه عده باور نمیکنن یه عده گوششون رو میگیرن تا نشنون.خلاصه.بعد همه میگردن دنبال راه رستگاری قصه آدم و حوا میگن و میگن هرکی که حقیقت رو فهمیده بعد از اون دیگه لال شده و حرفی نزده ومیگن پی بردن به مبداء بدون بلد راه خیلی خطرناکه ومبادا گمراه تر بشی و ...هزار دفعه توبه .از اون روز میگم نکنه این فکر ها رو میکنم یه وقت سوسک بشم ! اصلا" همش تقصیر این اخبار علمیه بدون سانسوره !!!راستی چرا همیشه مارو از خشم خدا ترسوندن؟؟؟
سخت نگیرین اینها خزعبلاتی قبل از عمل جراحی است.
شخصا" خیلی خیلی مهم : بالاخره من در کارتون پرنسس قو به مدیریت دوبلاژ خانم آفری که دعا میکنم همیشه سالم بمونه اولین نقش بلندم رو گفتم . به جای ملکه (مادر پرنس) حرف زدم .یک خانم 50 ساله (پیر زن نه ها) با نمک و احساساتی و بد تر از خودم پر حرف که هیچ چیز در دنیا براش به اندازه روز تولدش که همش دلنگرانشه اهمیت نداره و البته روی سن هم حساسه. من بدون احتساب 30 دقیقه استراحت 4 ساعت در حال نقش گفتن بودم و باید بگم با اجازتون چون این شخصیت صداش زنگ و خش داره دیشب به کل صدای ما گرفت و خروسی شد (خدا وکیل براش خیلی زحمت کشیدم). واقعیت اینکه به آقای شوهر گفتم هر دفعه که به دلیل گرفتن صدام فکر میکنم خوشحال میشم. باور نمیکنین چقدر حالم خوش ه. البت امیدوارم این حال خوش بعد از شنیدن صدام توسط آقای رئیسی هم ادامه پیدا کنه...
اگر از من بپرسن حاضری از کدوم یکی از اعضای بدنت بگذری اولین جایی که به نظرم میرسه کلیه است .چون اولا" ازش دوتا دارم دوما" بدون اون هم میتونم زندگی کنم سوما" نبودنش رو احساس نمی کنم... اما حالا اگه بگن از دست وپا و گوش و دماغ ...کدوم رو انتخاب میکنی مطمئن هستم که هرکدوم رو انتخاب کنم چشم رو انتخاب نمی کنم .راستشو که بگم من دلم می خواد ببینم .درکل فکر میکنم ندیدن خصوصا" برای آدمی که سالها دیده باید خیلی سخت باشه کسانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که شماره دو تا چشم من رویهم رفته چهاره و من چون تحمل عینک برام سخته تا همین چند ماه پیش نه عینک داشتم و نه لنز .(لنز که دیگه اصلا" نمی تونم تحملش کنم) عادت کرده بودم به واضح ندیدن .در این چند ماه اخیر هم که عینک گذاشتم یا اینور اونور جاش گذاشتم یا شکسته مجبور شدم دوباره شیشه بندازم . حالا امروز دارم میرم برای آزمایش چشم جهت عمل لیزیک چشم. تعارف که ندارم خیلی اضطراب دارم .البت نه به خاطر جریانات عمل بلکه ترس کور شدن. یه جورایی به این دو عضو کوچولو در بدن خودم وابستگی شدید دارم. بعد از عمل در صورت حفظ بینایی در موردش بیشتر می نویسم.
در ضمن دلمون گرفت وقتی همین چند وقت پیش سر زدیم به وبلاگ دوستان و دیدیم که اسم ما از تو لیستشون خط خورده.چه عرض کنم والله .خودم بعضی وبلاگ ها رو می خونم خوشم هم میاد و یادم میره اسمشون رو این کنار بذارم . بعضی ها رو که این کنار اسمشون رو گذاشتم در وبلاگشون رو بستن رفتن منهم هنوز اسمشون رو پاک نکردم.بعضی از وبلاگ نویس ها محبت دارن ولی من اصلا" نوشته هاشونو نمی پسندم. بعضی ها ...بی خیال خودخوری .
در ضمن من به یه بازی دیگه دعوت شدم که باید یه جمله با 6 کلمه بنویسم .اینهم جمله من :
بیخیال جانم چون این نیز بگذرد...
همه خوانندگان عزیز شما دعوتین...
پی نوشت: دیروز آزمایشات انجام شد و دکتر اعلام کرد که من میتونم عمل کنم .روز عمل هم یکشنبه آینده تعیین شد. دیروز با ترس و لرز به دکتر میگم آقای دکتر چشمای من مادر زاد دو رنگه اینکه مشکلی ایجاد نمی کنه .گفت نه گفتم پرواز چطور ؟ گفت نه .گفتم راستی زایمان چی ؟ تقریبا" صبر از دست رفته گفت نه هیچ مشکلی ایجاد نمی کنه.دیگه روم نشد بگم آقای دکتر من خیلی وقت ها با چشم هام حرف میزنم داد میزنم فحش میدم خواهش میکنم عشوه میام .کور که نمی شم .هان؟
