1- دیروز برای کار خانوم آفری آفیش بودم فکر کنم اسم فیلم Nemo island
یا یه چی تو همین مایه ها بود .فقط 3 جمله ...از حق نگذریم خانوم چوبدار (صدای جودی فاستر ) محشر گفته.
2- یه جک : میری دکتر مشاور برای جلسه دوم و امیدواری که ازت بپرسه خوب کار هایی که دفعه قبل گفتم انجام بده نتیجه اش چی بود؟ حالت چطوره؟ فلان موضوع به کجا کشید؟؟؟45 دقیقه معطل میشی آخرش وقتی حسابی داغ کردی وارد اتاق آقای دکتر میشی ایشون لبخند میزنه میگه حالا شما آروم باش. یه نفس عمیق بکش .خوب عزیزم اسم شما چیه؟ دفعه اول هم هست که میاین اینجا درسته؟؟!! وقت گرفتی برای دکتر گوش و حلق و بینی میگن شما ساعت 2 اینجا باشین .ساعت 2 اونجایی اما ساعت 3:30 بعد از یک دعوای مفصل و پیکار جانانه با دیگر بیماران که رعایت نوبت نمی کنن و شما دارین سعی میکنین خیلی محترمانه و ظاهرا" خونسرد از حقتون دفاع کنین که مواجه میشین با یک خانومی که داره ادای مودب بودن شما رو در میاره و بهتون میگه آه ادبیات و می شنوین یک آقای20 ساله با موهای برق گرفته و بلوز نارنجی رنگ چسبان و شلوار جین چسبان تر که صد البت از باسنشون هم آویزونه و چشم های هرزه به شما میگه صد رحمت به زنهای جنوب شهر و صد البته ج ایشون موقع تلفظ به شدت میزد ...شما وارد مطب دکتری ژولی پولی با موهای چرب میشین که هیچ شباهتی به آقای دکتر نداره .ایشون سرسری توی گوش و دماغ و حلق شما رو نگاه میکنه و میگه همه چی روبراهه از سردرد میگین و خلط ؛ میگه نمی دونم میخوای یه اسکن مغزی بشی شاید حساسیته !!! بعد می پرسن وقتی سردرد میشی چی میخوری شما به مسکن های معمولی اشاره میکنی بعد ایشون یه نسخه میدن دستتون که توش براتون آنتی بیوتیک نوشته و ادالت کلد !!! اعتراض میکنین که شما سرما نخوردین میگن باشه حالا فعلا" این ها رو بخورین .شما فکر میکنین شاید آجیل دارن تعارفتون میکنن...!!!
3- مهمونی و خوشگذرونی و کار و کلاس های جور واجور و دیر خوابیدن زود پاشدن و گرما و بی برقی وتصمیمات گرفته نشده و ...بابام جان من خسته ام .کلافه ام. خوابم میاد .یه خوابی باید برم که بعدش بیام بتونم بشینم یه کم فکر کنم.
4- من از کلاس درس دیروز 3dهیچی نفهمیدم.این عصبانیم میکنه و نگران البت.
۵- وب جالبی داری به من سر بزن...با یه عالمه شعر
بس بس بس
دوست داشتن یعنی وقتی یه شکمو گردو پوست بگیره اما بده اون بخوره .
دوست داشتن یعنی وقتی گرمه و نوبته تو ا که ماشین داشته باشی اما ماشینو میدی به اون چون اونهم کار داره.
دیروز تا حالا هر وقت که یادم می افته می خوام باور نکنم که رفته ؛ که حتما" یه جایی همین جا هاست.بعضی از آدم ها غریب آشنا هستند .خسرو شکیبایی از این جور آدم هاست .چه اصراریه که فکر کنم نیست .فکر میکنم هست یه جایی سبز همین دور یا نزدیک و هنوز شعر میخونه و هنوز خودشه و هیچ کس شبیهش نیست.
امروز تولد صاف ترین مرد زندگیه منه. آقای شوهر تولدت مبارک. تو لایق بهترین هایی...
Momoخیلی خوب شد که تو دنیا اومدی .
وقتی ایده هایی که داشتی و انجام ندادی و هی این ور اونور دیدی و شنیدی که دیگران اون ایده ها رو عملی کردن و خیلی موفقن ؛ از 3 حالت خارج نیست:
1- تو بی عرضه و تنبل بودی و هستی .
2- تو برای عملی کردن پروژه هات به سرمایه احتیاج داشتی که نداشتی ونداری...
3- تو بی عرضه و تنبل و ترسو بودی و هستی .
از طریق این سایت با این آزمون آشنا شدم .لینکش کنارصفحه اش هست . گویا خیلی دقیقه و مشخص میکنه شما از چه سنخی هستین .و بعد هم بهتون میگه که چه مشاغلی براتون مناسب تره.من این تست رو دادم البت یه کم سرعتم موقع انجام بالا بود ولی خوب نتیجه به نظرم نزدیک بود .امتحان کنید فکر کنم لذت ببرین.تیپ من : ENFJ هستش و بخوانید من چه کاره هایی می تونم باشم :
*بازیگر *مدیر مدرسه *تبلیغات *روحانی *آموزش دهنده گروهای شرکتی *طراح *متخصص غذا و برنامه های غذایی *جمع آوری کننده اعانه *متخصص طب کل نگر *سخنران الهام بخش *مشاور رشد سازمانی *نمایش دهنده *جسم درمانگر *روانشناس، درمانگر *متخصص روابط عمومی *استخدام کننده *معلم دینی *متخصص رشد منابع *نماینده فروش *مدد کار اجتماعی *آسیب شناس کلام *آموزگار یا پروفسور *مشاور شغلی *نویسنده یا ویراستار
یه چیز حسرتی :داشتم فکر میکردم به خدا من از روزیکه فهمیدم باید یه کاره ای بشم می دونستم بازیگر خوبی میشم ولی حیف سوخت شدم رفت.سینمای ایران یه ستاره واقعی رو از دست داده فعلا"...
یه چیز واقعی: به قول بعضی ها من اگر 7 تا دختر کور وکچل داشته باشم همشونو شوهر میدم.من چندین بار لذت فروش رو تجربه کرده ام.فروشنده خوبی هستم ؛مطمئنا"
یه چیز خوب: من از اینکه روحانی یا معلم دینی بشم متنفرم .کلا" از معلم های دینی متنفرم ...و همچنین روانشناس و درمانگر.بذار فعلا" همین غصه های خودمو بفهمم...
یه چیز بانمک: تصور کنین من خانوم پروفسور باشم.
یه چیز عجیب: در مقاطع مختلفی برای دوستانم در نقش مددکار اجتماعی و سخنران الهام بخش بودم .خدا شاهده کلی هم ملت نتیجه گرفتن از مصاحبت با این بنده . تا حالا که خودکشی گزارش نشده ...
یه چیز کمبود : من آشپز خوبیم . مزه ها رو خوب ترکیب می کنم و خلاقیت دارم .اینجا بهش اشاره ای نشده .شاید مربوط به دسته بندی شکمو ها میشه که اینجا دیده نشده.و صد البت من نمیتونم توی یه آشپزخونه بزرگ سرآشپز باشم من دوست دارم توی یه برنامه تلویزیونی پربیننده البت نه از این ایرونی ها " به خانه بر میگردیم" که خانومه دستشو با دستکش و مقداری از آستین مشکی مانتوش میکنه توی ظرف خمیر تا همش بزنهها نه .یه چی تو مایه های اوپرا یا Rachael ray ... حداقل!!!
خوب الهی شکر اگر بازیگر نشدم حالا دارم دوبلور میشم و در ضمن به کار نویسندگی هم که گهگداری مشغولم و در ضمن مشغول کارهای مقدماتی جهت یادگیری طراحی هستم کاری هم که هم اکنون بهش مشغولم یه جورایی تبلیغاتی بازرگانیه .
به نظر میرسه اوضاعم روبراهه و بدک هم نیست نه؟؟؟ عجب موجودیم ...
و توصیه به همه شما ها که منو میشناسین خصوصا" آقای شوهر با شما هستم :
آنها( یعنی امثال من ) از عشق و عاشقی استقبال می کنند . از این رو برایشان کارت پستال بفرستید ، از آنها تعریف کنید ، در آغوششان بکشید و به آنها به اشکال مختلف مهر و عشق بورزید . *از آنها به سبب عشق عمیقی که می توانند داشته باشند تشکر و قدر دانی کنید . *به آنها اطمینان خاطر بدهید که اگر نه بگویند شما آنها را ردنمی کنید و یا از آنها عصبانی نمی شوید. *وقتی به آنها جواب می دهید مودب باشید. NF ها از اینکه تایید نشوند ناراحت می شوند انتقاد از آنها می تواند به عزت نفس آنها لطمه بزند . *آنها را تشویق کنید که ازروش های شخصی و خلاق خود پیروی کنند و اثر کارشان را در معرض دید جهانیان بگذارند . *نیاز آنها رابه ابزار کردن احساساتشان درک کنید. *از آنها به خاطر تغییر روحیه شان انتقاد نکنید.
راستی شما ها در مورد من چی فکر میکنین؟؟؟؟
توصه شخصی به خودم: آرامش داشتن را بیاموزید. سعی کنید به تایید دیگران وابسته نشوید. به آنچه خودتان به آن بها می دهید بیش تر توجه کنید. بیش از اندازه نگران خواسته های دیگران نباشید. بدانید که شما نمی توانید همه خواسته های دیگران را بر آورده کنید . بیاموزید که توصیه و نصیحت بپذیرید ، تنها نصیحت نکنید. به تفاوت احساسات واقعی خود و احساساتی که نشان می دهید توجه داشته باشید. *برای مهربانی ، پشتکار، گرمی، حساسیت ، خوش بینی ، همدلی ، رهبری و بینش و بصیرت خود ارزش قایل شوید .
مدتیه تصمیم گرفتم اگر یه روز نوشتنم نمی یاد چرت و پرت ننویسم.امروز از اون روز هاست که نه تنها نوشتنم نمی یاد بلکه دچار یک دلشوره و دلنگرانی بیخودی یا با خود هم هستم . نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه ولی من گاهی شبها موقع خواب دچار یک دلشوره هایی میشم که ساعتها من رو بیدار نگه میداره ولی فردا صبح وقتی بهش فکر میکنم دیگه اون ترس و نگرانی رو ندارم .نمی دونم خاصیت شب که همه چیز رو ترسناک تر میکنه؟؟؟درست انگار نصفه شبی با یه ژیان غراضه افتاده باشی توی اتوبان های بدون تابلو وپیچ در پیچی که پایانی نداره و در ضمن نمی دونم کجا هم می خواستم برم ؟؟؟ دسته بندی افکار:
1-گاهی اوقات این فکر ها حتی ممکنه به چند سال قبل بر گرده که مثلا" چرا فلانی اون روز به من این حرف رو زده کاش یه چی بهش گفته بودم
2- گاهی مربوط به چند ماه آینده است .مثلا" صابخونه امسال میخواد چی کار کنه ؟
3-دچار کمبود مدیریت زمان میشم .کلاس فرانسه رو باید چی کار کنم؟
4- سرزنش و ترور شخصتیه :اینکه چرا کم آفیش میشم برای دوبله؟؟ مهمون ها از شام خوششون اومد؟
5-یا افسردگیه :چرا فلانی فقط با ما قهره؟؟
6- مربوط به کاره :چرا فلان شرکت تصمیم نمی گیرن با ما قرار داد ببندن؟
7- جل الخالقیه چرا از چین بالش ابریشم نخریدم ؟؟ ...
خدا رحم آقای شوهر کرده وگرنه یه وقتهایی به خودم میام میبینم همین الانه که پاشم وسط تخت با طرف خیالی شروع به کتک کاری کنم و تا لهش نکردم راحت نشم!!!! یا مثلا" بشینم زار زار گریه کنم... بار ها بهم ثابت شده فکر کردن من هیچ تاثیری در اتفاقی که افتاده یا می خواد بیفته نداره و بهتره که فکر نکنم.اما مگه می تونم . میدونم که باید تکنیکی وجود داشته باشه که باهاش بشه مغز رو خاموش کرد.مثل یک کلید.این شهر عنکبوتی فکر من باید یک کلید داشته باشه. شما کلیدساز سراغ ندارین؟؟؟ خوشمزه وقتیه که صبح آقای شوهر که خوش به حالش باشه انگار افکارش هم یک قفل الکترونیک با کنترل از راه دور داره از ما می پرسه دیشب چی خواب دیدی؟؟؟
وحشتناک اون وقتیه که توی روز دچار این حملات میشم درست مثل امروز!!!
مربوط به دوبله : در کار خانم آفری کارتون Impossible به جای خبرنگار صحبت کردم.در کل 3 صحنه.
دیشب وقتی آقای شوهر درب تراس اتاق خواب رو باز کرد متوجه حضور یک فقره فسقله جیرجیرک شدیم توی تراس .البت ما وقتی متوجه شدیم که آقای شوهر با یک سطل آب داشت سعی میکرد این آوازه خوان کوچک رو از قرارگاه بکشه بیرون که بنده اعتراض کردم که :نکشیش ها .من صدای جیر جیرک رو دوست دارم . اصلا" گناه داره ولش کن .که خوب آقای شوهر هم خیلی مخالفتی نکرد و بی خیال شد.جیرجیرک جان هم که معلوم بود بی هوا یه آبی به سر و صورتش خورده یک خط در میون همچین یه جیر الان یه جیر 5 دقیقه دیگه دوباره شروع کرد به خوندن.ما هم که رفتیم در رویای شبهای شمال و شبهای حیاط خونه قدیمیه و شبهای پارک قیطریه و شبهای باغ دلگشا و خوابمون برد .تا اینکه یه وقت نا غافل در خواب ناز بودیم با حرکت سریع آقای شوهر از خواب پریدم .سعی کردم زودی چشما مو ببندم تا خواب از توش نپره!!!اما زهی خیال باطل...حالا بعد از یکساعت جیرجیرک جان کاملا" خشک و سرحال چهچه ای میزد بیا وببین.بدون نفس گرفتن یه تک داشت می خوند. هر چی این ور اون ور خودمو کوبیدم نشد .کبوترهای رو کولر کم بودن حالا این چزقل از کجا پیداش شده..تازه متوجه شدم آقای شوهر هم متواری شده بعد از نیم ساعت دیگه افتاده بودم به گریه. توی حال باد کولر مستقیم میزد به کاناپه .روی تخت جلوی تلویزیون آقای شوهر خوابیده بود و توی اتاق ها هم که کنسرت ...هرچی التماس کردم جیرجیرک جان ! یه زنگ تفریح بده ؛ من خوابم ببره بعدش شرع کن .انگار نه انگار .تو دلم گفتم خاک تو سرت کاش گذاشته بودم آقای شوهر بکشتت.خلاصه بعد نیم ساعت آواره گی بالاخره آقای شوهر ما رو سرگدون یه دست بالش و یه دست ملافه بالای سرش کشف کرد یعنی دیگه چاره ای نداشت.هرچی سر صدا کرده بودم که پاشه نشد دیگه وایستادم بالای سرش تاسنگینی سایه ما رو حس کنه وجا بده بهمون. بماند که حالا بازهم جا نداشتیم و اول گرم بود و بعد سرد بود و بعد ...آقای شوهر رفت رو کاناپه خوابید...صبح با بدبختی داشتم صورت می شستم شنیدم تق وتوق سر و صدا داره میاد .فکر کردم حتما" یه چیزی توی کمد ولو شده یا آقای شوهر از زور بی خوابی هی داره میخوره به در و دیوار که آمدم بیرون دیدم آقای شوهر با قیافه ای ظفرمند وسط آشپزخونه وایستاده میگه کشتمش!!!اول خندیدم . بعد فکر کردم آخه فسقل جان تو طبقه هفتم اومده بودی چی کار ؟؟؟
بی ربط : کار آژانس همیلتون اصلاحیه خورد .به جای لاتی با یه لهجه داهاتی من در آوردی حرف میزنم .
یعنی آدم بار میاد ؟ تا دیروز مجبور نبود هیچ جا و به خاطر هیچ کس مرد یا زن روسری سرش کنه ولی از امروز باید چند ساعت در روز سرش کنه چرا؟ چون مردها نامحرم هستن .خوب باشه فهمید.اما خانوم کلاس اول شون که خانومه پس چرا باید روسری سر کنه ؟ یا چرا باید توی حیاط مدرسه روسری سرش باشه؟ خوب باید دیگه... آهان .نفهمید ولی باشه . هر روز خونه خودش بلد بود چطوری ویدئو بتا ماکس که خیلی هم بزرگ بود روشن کنه و فیلم رو فشار بده توش و بعد هم دگمه Play بزنه تا سیندرلا ؛گربه های اشرافی یا اصلا" زیبای خفته رو برای هزارمین بار ببینه ولی حالا باید توی مدرسه دروغ میگفت و وانمود میکرد نمی دونه ویدئو چیه !!ویدئو چیه؟ نه ما که نداریم .یعنی آدم بار میاد ؟؟باید توی قلک های پلاستیکی که سبز لجنی یا قهوه ای رنگ وشکل نارنجک بود پول برای جنگ جمع میکرد.از همه لاله های قرمزی که برای روزنامه دیواری نقاش میکرد خون می چکید. بهمن ماه روزهای جشن هم توی مدرسه براشون فیلم میذاشتن .از اون فیلم ها که ساواکی ها برای شکنجه ناخن پای آقا ها رو می کشیدن.می ترسید. شبها پاهاش رو زیر خودش جمع میکرد.بعد معلم هاشون که باید دوسشون می داشت که همشون سیاه یا سورمه ای یا حداکثر قهوه ای بودن براش از جهنم رفتن اونهایی که حجاب درست و حسابی نداشتن و مردن و زیرخاک رفتن و موهاشون تبدیل شدن به خاک و مورچه ها گفت .برای مامانش که هرشب با موهاش بازی میکرد انقدر ترسید و دلنگران شد شب 40 درجه تب کرد.از معلم هاش متنفر شد.یعنی آدم بار میاد؟ بزرگتر شد به خاطر تفی که به مژه هاش زده بود تا بره بالا و کرمی که به صورتش زده بود و جوراب سفیدی که پاش بود و ساعتش که به جای دست چپ به دست راستش می بست و حرف های دخترانه از تجربه عادت ماهیانه و اینکه قیافه پسر همسایشون شکل جرج مایکله و هر روز صبح از توی سرویس مدرسه می بینتش و اینکه صداش همیشه خیلی بلنده و بلند بلند می خنده و موهای بافته اش از پشت مقنعه بیرون می زنه ؛استنتاق شد؛ توبیخ شد ؛تحقیر شدو گریه کرد و گریه کرد و ترسید و ترسید . یعنی آدم بار میاد؟؟؟یکی از همسایه ها بهش گفت چرا متوجه نیستی پدرت تحت فشار مالیه ؟ شما هم باید مراعات کنین یه کاری کنین .البته هیچ وقت نگفت چه کاری ... ولی اون ترسید وفکر کرد کتاب خوند و فکر کرد.دوست داشت توی یه رشته دیگه درس بخونه. همه گفتن وااااااااااااااااااااه ؟؟؟مال بچه تنبل ها و بیخود هاست. اونهم نخوند .رفت سخت تره رو خوند.که نشون بده چقدر جسور تره!!!.یعنی آدم بار میاد؟ یه روز یه پسره توی خیابون بهش گفت این دختره یا سیبیل؟ خجالت کشید .هر کاری کرد روش نشد از مامانش خواهش کنه تا یه کاری براش بکنه.یادش افتاد به بلایی که خانوم ناظم سر دوستش که سیبیل هاش رو برداشته بود آورده بود .تنش لرزید پشیمون شد از اون به بعد بیرون که میرفت یا سرش و پایین می گرفت یا دستش جلوی لبش بود درست مثل اون زمان که داشت سینه هاش بزرگ میشد .همیشه دست به سینه راه میرفت . استخر هم که می رفت اجازه گرفت برای اپیلاسیون .با مخالفت شدید روبرو شد.یعنی آدم بار میاد؟؟؟ .شیطونی میکردن توی مدرسه.آقای معلم گفت اگر حجابتون سر کلاس درست نباشه ازتون نمره کم می کنم .اون و بچه ها هم روی دیوار جایی که آقای معلم با کت مشکی اش تکیه میداد با گچ رنگی کردن.روزهایی که شوفاژ مدرسه کار نمی کرد زیر تخته شومینه کشیدن وایستادن خودشون رو گرم کردن.در ماژیک های وایت برد رو انقدر محکم میکردن که معلم نتونه بازش کنه و درس بده.برای خودش یه پا شده بود مدیریت .هر کی فحش میداد ازش پول میگرفت با پول ها یه روز همه کلاس رو حلیم داد و یه روز دور تا دور حیاط نشستن روی زمین چیپس استقلال با ماست و یا سس قرمز خرسی خوردن که یکدفعه ریختن کیف های همه رو گشتن .آینه ؛دفتر خاطرات؛برق لب؛فر مژه؛عکس مهمونی.همه رو گرفتن .پدرشون رو درآوردن.یعنی آدم بار میاد؟ دانشجو بود .کار میکرد .مهمونی رفت خونه یکی از دوستاشون . وسط رقص .ریختن همشون رو گرفتن .دو روز نگهشون داشتن .مشروب هم نخورده بودن .سیگار هم نمیکشیدن . بزرگتر هم بالای سرشون بود .اما زدنشون .همشون رو زدن . یعنی آدم بار میاد؟؟؟توی محیط کار و تحصیل یاد گرفت مردهای زن دار و بدون زن مردهای خیلی پیر و خیلی جوون ؛مردهای باسواد و بی سواد کارخانه دار و بی کارخانه به اون وبه همه خانم ها پیشنهاد های بی شرمانه میدن و اون بیزار شد و ترسید و کلافه شد و این وسط با دو ؛ سه تا فاجعه و مصیبت و خیانت دیگه روبرو شد. یعنی آدم بار میاد؟ فیلم میدید.کتاب میخوند فکر میکرد آدم بار اومده پر از راه حله .فهمید یک خانومی که کتاب می نوشته وسط جنگل ها خودش رو دار زده .یعنی آدم بار می یاد؟شوهر کرده ؛حساسه و زود رنج ؛بی دقت و بی نظم ؛به زور دنبال رسیدن به لحظه های رمانتیکی که در فیلم ها و کارتون ها دیده و توی کتاب ها خونده میگرده ؛بی سیاسته؛بی موقع ناز میکنه؛ متوقع است .از صبح تا شب در حال دویدنه و باز هم عقبه و خسته است.میخواد مادر بشه .پیش خودش فکر میکنه یعنی بچه ام آدم بار میاد؟؟؟
بی ربط : برای تبلیغ آژانس املاک همیلتون به جای یه خانوم(البته که کمی لاته) من حرف زدم .کار آقای رئیسی بود و کلی هم قبلش با شرایط بدی که خودم داشتم ؛ نگران بودم ولی همه چیز به خوبی پیش رفت...کار با مزه ایه ساخته آقای عظیمی هم هست.
