پی نوشت : شاید بعدا" بیشتر در موردش نوشتم.
پی نوشت: آقای شوهر بخش عمده ای از این رضایت بر میگرده به حضور شما که امروز میدونم منو قد یه جنگل که ۵۴۲ تا درخت داشته باشه دوست داری. راستی این عدد از کجا آوردی؟؟؟
۱- حتی از گفتنش اینجا هم احساس راحتی ندارم. یک روزهایی هست که آقای شوهر میره ماموریت و در نتیجه چند روزی از خونه دوره.این چند روز جدای از مسائل مربوط به دوری و دلتنگی بنده رو دچار معضلی میکنه به نام آواره گی .واقعیتش این که من هر بار که آقای شوهر میره با اصرار و ابرام شدید خانواده به طور خاص مامان خانوم و باباجانم روبرو میشم مبنی بر اینکه : به به حالا میتونی چند شبی پیش خودمون باشی و خوب صد البت این یعنی بستن یک نیمچه چمدان و راهی مسافرتی شدن که از خونمون تا اونجا با ماشین 15 دقیقه راهه و از اونجایی که اتاق قبلی بنده حالا دیگه متعلق به ما نیست بنده اتاق تلویزیون رو اشغال میکنم و واقعیت اینه که اگر دروغ نگم من بیشتر شکل آواره ها هستم اما اگرجرات داری به مامان خانوم بگو والله به الله من خونه خودمون راحت ترم. ولو ترم .تخت خودمو می خوام تا بهت بگه وا چه بی معنی تا همین چند سال پیش همین جا زندگی می کردی ها!!!میدونم راست میگه اما نمی فهمم اشکال کار کجاست.خودم هم ناراحتم.
2- من بهمن رو بدون برف نمی خوام.
3- امروز صبح ساعت 8 صبح جلوی در شهروند بودم تا بتونم سریع خرید هام رو بکنم و به موقع سر کار برسم که با در بسته مواجه شدم .شهروند تا 8:30 باز نمی شه .گفتم عیب نداره منتظر میمونم و ایستادم جلوی در .این آقایی هم که مسئول جمع آوری چرخ ها بود انگار که بنده جلوی در منزل پدریش سد معبر کرده باشم هی می گفت اینجا وای نستا .این حسابدار هاش هنوز نیومدن .ما هم که بی خیال.تو دلم گفتم نه بابا سحر خیز باش تا کامروا باشی همیشه درست از آب در نمی یاد. ناگهان دیدیم یه خانومی آمد جلوی در یه روبان بست فوکول دار و زرد رنگ و پشت در هم به ردیف خانوم ها و آقایان با لباس رسمی یک راه رو درست کردن و بعد یه خانوم دیگه سینی قیچی پاپیون زده با قرآن آمد جلوی ما که خانوم بفرمایین. اول گفتم نکنه دوربین مخفیه سر صبح جلو خاص و عام ضایع بشیم بعد فکر کردم بر فرض که باشه به افتتاح کردن شهروند می ارزه. خلاصه ما با قیچی روبان و چیدیم و خانوم ها آقایون ما رو تشویق کردن و صلوات فرستادن بنده هم مردد بایک دونه از این چرخ ها... من به اونها بخند اون ها به من بخند .رفتم تو گفتم صبح همگی به خیر !! یه آقایی اومد جلو یه شاخه گل داد دست ما و اون یکی خانومه هم مشخصاتمون نوشت...سر کاری هم نبود . این برنامه هر روزشونه .خلاصش که گفتم بگم نمردیم یه جایی رو هم افتتاح کردیم .خلاصه اگر علاقه به افتتاح کردن دارین سحر خیز باشین یه مرخصی هم بگیرین 8 صبح جلوی در شهروند باشین .محض احتیاط دوستتون هم ببرین موقع افتتاح ازتون عکس بگیره !!!خیلی حال داد ما که کلی خندیدیم.
پی نوشت 1: باید دید اون بندگان خدا به این مونگول جان چقدر خندیدن.
پینوشت 2: پست بعدی رو پنج شنبه می نویسم.
باید همین جا ها باشه ها .اه. دیگه شورشو در آوردم . خیر سرم گذاشتمش یه جای مطمئن .جای مطمئن آدم مطمئن این روزها دیگه نمی شه به هیچ کس اطمینان کرد اونکه دوستم بود البت نه به لحاظ کیفیت بلکه کمیت در یک حرکت شگفت انگیز دیگه دوستم نبود بعدش هی خودمو گول میزدم که نه بابا اوضاع فرق می کنه تا اینکه بالاخره یه روز به جای اون خودم فهمیدم که پشمک جان تموم شد این دوستی.پارسال دوست امسال آشنا .وا خاک عالم آخه اینهم جمله ایه که دو تا دشمن به هم بگن اونهم تو یه کارتونی مثل دی جی مون ها ...بشینم یه کم فکر کنم کجا ها ممکنه گذاشته باشمش...فکر کنم .اه که هی این دختر چرا دوزار فکر نکرد ؟؟چرا تا ما از کار یه نفر انتقاد میکنیم طرف می خواد سر به تنمون نباشه !!! اخراج شد.راحت شدی ؟؟این پایان تو ا...والله به الله این جمله غلطه ... آخرین بار که دیدمش کی بود؟؟ تو خواب دیدم پیداش کردم نذر کردم 1000 تومن بدم فاطی خانوم .هزارماشاالله این زن خودش یه پا امامزاده است رد خور نداره.البت واسه دیگرون .یادش بخیر امامزاده صالح اون موقع ها که من 17 سالم بود .جای کبوترهاش ته کوچه بود یه راه جدایی داشت از راه امامزاده .نکنه توی راه که داشتم می اومدم جایی انداخته باشمش؟؟ خوب شد که راه طولانی نبود وگرنه با این محبت ها و توجه های عجیبی که بچه ها داشتن به من میکردن دیگه می تونستم بزنم زیرگریه و بگم خدا شاهده من کاره ای نیستم بی خیال.من متعلق به همه ملت هستم.کلافه ام کرده ؛ هر چی میگردم نیست . باید برم بگردم ببینم از چه مدلیش خوشم میاد بعد به آقای شوهر بگم . هر روز می پرسه .من هم هی الکی میگم : میگم .میگم آقا جان شما استاد منی اون بقیه هم دوستام .چرا فکر میکنی تیغ دستم گرفتم تا همتون رو بزنم ؟؟آخه مگه من دیوونه ام؟ آخرش دیوونه می شم از بسکه میگردم نیست. تقصیر خودمه خیلی بی انضباطم.اصولا" انضباط از اولش برای من درست معنی نشده. مگه معنی داره آدم موضوعی رو که می خواسته بنویسه گم کنه ؟؟ کی باورش می شه؟به همین خوشمزه گی . گم شد.
