تبليغاتX
بنفشه خاتون

سلام بر همگی و متاسفم بابت اینهمه تاخیر.اما دلیلش: من مدیر دوبلاژ کارتون ماداگاسکار 2 هستم .ظهر شنبه 19 بهمن متن ترجمه شده کارتون برام فرستاده شد البت نصف صفحات تایپ شده و الباقی  دستنوشته .این یعنی فاجعه. به من فقط فرصت داده شده بود تا دوشنبه ظهر کار رو سینک بزنم .سینک زدن 2 بخش داره اولا" شما تمام کارتون رو با دیالوگ هایی که بهتون داده شده یکبار میخونین که اصطلاحا" مطمئن بشین جمله ها روی لب و دهن کاراکتر ها می افته و جا میگیره قسمت دوم و سخت تر کار اینه که شما از خودتون خلاقیت به خرج بدین و جمله ها رو تا اونجایی که میشه ایرانیزه و صد البت با نمک کنین و تغییرش بدین .در همین وسط ها شما باید به انتخاب گوینده هم توجه داشته باشین و ببینین که میخواین از چه تیپ هایی استفاده کنین پس دیالوگ ها رو برای همون تیپ تغییر بدین.این کارتون با نقش های خورده ریز حدود 30 نفر گوینده لازم داشت .لزومی نداره که بگم چقدر کار بزرگی بود خصوصا" که قبل ازمن کار به یکی از مدیران دوبلاژ با سابقه انجمن پیشنهاد شده بود و ایشون به خاطر ضیق وقت کار رو رد کرده بودو اینجانب تا 3 صبح دوشنبه داشتم سینک میزدم .پس خودتون بفهمین در این یک هفته چه رختی توی دل من شستن و من چرا قبولش کردم؟؟؟اولا" چون  پررو ام  دوما" فکر کردم اگر این کار رو الان رد کنم شاید دیگه هیچوقت توی زندگیم یه همچین کاری بهم پیشنهاد نشه و اصلا" از کجا معلوم که تا 3 ماه دیگه زنده باشم!!!پس قبول کردم. کلا" کار سه شنبه شروع و باید تا جمعه بسته می شد و من تا جمعه بستمش .البت باید بگم بدون اغراق سه روزی که ضبط داشتیم از 10 صبح تا 12:30 و یا یک صبح بدون خوردن و نوشیدن یک نفس کار گرفتم و وقتی هم که چشمام رو بستم تا یخوابم تا خود صبح خواب ماداگاسکار دیدم.امروزهم اصلاحی ها رو انجام دادم و تمام. آقای رئیسی هم از کار راضی بود از اینجا به بعد می مونه مردم که چه برخوردی باهاش بکنن یعنی میشه یه رکورد فروش دیگه بزنه؟؟؟به نظر خودم که تیپ ها  جدید و بانمک ودوست داشتنی هستند از ملمان (آفای امین قاضی )با تیپ داریوش بگیر تا گلوریا (مینا مومنی)که همش فکرشوهره تا شاه ژولن با لهجه و دیالوگ های هندی (محمدرضا صولتی ) و هنرنمایی آقای عزیزی در نقش الکس و آقای رئیسی در نقش مارتی (گوره خر) . هرکی دیده کلی خندیده و اما من که امروز خسته ام و هیجان زده ام و مغرورم و غصه دارم و نگرانم و معلقم  در ضمن فکر کنم دچار اختلال بینایی شدم کلیه موجودات دور و اطرافم هم به شکل شیر و زرافه و اسب آبی و گوره خر و فیل و هزار تا جک و جونور دیگه می بینم. اگر این کار تون رو خریدین من خودم جای مادر الکس که صد البت یک شیره صحبت کردم و دقت کنین که حتما" اوایل کار جایی که تیتراژ میاد بگه : سرپرست گویندگان: بنفشه ...

 

پی نوشت : شاید بعدا" بیشتر در موردش نوشتم.
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 13:33 | لینک  | 

من متولد ۱۷ بهمن هستم . تا یادمه روز تولدم همه جا پوشیده از برف بوده . زمستون رو دوست دارم اگر چه که با سرما میونه ندارم . وبلاگم هم متولد ۱۷ بهمنه. من عدد ۱۷ رو هم دوست دارم. امروز  که بر می گردم و به تمام ۱۷ بهمن هایی که پشت سرمه نگاه میکنم احساس قوی به من میگه که هیچوقت به اندازه امروز انقدر از خودم و اون چیزی که امروز هستم و جایی که ایستادم راضی نبودم. امروز خودم رو بهتر می شناسم  خیلی از ضعف ها و توانایی های خودم رو می شناسم و برای تمام کارهایی که کردم و یا نکردم نه خودم و نه دیگران رو مقصر نمی دونم .چند باری توی زندگیم جسارتی کردم و ارنتیجه اش راضی ام. من همینم که هستم. تولد خودم و وبلاگم مبارک.

پی نوشت: آقای شوهر بخش عمده ای از این رضایت بر میگرده به حضور شما که امروز میدونم منو قد یه جنگل که ۵۴۲ تا درخت داشته باشه دوست داری. راستی این عدد  از کجا آوردی؟؟؟

 

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 14:56 | لینک  | 

 

۱- حتی از گفتنش اینجا هم احساس راحتی ندارم. یک روزهایی هست که آقای شوهر میره ماموریت و در نتیجه چند روزی از خونه دوره.این چند روز جدای از مسائل مربوط به دوری و دلتنگی بنده رو دچار معضلی میکنه به نام آواره گی .واقعیتش این که من هر بار که آقای شوهر میره با اصرار و ابرام شدید خانواده به طور خاص مامان خانوم و باباجانم روبرو میشم مبنی بر اینکه :  به به حالا میتونی چند شبی پیش خودمون باشی و خوب صد البت  این یعنی بستن یک نیمچه چمدان و راهی مسافرتی شدن که از خونمون تا اونجا با ماشین 15 دقیقه راهه و از اونجایی که اتاق قبلی بنده حالا دیگه متعلق به ما نیست بنده اتاق تلویزیون رو اشغال میکنم و واقعیت اینه که اگر دروغ نگم من بیشتر شکل آواره ها هستم اما اگرجرات داری به مامان خانوم بگو  والله به الله من خونه خودمون راحت ترم. ولو ترم .تخت خودمو می خوام تا بهت بگه وا چه بی معنی تا همین چند سال پیش همین جا زندگی می کردی ها!!!میدونم راست میگه اما نمی فهمم اشکال کار کجاست.خودم هم ناراحتم.

2- من بهمن رو بدون برف نمی خوام.

3- امروز صبح ساعت 8 صبح جلوی در شهروند بودم تا بتونم سریع خرید هام رو بکنم و به موقع سر کار برسم که با در بسته مواجه شدم .شهروند تا 8:30 باز نمی شه .گفتم عیب نداره منتظر میمونم و ایستادم جلوی در .این آقایی هم که مسئول جمع آوری چرخ ها بود انگار که بنده جلوی در منزل پدریش سد معبر کرده باشم هی می گفت اینجا وای نستا .این حسابدار هاش هنوز نیومدن .ما هم که  بی خیال.تو دلم گفتم نه بابا سحر خیز باش تا کامروا باشی همیشه درست از آب در نمی یاد. ناگهان دیدیم یه خانومی آمد جلوی در یه روبان بست فوکول دار و زرد رنگ و پشت در هم به ردیف خانوم ها و آقایان با لباس رسمی یک راه رو درست کردن و بعد یه خانوم دیگه سینی قیچی پاپیون زده با قرآن آمد جلوی ما که خانوم بفرمایین. اول گفتم نکنه دوربین مخفیه سر صبح جلو خاص و عام ضایع بشیم بعد فکر کردم بر فرض که باشه به افتتاح کردن شهروند می ارزه. خلاصه ما با قیچی روبان و چیدیم و خانوم ها آقایون ما رو تشویق کردن و صلوات فرستادن بنده هم مردد بایک دونه از این چرخ ها... من به اونها بخند اون ها به من بخند .رفتم تو گفتم صبح همگی به خیر !! یه آقایی اومد جلو یه شاخه گل داد دست ما و اون یکی خانومه هم مشخصاتمون نوشت...سر کاری هم نبود . این برنامه هر روزشونه .خلاصش که گفتم بگم نمردیم یه جایی رو هم افتتاح کردیم .خلاصه اگر علاقه به افتتاح کردن دارین سحر خیز باشین یه مرخصی هم بگیرین 8 صبح جلوی در شهروند باشین .محض احتیاط دوستتون هم ببرین موقع افتتاح ازتون عکس بگیره !!!خیلی حال داد ما که کلی خندیدیم.

پی نوشت 1: باید دید اون بندگان خدا به این مونگول جان چقدر خندیدن.

پینوشت 2: پست بعدی رو پنج شنبه می نویسم.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 12:35 | لینک  | 

باید همین جا ها باشه ها .اه. دیگه شورشو در آوردم . خیر سرم گذاشتمش یه جای مطمئن .جای مطمئن آدم مطمئن این روزها دیگه نمی شه به هیچ کس اطمینان کرد اونکه دوستم بود البت نه به لحاظ کیفیت بلکه کمیت در یک حرکت شگفت انگیز دیگه دوستم نبود بعدش هی خودمو گول میزدم که نه بابا اوضاع فرق می کنه تا اینکه بالاخره یه روز به جای اون خودم فهمیدم که پشمک جان تموم شد این دوستی.پارسال دوست امسال آشنا .وا خاک عالم آخه اینهم جمله ایه که دو تا دشمن به هم بگن اونهم تو یه کارتونی مثل دی جی مون ها ...بشینم یه کم فکر کنم کجا ها ممکنه گذاشته باشمش...فکر کنم .اه که هی این دختر چرا دوزار فکر نکرد ؟؟چرا تا ما از کار یه نفر  انتقاد میکنیم  طرف می خواد سر به تنمون نباشه !!! اخراج شد.راحت شدی ؟؟این پایان تو ا...والله به الله این جمله غلطه ... آخرین بار که دیدمش کی بود؟؟  تو خواب دیدم پیداش کردم نذر کردم 1000 تومن بدم فاطی خانوم .هزارماشاالله این زن خودش یه پا امامزاده است  رد خور نداره.البت واسه دیگرون .یادش بخیر امامزاده صالح اون موقع ها که من 17 سالم بود .جای کبوترهاش ته کوچه بود یه راه جدایی داشت از راه امامزاده .نکنه توی راه که داشتم می اومدم جایی انداخته باشمش؟؟ خوب شد که راه طولانی نبود وگرنه با این محبت ها و توجه های عجیبی که بچه ها داشتن به من میکردن دیگه می تونستم بزنم زیرگریه و بگم خدا شاهده من کاره ای نیستم بی خیال.من متعلق به همه ملت هستم.کلافه ام کرده ؛ هر چی میگردم نیست . باید برم بگردم ببینم از چه مدلیش خوشم میاد بعد به آقای شوهر بگم . هر روز می پرسه .من هم هی الکی میگم : میگم .میگم آقا جان شما استاد منی اون بقیه هم دوستام .چرا فکر میکنی تیغ دستم گرفتم تا همتون رو بزنم ؟؟آخه مگه من دیوونه ام؟  آخرش دیوونه می شم از بسکه میگردم نیست. تقصیر خودمه خیلی بی انضباطم.اصولا" انضباط از اولش برای من درست معنی نشده. مگه معنی داره آدم موضوعی رو که می خواسته بنویسه گم کنه ؟؟ کی باورش می شه؟به همین خوشمزه گی . گم شد.

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت 11:25 | لینک  |