یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.
خدا شاهده که وقتی بهم بگن یه قصه بگو محاله بدون این جمله شروع کنم. از وقتی یادم میاد خیلی از شبهای کودکی من با قصه هایی که بابا میگفت به خواب رفتم و خوب صد البت اونموقع که ما کوچولو بودیم تنوع کتاب داستان ها در اطراف ما خیلی کم بود...در نتیجه خیلی از داستان هایی که من شنیدم مربوط میشد به شیطنت های خودم یا چیزهایی که باید یاد میگرفتم که بابا در غالب حیوانات جنگل می برد و از خودش قصه میساخت !!! البت بماند که شبهایی که خسته بود و حوصله نداشت یا خوابش میامد عاقبت حیوانات جنگل به کجا ها که نمی کشید...یادمه مدتی یه کتاب ملا نصرالدین داشت که از روش میخوند و برامون تعریف میکرد گاهی نمی فهمیدم به چه چیز این داستان ها انقدر میخنده ؟؟ تا اینکه ما رفتیم مدرسه و خوندن یاد گرفتیم .آهان این نقطه در زندگیه من خیلی مهمه .من از وقتی خوندن یاد گرفتم دچار بیماری مزمنی به نام خوندن شدم.کتب خوندن رو از زمانی شروع کردم که نمی فهمیدم معنی کلمه "با لاخره " چیه .آخه چه معنی میده وسط جمله یهو بی ربط بگی یه خری این بالاست!؟ این روزها اگر قرار باشه برای یه بچه دبستانی کادوی تولد بگیرین انقدر در زمینه اسباب بازی انتخاب های متنوع دارین که البت متاسفانه اون اواخر شاید به کتاب داستان فکر کنین اما دوران ما از این خبر ها که نبود کارتون ها هم سی دی نبود اگر بود کاست ویدیو بتاماکس با این هوا هیکل بود که محدود بود به سیندرلا و گربه های اشرافی و زییابی خفته که تازه کالای ممنوعه هم به حساب میامد (خداشاهده من خودم کارتون هایی که داشتیم اقلا" بالای 1000 مرتبه دیده بودم و صد البت هنوز هم از دیدنشون لذت میبرم!). کتاب هم تنوعی نداشت ما گاهی از بعضی کتاب ها چند تایی تکراری بهمون کادو میدادن اما تنها چیزی که وجود داشت و میتونم به جرات بگم ثروتی بود و هست سری کتاب های "قصه های خوب برای بچه های خوب "بود با جلد های رنگی برای تمایز موضوعی (قصه های برگرفته از کلیله و دمنه ,سندباد نامه ؛ مثنوی ؛ قصه های قرآنی و...) با تصویر کله بانمک و گرد دختری با روسری و پسرکی البت بی روسری. البته کتاب های دیگری هم بود مثل سری "آیا میدانید که؟" .اما به جرات میتونم بگم "قصه های خوب..." چیز دیگه ای بود قابل درک و پرکشش برای کودکی که تشنه خوندن قصه ای از جنس آداب و سنن خودش بود تا باهاشون سرگرم بشه و بزرگ بشه. باورتون بشه من تمام دوران تحصیلم خودم انشاء نوشتم وهمیشه هم بیست گرفتم البت جز یه دفعه که دبیر محترم متوجه شد انشاء بغل دستیم رو هم من نوشتم به اون بیست داد به بنده یه چی تو مایه های 18 بعدشم گفت دلم نیومد بهت کمتر بدم وگرنه باید صفر میگرفتی ! هیچ شکی نیست من مفهوم قصه رو با این کتاب ها درک کردم و بعدها ایده خیلی از نوشته ام همین کتاب ها بود برام فرقی نمی کرد تابستان خود را چگونه گذراندید یا علم بهتر است یا ثروت .همیشه قصه ای توی این کتاب ها بود که من خونده بودم و میشد به موضوع ربطش داد.بعدها متوجه نشدم که در جابجایی ها چه بلایی سر این کتاب ها اومد. حتی از نبودنشون هم بی خبر بود تا اینکه چند روز پیش فهمیدم نویسنده این کتاب ها آقای مهدی آذر بزدی از دنیا رفته .
کاری با اینکه چقدر شناخته نشده از دنیا رفت یا اینکه چقدر به جا بود بچه های ما در مدارس به جای اینهمه مزخرفاتی که میخونن کتاب های داستان اون رو میخوندن یا اینکه چرا درتنهایی و بدون هیچ مستمری که وظیفه دولت بود بهش و نکردن ندارم.فقط میخوام بگم اگر دلتون میخواد بچه هاتون رو دریابید و مادران و پدران خوبتری باشین اگر دلتون میخواد قصه های مثنوی و کلیله و دمنه رو بخونین اما سخته و نمی فهمین اگر دوست دارین توی کتابخونه هاتون یک سری کامل کتاب با جلد رنگی داشته باشین!!! سری کامل کتاب هاش رو بخرین.شنیدم که سری کاملش 10تومن هم نمیشه.
آقای آذر یزدی ممنون که تمام کودکی های من رو پر از قصه کردید.
خودم هم چند روزیه که متوجهش شدم .فرض کنین قدم زنون در مسیر برگشت به خونه از سر کار هستین یا پشت فرمون ماشین هستین یا نه اصلا" از پشت پنجره دارین به منظره روبروتون نگاه میکنین و یواش یواش چایی میل میکنین اصولا" چقدر به دورتر ها نگاه میکنین ؟؟؟مسخره هست ولی من تازه متوجه شدم اصلا" آدم سر به هوایی نیستم !!! کلا" آدم بی توجه و بی دقتی به اطرافم هستم تا جاییکه ممکنه با شما دو ساعت حرف بزنم کافیه شما بلند شی بری لعنت بر شیطون امکان نداره یادم باشه چی تنتون بوده ولی چیزی که این چند روه فهمیدم قضیه اش فرق میکنه .من حتی وقتی به دور ها نگاه میکنم خیلی به بالا نگاه نمی کنم !!! خود اینجانب امروز تازه متوجه شدم بالای ساختمون نسبتا" بزرگی در وسط میدون کاملا" بزرگی که هر روز صبح از این میدون میگذرم یه تابلوی خیلی بزرگه بیمه قرار داره. من ترجیح میدم هر وقت مجبورم مسیری رو پیاده برم یه سنگی ؛ بطری چیزی پیدا کنم و هی با پام شوتش کنم شخصا" به این نتیجه رسیدم که اینجوری سرم گرم میشه مسیر برام کوتاهتر میشه چند رو پیش داشتم همین کار رو میکردم که یهو سرم رو بلند کردم و کوهها رو دیدم و همین جوری اومدم اومدم یک وقت دیدم ای وای رسیدم که !!! با اجازتون امروز عامدا" به اطرافم در ارتفاع نگاه کردم دور و دور تر نگاه کردم و تونستم شماره تلفن یک سالن اپیلاسیون و یک مغازه تبدیل ظروف تفلون که مدتیه دنبالشون هستم رو ببینم و یادداشت کنم در ضمن همیشه فکر میکردم جرثقیل ها خیلی کند اجسام رو بالا می برن امروز جرثقیلی در کمی دور ترها دیدم که خیلی سریع میله ها رو بالا می برد و در کمال تعجب متوجه شدم جل الخالق این ساختمون که هر روز از جلوش رد میشم و به نظرم خرابه میاد داره تبدیل به یک مرکز بزرگ چند طبقه میشه...البت طبیعیه که هرچی برای من جالبه لزوما" برای شما جالب نباشه ولی خدا وکیل شما همیشه چقدر دورتر و بالاتر رو نگاه میکنین ؟؟؟انگار نگاه کردن به همین روبرو یا جلوی پا عادتمون شده .نه واقعا"؟؟؟
پی نوشت : راضی نیستم اگر کسی پشت سرم بگه خوب کوری خواهر ! خدا شاهده فرق میکنه جریانش .
راستی یه سوالی خیلی ذهن منو مشغول میکنه. اینکه اگر بدونی مجبوری به زودی بعضی از عادت ها رو کنار بذاری و یا از کسانی که همیشه باهاشون بودی دور بشی سعی میکنی از حالا ازشون فاصله بگیری یا ااینکه به جاش از نهایت فرصت باقیمونده ات استفاده کنی؟؟؟
پی نوشت : بعضی از پارچه ها موقع شستن رنگ میدن اما همه پارچه ها در مجاورت با اونها رنگ نمی گیرن!
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
نمیشه نوشت وقتی داری برای نوشتن به چیزی فکر میکنی که نمیتونی بنویسی.
