تبليغاتX
بنفشه خاتون

در دوران دانشگاهی دوستی داشتم که میدیدم صبح ها مشت مشت قرص میخوره .وقتی ازش می پرسیدم این همه قرص چیه؟ جواب این بود: یکیش قرص آهنه اون یکی کلسیم اون یکی دیگه زینک(روی) این یکی بیوتین و ... به نظرم مسخره میامد خوردن اینهمه ویتامین در روز .اما واقعیت اینه که الان چند ماهی میشه که سر خود شروع کردم به خوردن مولتی ویتامین البت اولش به دلیل ریزش مو و اینکه متوجه شدم پوستم مجددا" شروع کرده  به جوش زدن لازم به ذکره که بنده حدود هفت سالی پوست صورتم جوش هایی میزد به قاعده  یک گردو که خب هیچ کدوم از دکترهای اسم درکرده و در نکرده که من در تمام این سالها برای مداوا پیششون رفتم به فکرشون هم نرسید که در لابلای اون همه داروهای خفنه خوردنی و مالیدنی دو تا دونه ویتامین به بنده تجویز کنن تا اینکه نهایتا" مجبور شدم از قرصی به نام" روآکوتان" استفاده کنم که به مانند اورانگوتانی افتاد به جون جوش های ما و همه رو از بین برد.در نتیجه وقتی چند ماه پیش متوجه جوش های ریزی روی صورتم شدم به قول همشهری ها حسابی گرخیدم و فکر کردم این بار زینک, بیوتین و قرص آهن رو شروع کنم .نتیجه عالی .حتی ناخن های فسقلی پای ما که نرم بود و خیلی بلند نمیشد حالا بلند میشه. در طی تحقیقات بعمل آمده به این نتیجه رسیدم که  کفار خارجی روزانه مشت مشت ویتامین میخورند و ما ایرانی های عزیز غالبا" فکر میکنیم واه ما اینهمه میخوریم دیگه مولتی ویتامین برای چه کارمون؟؟؟ این پست رو فقط و فقط محض این نوشتم که بگم درسته که ما خیلی میخوریم ولی واقعیت اینه که اصلا" باندازه کافی ویتامین به بدنمون نمی رسونیم .این قضیه رو جدی بگیرین و ویتامین بخورین البت حتما" اگر پیدا کردین دکتری  که بتونه بهتون بگه چی ها رو بخورین کی و چه وقت فبه المراد  وگرنه  خانوم های عزیز از همین حالا دکتر بنفشه خاتون به شما قرص آهن ؛ زینک و کلسیم (دی) رو تجویز میکنه بخورین خیرشو ببینین به جان ما دعا کنین.

پی نوشت 1  : از هفته گذشته ما بعنوان یک نفر از سه نفری که به عنوان هیئت ناظر کیفی در انجمن هستند  انتخاب شدیم و تا امروز 3 تا کار هم نظارت کردیم.ذوق زده ایم ؟؟؟ بلکه هم بیشتر . وقتی یادم به روزهای اول کار آموزیم می افته که یه جمله در اوت می گفتم و بعدش هی خدا خدا میکردم بعد از بازبینیه آقای رئیسی صدام حذف نشه لبخند رضایتی میزنم که در ورای اون همیشه این فکر وجود داره که خانوم خانوم ها ؛ به پا که وقتی پله ها رو تند تند بالامیری احتمال افتادن بیشتره پس دقت کن؛  زیاد  دقت کن و باور کن همه چیز میگذره.

 پس نوشت 2 : در اول کارتون پرنس ویلادیمیر( مدیر دوبلاژ: آقای قاضی)  به عنوان راوی صحبت کردم.در کارتون وحشت های ترکل (مدیر : آقای قاضی ,تولید دانمارک)به جای مادر ترکل حرف زدم.این کارتون مال افراد حداقل 18 سال به بالاست.والله یه صحنه های خون و خونریزی و ناموسی داره که ما خودمون به شخصه فکمون باز مانده و دیالوگ ها رو فراموش کرده بودیم. در کارتون روسی که اسمش جک ناقلا است (مدیر: آقای صولتی )در دونقش: خانومی که مجری تلویزیونیه و یک سگ که بچه اش رو دزدیدن حرف زدم .کار کردن با آقای صولتی عین کلاس درس و بسی لذت بخشه.( می ترسم در جلسه نظارت جو گیر بشم بگم این دو تا صدا مال یک نفره پس حذفش کنین!!!) در کارتون هالک (مدیر: آقای قاضی ) نقش آلور زن شروری که با چشمهاش دیگران رو عاشق وفرمانبردار خودش میکنه حرف زدم البت همه جا به جای کلمه عشق گفتم قدرت  تا اصلاحی نخوره ولی این خانوم انقدر ایراد پوششی داره که من فکر کنم به کل نقشش باید حذف بشه!!

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 16:8 | لینک  | 

هفته گذشته  مهمون داشتیم و من باید از سر کار  زودتر بر می گشتم خونه .ماشین هم نداشتم و از اونجایی که طبق معمول همیشه دیرم هم شده بود تصمیم گرفتم از آژانس سر کوچه که اتفاقا" صبح متوجه شده بودم بالای درش یه پارچه  زده بود با این مضمون :         

 " به تعدادی راننده متعهد و متاهل با ماشین مدل بالا نیازمندیم " درخواست ماشین کنم که خوب طبق قانون مورفی اونها هم تا یک ربع بعد ماشین نداشتن در نتیجه نیم ساعت بعد آزانس رسید و اما چشمتون روز بد نبینه نفهمیدم چه کسی کجا چه وقت چرا  ما رو نفرین کرده بود که به یه همچین بلایی دچار شدم آقا ؛ سوار شدن از ما همانا و بوی تعفنی در ماشین همان .انگار که جناب راننده  بی قاعده میزان بسیار زیادی تخم مرغ و لو بیا میل کرده  و بعلاوه به جای  جای  اتول مربوطه هم مالیده بودند و گویا من باب عوض کردن عطر موجود در فضا اشتباها" میزان قابل توجهی سرکه در ظرف گلاب پاش ریخته و مایع مخلوط شده را در فضا اسپری کرده بودند و  خلاصه زجری کشیده ام که مپرس...خواستم اعتراض کنم جمله مناسبی پیدا نکردم در ثانی از اون جایی که برای نجات جان خود پنجره ماشین را تا انتها پایین آورده بودم و سر خود را بیرون از ماشین گرفته بودم حاضر نبودم به هیچ قیمتی به سمت داخل برگردم و خوب نمی شد  به آقای راننده هم بگم تا پنجره اش رو بکشه پایین و از بیرون با هم در این مورد بحث کنیم  و از همه حیاتی تر اینکه من دیرم شده بود.در نتیجه تا رسیدن به در منزل کلیه اجزاء صورتمان کاملا" یخ زده و به ضربه ای بند بود برای خرد شدن. و باید توضیح بدم که ترجیح دادم آقای راننده فکر کنه انسانی رویایی و یا حداکثر احمقی بیش نیستم و با دست جهت راست و چپ رو نشون میدادم .کلا" همیشه فکر میکنم آدم هایی که بعد از پیاده شدن از ماشین تازه سلانه سلانه می پرسن چقدر شد؟؟ خیلی از خود متشکر و بی فکرن؛  اما متاسفانه باید اعتراف کنم ماشین ایستاده نایستاده خود را از ماشین به بیرون پرتاب کردم و بعد از اینکه تونستم اجزای صورتم رو تکون بدم از آقای راننده پرسیدم چقدر شد؟؟؟  و خوب صد البت بعد از رسیدن به منزل و وشستشوی صورت با آبگرم جهت رفع بی حسی و خوردن یک عدد مسکن جهت رفع سر درد با آژانس مربوطه تماس گرفتم و پیشنهاد کردم به انتهای جمله بالای سردر آژانس کلمه  " خوشبو یا همراه با بوگیر یا تمیز و مرتب یا یه همچین چیزهایی" اضافه کنن. کاش همه متوجه باشن بوی شما باندازه  ظاهر شما اهمیت داره!!!

پی نوشت : از اینهمه لطفی که  شما خوانندگان به من داشتید سپاسگزارم. همچنین از دوستانی که با ارسال گل و درج در روزنامه و ارسال کارت و هدایا ...ببخشید آخه من کلا" جو گیر هم هستم.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 13:15 | لینک  | 

در طی مراسمی دیروز در بین جماعتی اسم من خونده شد و رفتم روی سن و یک عالمه آدم برام دست زدن و من همش حواسم به پله ها بود که وقتی بالا میرفتم و ساعت مچی ام باز شده بود و داشتم تند تند می بستمش نیفتم  و   وقتی رو به مردم تعظیم و تشکر کردم  و می فهمیدم که لپ هام چقدر قرمز و داغ شده نفهمیدم کجا رو نگاه میکردم و وقتی پایین می آمدم حواسم به پله ها بود تا نیفتم و  از فلاش های دوربین هیچی نفهمیدم و بچه ها که تشکر میکردن و فامیلی هاشون رو که می گفتن من همش حواسم به این بود که چه جوری رفتار کنم تا به نظر از خود متشکر نیام وتمام مسیر به همه چیزهای بی اهمیت دنیا فکر کردم تا برسم به آقای شوهر و لوح رو نشونش بدم  و گریه کنم و بگم این هرچی که هست , حکم دستیار مدیر دوبلاژ یا یک تکه کاغد یا تقدیر نامه  فرقی نمی کنه این کاغذ من رو به من اثبات میکنه اونهم در 30 سالگی  و این حال من رو خوب میکنه . من از خودم راضیم .اگر چه که هنوز به من حقوقی داده نشده تا طبق قرارمون با آقای شوهر که اینهمه خون دل خورده تا ما به اینجا برسیم دو دستی تقدیمش کنم ولی دیشب فهمیدم که به ما افتخار میکنه وکدوم زن شوهر داری هست که دلش برای یه همچین چیزی غنج نره؟

پی نوشت : ممنونم مامان که اینهمه من رو باور داری .
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 16:4 | لینک  | 

به دعوت آقای قلم فرانسه در این مرگ بازی شرکت می کنم و کلیه خوانندگان این وبلاگ هم به این بازی دعوت میکنم باشد که به *بیخودتون حساب کنید :

 

"اگر با خبر بشوید سه ماه دیگر ریق رحمت را سر خواهید کشید در این مدت باقی مانده سه کار مهمی که حتما" انجام می دهید چیست؟ ( کارهای دنیوی ؛ نه دعا و طلب بخشش و رحمت ) "

 

فرض بر این میگیریم که هیچ راه زنده موندنی ندارم سه ماه هم یکسال نمیشه تا شاید یه فسقلی بسازم از خودم به یادگار برای آقای شوهر!!! پس البت که دیگه سر کار نمی آمدم و نمی ذاشتم آقای شوهر هم بره سرکار. سه ماه که دیگه این حرف ها رو نداره . اون با من !!! وصیت و خداحافظی از اقوام هم که در همین وسط ها انجام میشه پس ابتدا یک آرایشگاه از فرق سر تا نوک پا رفته و شروع میکنیم الهی به امید تو : 

1- دست آقای شوهر را گرفته و میرویم به دیدن ونیز؛ دیدن موزه لوور(پاریس) و موزه بریتانیا.

2- دست آقای شوهر را گرفته  و می رویم به جزیره بالی .

3- خواهش میکردم از رئیس انجمن گویندگان جوان چند تا کار دوبله درست حسابی برای گویندگی و یه کار خوب هم به عنوان مدیریت دوبلاژ بهم بدن. صد البت در حین انجام این امر مهم هم اگر آقای شوهر مخالف نبود دستش رو میگیریم و با خودمون می بریمش .ما معتقدیم این مورد سوم موجبات زنده ماندمون حتی بعد از مرگ میشود. 

خدا رحمت کنه مادر بزرگ مارو. قدیم  تر ها وقتی میخواست ما رو تشویق به خوندن نماز کنه و از جر و بحث برای زدن لاک و اینکه پول لاک و پنبه و استون مارو ماهانه میده ولی عوضش ما نماز بخونیم خسته می شد میگفت " حالا تو بخون اگر رفتی اون دنیا و این ها همه کشک بود که چیزی رو از دست ندادی اگر هم راست بود که خوب فبه المراد ؛ میری بهشت دیگه ..."بماند که ما بعدها  چقدر نماز با لاک خوندیم به واسطه فتوای دل خودمون...از وقتی نوشتن این سه امر خطیر تموم شده همش دارم به خودم میگم خوب چی میشه اگه از همین الان شروع کنم به آروزهام بپردازم اگه سه ماه دیگه میتی بیش نبودم  که خوب به آروزهام رسیدم اگر هم نمردم که خوب فبه المراد دوباره شروع میکنم به رسیدن به باقیه امور مهم و جاهای دیدنی دیگه یا کار های مهم دیگه ای که مونده . بلا به دور از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من کلی امور مهم دیگه هم دارم .با فلاکت تونستم به این سه تا اولویت بدم.فقط تصور کنین یکیش یاد گرفتن رقص سالسا  باشه و اون یکیش نواختن جاز!! خدارحم آقای شوهر کرد ما پرواز با پاراگلایدر را در دوران مجردی انجام دادیم و غواصی را هم با خود ایشون رفتیم و علاقه ای هم به خوردن حشرات و خزندگان نداریم و ... وگرنه که برای همه این کارها دستش رو میگرفتیم و با خودمون می بردیم.( فکر کنم هنوز از یادآوری همراهیش با ما هنگام روندن جت اسکی یک جاهاییش به درد میاد. آخه ما خیلی از گازدادن و اون جور تند رفتن روی آب به مانند مرغ ماهی خواری که داره پرواز میکنه خوشمون اومده بود .در حقیقت فعل مناسبش به هیجان اومدنه. )در ضمن خودم حساب کتاب بلدم و میدونم برای این کارها پول زیادی لازمه.شاید واسه همینه که تا حالا صبر کردم ولی واقعا" تا کی باید جمع کرد؟؟؟از کجا معلوم بیش تر از 3 ماه دیگه زنده ام؟؟؟

پی نوشت: آقای شوهر خرابکاری های این جوجه خرابکار تمومی نداره.

*واژه معادل سازی شده توسط شوکا

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 12:39 | لینک  | 

ما چهارشنبه ساعت 2 صبح رفتیم شمال و جمعه ساعت 6 به تهران برگشتیم ومن شادم از این سفر که نه 2 روز بود و نه 3 روز و هنوز دلم میخواد کاش 4 روز بود !!! به نظرم سفر بهترین کار روزگاره .چه وقتی که با ذوق داری میری و چه وقتی که با عشق خونه  داری برمیگردی.

پینوشت 1: این روزها حال مامان فسقلم و خواهر شوهر کوچیکه خوب نیست و من دچار یک دل ناگرونی .خواهر شوهر کوچیکه توی این هوای آلوده تهران دچار آلرژی شده و  نمی تونه راحت نفس بکشه و مادر زیبا الان بیست روزه  که بستریه و باید غذاهای بی نمک وچربی وبدون پیاز و سیر و ادویه و رب ولبنیات و ...بخوره  و نمی دونین چقدر سخته اینجوری غذا تهیه کردن برای مدت بیش از یک هفته . دارم فکر میکنم اگر بشه یه کتاب آشپزی در دوران پرهیز بنویسم شاید بد فروش نکنه!!!  

پینوشت 3 : در یک کار تلویزیونی ده قسمتی به نام کربلا به جای حضرت زینب حرف زدم .ازشب  قبلش کمی صدام گرفته بود و نگران بودم ولی جالب این بود که خود این گرفتگی کلی به بهتر گفتن نقش کمک کرد .انگار که یه زنی تمام شب قبل گریه کرده باشه و حالا امروز ناراحتیش رو پشت صلابت صدای خش دارش  قایم میکنه تا بتونه با کلامش به دشمناش نیش بزنه .تجربه جالبی بود برام .فقط خدا کنه اصلاحی نخوره!

پینوشت 4: پینوشت 2 حذف شده برای اینکه همیشه یادم بمونه چی رو سانسور کردم.

پینوشت 5: برای من روزهایی در زندگی وجود داره که احساس میکنم همون لحظه باید برم ؛ رفتن و دور شدن از اینجا و این لحظه و این آدم ها تا بتونم نفسی بکشم یا دادی بزنم یا گریه ای بکنم یا بلند بلند بخندم و همیشه در همون لحظه یه کارهایی دارم که باید بمونم .والله به خدا امروز آخه هوا هوای سر کار اومدنه ؟؟؟اینهمه برگهای رنگ و وارنگ باورن خورده که باد توی  این آسمون سرمه ای وسفید تشویق به رقصیدنشون میکنه واین ...بی خیال وقتی مجبوری بشینی پشت میزت و کار کنی .       

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 15:15 | لینک  |