شش ماه از سال گذشته به اصرار و التماس ما برای آوردن یک نفر کمکی گذشت تا ما هم بار مان سبک تر شود بتوانیم دل راحت به کار بپردازیم. عاقبت دو هفته پیش دخترکی را آوردند "منشی" کار نابلد اما خواهان یادگیری بدون غمزه از زیر کار در نرو و آبغوره نگیر و ما خوش بودیم به آمدنش یک هفته اول شریک بودیم در استفاده از این دستگاه تایپ و هفته دوم را محروم بودیم از داشتنش تا امروزی که یکی برای خودمان داریم خدا را شکر. خواستم که گفته باشم دلیل غیبت های این دوهفته را من باب پوزش .
حتما" شنیده اید داستان همشهری ما را که داشت برای دوستش خاطره ای تعریف میکرد که در دریا مشغول شنا بوده و ناگهان کوسه ای دنبالش کرده و او خسته از فرار من برو کوسه بیا مجبور شده و از درختی بالا رفته و دوست همشهری ما که بهش متذکر شده آخه مرد ناحسابی وسط دریا درخت کجا بود ؟! و همشهری ما گفته "دارم بهت میگم مجبور شدم ها !!میفهمی ؟؟ ابله مجبور شدم ". و این روزها همش مزه مزه میکنم مجبور شدن رو و میفهمم که نمی فهمم مجبور بودن چه گستره عجیب و بزرگیه و اینکه گاهی تو خودت خودت رو بدون اینکه بفهمی مجبور میکنی و گاهی همه عمر مجبوری به چیزی که بهش علاقه داری و جبری وجود داره که تو مجبور به اطاعتش هستی با همه آزاری که داره و تو مجبوری و مجبوری و مجبوری و میدانی و نمیدانی .
شب - خارجی – پشت رل
مسیر نیم ساعته رو یکساعت و نیمه که توی ترافیک دارم طی میکنم. خسته و کلافه ام ؛اعصاب له له ؛کمر و زانوم درد میکنه دیرم شده.راه باز میشه و ناگهان یک راننده تاکسی که میخواد مستقیم بره جلوی من که میخوام از خروجی سمت راست خارج بشم می ایسته .من بوق میزنم و پسر جوانی گوشه خیابون که با تلفن موبایل مشغول صحبته رو بمن فحش میده و میگه بوق نزن مگه ما آدم نیستیم!!! بهش اشاره میکنم به ماشین جلویی بگه بره جلوتر تا من رد شم برم .میره جلو و با فریاد به راننده تاکسی میگه آقا یه ذره هم جلوتر نری ها این زنیکه عقبی از اون زنجیری هاست و من اول به پس کله راننده تاکسی که داره توی آینه به من نگاه میکنم خیره میشم و بعد راننده ماشین های بغلیم . چیزی شیبه به پشمک هستند و نه بیشتر.در های ماشن رو قفل میکنم و شیشه هارو میکشم بالا و حس میکنم مغزم داره جمع میشه از فکراینکه چرا پیاده نمیشم با قفل فرمون بزنم تو کله اون پسره و بعدش هم تمام شیشه های راننده تاکسی رو خورد کنم...
روز – خارجی - صف نونوایی سنگکی
من فقط انقدر وقت دارم تا توی صف یه دونه ای ها واستم وزود برم .پس تصمیم میگیرم بزرگ ترین اندازه رو بخوام .خانوم جلویی یه 700 تومنی میخواد و آقای پشت سرش که البت جلوی من هستن یه 500 تومنی بنده هم تقاضای یه هزارتومانی می کنم. دقت میکنم نون خانوم رو که میده با نون آقا اندازه اش هیچ فرقی نداره .اعتراض میکنم محترمانه که اندازه این نون ها با هم فرقی نداره برای اثبات نان سنگ 1000 تومنی خودم را با نان 500 تومانی آقا کنار هم می گذاریم و می بینیم نان ایشون بزرگتر از بنده است ولی نان بنده خشخاش دارد.خلاصه اعتراض من به جایی نمی رسه حتی وقتی قاطعانه اعلام میکنم همین الان زنگ می زنم و شکایت میکنم به مردم نگاه میکنم آقای جلوی من به نظر خوشحال هم هست که نانی که به نصف قیمت من خریده بزرگتر از نان من است.مردم را چیزی شبیه پشمک می بینم ..و من به اداره شکایات زنگ می زنم و به خاطر حق ضایع شده خودم و دیگران شکایت میکنم.
شب – داخلی – مهمانی
در جمعی از زنان هستم. نقطه مشترکمان فقط دانشگاهی است که توی آن درس خواندیم .هر کس داستانی دارد . یکی بچه دار است آن یکی شوهر ندارد یکی صبح ها ساعت 12 ظهر به زور از خواب بلند میشه تا صبحانه بخوره و بره پی سر خوشی آن یکی 5 صبح بلند میشه تا بره کلاس ورزش و بعدش سر کار یکی کترینگ داره و اون یکی مزون لباس ...و من هم دراین جمعم .دیشب حق کوچکی که مسلما" مال من بود نادیده گرفته شده بود که خوب صد البت من به عشق دیدن هم دانشگاهی ها ازش گذشته بودم .دوست دیگرم نه .اعتراض کوچکی کردم به این جمع بالغ ؛عاقل تحصیل کرده برای مراعات زنی که از حق خودش نمی گذره و میشه این حق رو بهش دادو در لفافه به خودم هم اشاره کردم. با چنان برخورد عجیبی روبرو شدم که من رو یاد سیاهترین نقطه دوران دبستان انداخت . دو دوست صمیمی داشتم " مهناز و شادی " مهناز خواهران بزرگتری داشت و چیزهایی از دنیای بزرگتر ها بلد بود که من کوچک نمی شناختم مثل قهر ومن به واسطه اینکه خودم بودم و هیچ کس برام با دیگری فرقی نداشت سرگروه جمعی از بچه ها بودم سرخوش و نمی فهمیدم چرا مناسب ترین شخص برای قهر کردن منم . سه روز از مدرسه به قهر با من میگذشت 3 روز با آشتی دوباره روز شنبه در کیف من نامه ای پیدا میشد با این مضمون : " ما تصمیم گرفتیم با تو قهر باشیم . مهناز و شادی " !!! و من غصه می خوردم .بچه ای که غصه می خورد و در تنهایی گریه میکرد.و من همیشه منتظر بودم تا شاید روزی " شادی " که یواشکی با من دوست بود روبروی مهناز بایسته و از من و دوستی من حمایت کنه.اما دریغ .هیچوقت شادی این کار رو نکرد. دیشب هم . من در جمع دیشب تنها شدم .دوستانی در خفا من را تایید کردند که در جمع هیچ نگفتند و در این بین دختر اشرافی که حتی همان نقطه مشترک را هم با ما نداشت من را به یاد کارتون گربه های اشرافی انداخت و من از دیشب همش فکر میکنم کاش به جای اینهمه زیبایی ظاهر کمی زیبایی باطن داشت. همه به نظرم شبیه پشمک آمدند.
عصر – داخلی – کلاس مدیریت دوبلاژ
کار یکی از مدیران دوبلاژ تازه کار رو نقد باید بکنیم .کار پر از ایراده ولی من فکر میکنم اگر من این کار را مدیریت میکردم آیا حتما"بهتر از این میشد؟؟؟در نهایت تمام نقدی که میکنیم من یکی دو دلیل قابل قبول ارائه میدم برای ضعف کار و توقع دارم دیگران هم چیزی بگن اما هیچ کس هیچ چیزی نمی گه .همه فقط میخندن .جلسه تموم میشه مدیر جدید دوبلاژ هوا میشه و همکاران و دوستان دیگر در خفا به مسائلی که سد راهشون برای دوبلاژ خوب هست اشاره میکنن و من می پرسم چرا این حرف ها رو همون جا نگفتین ؟؟؟ خانوم ها میگن که نه اگه ما حرفی میزدیم آقای رئیسی با ما بد میشد و یه چیزی هم به ما میگفت . من فکر میکنم در کلاس همه شبیه پشمک هستند.
روز - خارجی – اتوبان صدر
هنوز ظهر نشده و آفتاب پاییز به وسط آسمون نرسیده .هوا نه سرده و نه گرمه . نه تند و نه کند رانندگی میکنم باد خوبی به صورتم میخوره.روسریم افتاده و موهام پخش و پلاست اما من اهمیت نمی دم. سایه برگهای درختهای وسط اتوبان می افته روی صورتم . من به یاد دوران مهدکودک می افتم اسباب بازی مورد علاقه من : " تاب " .من عاشق تاب بازی ام حتی امروز. بچه که بودم تاب می خوردم تا باد موهام رو عقب و جلو ببره . تاب مهدکودک زیر یه درخت چنار بزرگ بود و من وقتی تاب می خوردم چشم هام رو میبستم و آفتاب که از لابه لای برگها رو ی صورت من که تند عقب جلو میرفتم میخورد منو می ترسوند که الانه بیافتم و من به این ترس ریز ریز می خندیدم و هی چشم هام رو باز میکردم و دوباره میبستم. تصمیم میگیرم پشت رل چشم هام رو ببندم و من هی چشم هام رو میبندم و تندی باز میکنم و نورخوشید و سایه برگها پشت پلکم ؛ منو می ترسونه ومن ریز ریز میخندم .من هنوز کودک و ساده و بچه ام . بی سیاست. و این خصایص در بین پشمک ها ارزشی نداره.
تا یادم میاد منزل پدری ما یا مهدکودک بود یا بعدها کلوپ جوانان بعد تر ها گاهی دیسکو گاهی مرکز مطالعات و دروغ چرا گاهی حتی مرکز مشاوره . الهی شکر ما خودمون 4 تا بودیم با تفاوت سنی کم و خوب هر کدوممون اگر فقط دو تا دوست هم داشتیم که میامدن خونمون می شدیم 12 نفر! که خوب غالبا" دوست ها مون دیگه مشترک هم بود.البت از یه سنی تعداد دوستان من کمتر شد که خواهران عزیز گرامی جبران مافات کردند . ازدواج با آقای شوهر هم موجبات آشنایی با دوستان جدیدی رو برای ما فراهم کرد .که خوب تا امروز دوستان 4 ساله من به حساب میان. و در نتیجه امروز اگر یه مهمونی بگیرم مهمون هام از دوستان بیست و چند ساله تا دوستان یکساله متغییره . متاسفانه باید بگم خیلی به قوانین متداول دوست بازی آشنا نیستم و خوب دوستان نزدیک من کاملا" واقف هستند که ممکنه بعد از مهمونی یادم بره زنگ بزنم و بابت مهمونی تشکر کنم ولی واقعیت اینه که از کسی هم توقع ندارم بعد از مهمونی بهم زنگ بزنه و تشکر کنه .ممکنه دو هفته از دوستام بی خبر باشم ولی گله نمی کنم .اساسا" توی دوستی هام سعی میکنم بی توقع باشم و دوستام رو درک کنم .از شادی هاشون واقعا" خوشحال و با ناراحتی هاشون بدون ساختگی همدردی کنم.اگر کسی بیاد و از من مشاوره بخواد سعی میکنم صادق باشم و تا به حال نشده بعد ها چیزی به روی کسی بیارم و یا ...کلا" اگر بخوام صادق باشم هیچوقت احساس نکردم دوست خاصی برای کسی بودم ولی دوست بدی هم نیستم .(یعنی نفعم از ضررم بیشتره فکر کنم) از پنج شنبه گذشته چهار تا اتفاق افتاده :
1- فیروزه از دوستان چهار ساله من به حساب میاد و همون شب نامزدی باهاش آشنا شدم .این دختر با سورپریزی ( ببخشید معادل فارسیش که دقیقا" منظورم رو برسونه پیدا نمی کنم!!) که پنج شنبه شب برای من و آقای شوهر ترتیب داد حسابی غافلگیرمون کرد. فکر میکردم این روزها فقط زن و شوهر ها بهم یه همچین لطف هایی می کنن ولی این شیطون کلی ما رو خوشحال کرد. اییییییزم خدا حفظت کنه فکر کردن به کاری که تو کردی به من حس خوبی میده .
2- محبوبه از دوستان شب نامزدی . تقریبا" هفته ای یکبار تا دو بار برای هم ایمیل میدیم و در ارتباطیم .پریشب از کانادا زنگ زده ونیم ساعتی حرف زدیم و من خیلی ساده حس میکنم که چقدر صداش دلتنگ روزها ی با هم بودنمونه و چقدر کلافه شد وقتی شنید ممکنه ما به جای اینکه بریم پیششون بریم جای دیگه .
3- آلوچه خانوم نویسنده وبلاگی که حدود شش هفت ساله دارم هر روز نوشته های خودش و آقای همخونه اش رو میخونم و از بزرگ شدن فسقل قند قندیشون خبر دارم دیروز به ایمیل دوستانه ما جوابی دوستانه داد و ما قراره با هاشون تماس تلفنی برقرار کنیم .
4- مهرنوش دوست دوران دانشگاه منه. پریروز پای تلفن به من میگه مهم نیست که دو هفته یه بار ازت خبر دارم مهم اینکه من وقتی احتیاج دارم با کسی حرف بزنم و سبک بشم به تو زنگ می زنم و حالم بهتر میشه!!!
دوست جون های عزیز همه محبتی که به ما داشتین باعث میشه این روز ها ما احساس کنیم زندگی چیز باارزشیه وما آدم با ارزشی برای زندگی کردن هستیم. ممنون و سپاسگزار از اینکه به ما احساس دوست خاصی بودن میدین. ما شادیم .
