چهارشنبه ساعت 7 بعد از ظهر حرکت کردیم به سمت شمال و پنج شنبه ساعت 1:30 بامداد رسیدیم .همین طور هم شنبه حرکت کردیم از شمال و بامداد یکشنبه رسیدیم تهران از مسیر جاده هراز.جهت گردش رفتیم به دیدن جاده زیبا و بی مانند "آب پری" کلا" 8 ساعت مجبور شدیم رانندگی کنیم!!!
1- نفرین بر فروشندگان دل و جگر در "منطقه پلور" و" آب اسک " که یک سیخ جگر شامل چهار تکه جگر قد 1 بند انگشت بنده که معلوم هم نیست تازه باشن را با شما سیخی 1000 تومان ؛ کوبیده 5000 تومان و چنجه 8000 تومان حساب می کنن و اما فقط دلم میخواست ریخت کباب ها رو هم ببینین!!
2- نفرین بر تمام فروشندگان و تعمیر کاران در هر نقطه از دنیا خصوصا" "پلور" که به خانم مشتری 30 سالشون میگن "مادر"!!!بیزارم از انسان هایی که نمی دونن دیگران رو با چه لقبی باید صدا کنن.مگه خانم یا آقا چه اشکالی داره که میگین خواهر ؛ حاج آقا ؛ مادر!!!!!!!
3- نفرین به تمام رانندگانی که فکر میکنن در ترافیک جاده اگر بندازن توی خاکی یا از خط روبرو استفاده کنن و از همه سبقت بگیرن و اون جلو ها یک جایی راه ماشین های روبرو رو سد کنن تا خود شون رو به زور بچپونن توی خط زنجیره از همه زرنگ ترن.و به شکل ابلهانه ای متوجه نمی شن که مسبب ترافیک هستند.
4- آقایان فروشندگان آش من رو از هرچی آش فروشه بیزار کردین. من عاشق این غذا هستم اما تا امروز دو مرتبه ؛ بار اول به خاطر گرونفروشی شما و این دفعه به خاطر به کار بردن اون لفظ احمقانه؛ برای من درگیری و دلخوری ایجاد کردین.برای پرهیز از سومین بار دیگه هرگز به سمت هیچ آش فروشی نخواهم رفت. با اینکه میدونم گاهی چقدر دلم براش ضعف خواهد رفت.(البت مگر با مشت)
5- نفرین به تمام کسانی که آشغال خودشون رو در طبیعت رها میکنن ! وسط یک جنگل بکر سبز که مستتون کرده بوی خاک بارون خورده و بوی سبزه و چوب وصدای زنگوله ای از دور ونم بارون و تق تق دارکوب چطور ممکنه شما بتونین بطری های نوشابه ای که با غذای موجود در ظرف های یکبار مصرفتون میل کردین همراه با نایلونی که این خوردنی ها توش بوده رو رها کنین.شما بکارت جنگل رو به گند می کشین .بی لیاقتین و فرزندان بی لیاقت تربیت میکنین.
6- نفرین به تمام شوهرانی که قدر همسرانشون رو ندونن و با اونها بد رفتاری کنن (به خدا این هیچ ربطی به آقای شوهر نداره سوال نفرمایید!)
هواعالی بود.من از جاده "آب پری" لذت شخصی بردم و امروز "پوکر "باز بهتری هستم. فقط همین.
از صبح تا حالا این خودم میگه به تو ربطی نداره و اون خودم دلیل میاره که به من ربطی داره. این خودم فقط میگه به تو ربطی نداره توضیح نمیده و اون خودم هم پشت سر هم ادله تازه میاره. این خودم حرف های جز درار (حرص آور) میزنه اون خودم جز میخوره صداش رو بلند تر می کنه. من اما فکر میکنم کاش بشه یه راهی پیدا کنم و قاضی این محکمه نباشم و برم تعطیلات .
پی نوشت: در کارتون "پاراتازیو" به مدیریت آقای قاضی و "اسکوبی دو" به مدیریت خانوم غلامی و یه کارتون دیگه که اسمش یادم نیست به مدیریت آقای بهبودی و"هالک " به مدیریت آقای عسگری نقش گفتم.در کارتون میکی موس به مدیریت آقای بهبودی و والنتین و شوالیه بهار به مدیریت آقای ثانی خانی نقش گفتم.
اعتراف: آی این روزها از گویندگی خودم انقده خوشم می یاد که نگو. دیشب از آقای شوهر میپرسم به نظرت اگر خودم توی دلم از خودم هی تعریف کنم و واسه خودم غش کنم چشم میخورم؟؟؟
از اونجایی که همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید اتوبان هایمان همانا پارکینگ های روان هستند و خوب گویا کلا" بساز بفروش های عزیز این شعار رو سر لوحه خودشون قرار دادن که اول منار رو بدزدیم بعد شاید پی چاله اش هم گشتیم .در نتیجه در تهران پارکینگ نداریم. القصه دو روز پیش برای گفتن نقشی در سریال سرزمین حیوانات (Animalia ) به انجمن رفته بودم که در بلواری واقع است .ساعت 10:30 صبح جلوی مغازه ای که کالباس و سوسیس می فروخت ودیوار به دیوار انجمن بود و کرکره هاش کشیده بود پارک کردم (دور و اطرافم هم دیگه جا نبود) و رفتم برای کار. موقع ناهار متوجه شدم که صاحب کالباس فروشی گفته راننده ماشین بیاد جابجاش کنه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون از بالا نگاهی به بلوار کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر ماشین رو از جاش در بیارم 3 راه بیشتر ندارم یا باید ماشین رو قورتش بدم یا تاش کنم بزارم جیبم یا بیام منزل پارکش کنم و پیاده برگردم!!! در نتیجه از خودم خلاقیت به خرج دادم و به این نتجه رسیدم با توجه به اینکه بعد از 4 ساعت قطع برق تازه الکتریسیته جریان پیدا کرده و کلافگی و گرما و سردرد هم داره بهم مستولی میشه بهتره خونسرد برم داخل استودیو و دیگه به ماشین و آقای فروشنده فکر نکنم .چهار ساعت بعد که کار تموم شد بنده بسیار شنگول بودم اما خوب دنیا جلوی چشمم عربی میرقصید. آمدم بیرون سوار اتول مربوطه شدم هنوز گرمای داخل ماشین رو که یکجا به حلق و چشمم وارد شده بود فرو نداده بودیم که دیدم پشت برف پاک کن کاغذ سفیدی مرا به خود می خواند فوری یادم به فروشنده افتاد از همون توی ماشین کاغذ رو چنگ زدم و دیدم نوشته " اینجا برای ما دائم بار میاد اینجا پارک نکنین دیگه!! "داشتم با خودم فکر میکردم که هر دو طرف مغازه پارکینگه و هیچکس جلوش پارک نمی کنه خوب ماشین های بار هم که حتما" همین ماشین های یخچال دار کوچیک هستند و بار آهن هم پیاده نمی کنن خوب میتونن همین کنار بار رو خالی کنن و در ضمن داشتم فکر می کردم این ماشین جلویی و عقبی چرا انقدر به اوتول ما خودشون رو چسبوندن که ناگاهان دیدم یک عدد شکم عریض طویل از یک هیکل بادی بینگولی با تی شرت نارنجی چسبیده به شیشه کمک راننده .خوب صد البت به روی مبارک نیاورده و استارت زدیم که ضربه های محکم صاحاب هیکل خورد به شیشه از همون داخل سرمون رو کمی جلو تر و پایین تر برده و کله صاحب هیکل رو با ابروهای بسی پرپشت و در هم گره خورده مشاهده کردیم که اصرار داشتن شیشه رو بکش پایین ما هم کمی به قاعده 3 سانت شیشه رو پایین دادیم بعله کالباس فروش عزیز پرسیدن خونمو کدومه که ما هم انجمن رو نشون دادیم گفت دیگه اینجا پارک نکن جلوی خونتون پارک کن که عرض کردم می خواستم اونجا پارک کنم اما جای پارک نبود گفتن برو اونورها پارک کن ما هم گفتیم اگر جای پارک باشه چشم و اوشون گفتن : ( با لهجه لاتی سی جی گوجه ای بخونین) جی ؟ مثکه نگرفتی جی گفتم .دارم مودبانه بهت میگم دیگه اینجا پارک نکن!!! بنده هم در حین بالا کشیدن شیشه گفتم سعی میکنم .داشتیم سعی میکردیم با بدبختی عقب جلوی ریز بکنیم تا از مخمصه گیر افتاده خلاص شم که ماشین ما ماشین جلویی رو لمس کرد.خداشاهده لمس نه برخورد!!!که جناب کالباس فروش پرید وسط خیابون که " جی کار داری میکونی ؟؟؟زدی ماشینمو داغون کردی . بیا پایین ببینم.ماهم متعجب در ها رو قفل کردیم و از تو ماشن داد زدیم که آقا ما اصلا" به ماشین شما نخوردیم .و باز مشغول تلاش برای دنده عقب و جلوشدیم که محکم کوبید به شیشه که پنجره رو بکش پایین بینم ؛گفتم آقا هرچی میگی از همون پشت بگو من پنجره پایین نمی کشم که محکمتر به شیشه ماشن کوبید که من صدای تو رو نمی شنوم گفتم من صدای تو رو می شنوم بگو چی میگی و در همین بین به این نتیجه هم رسیدم که احتمالا" ایشون از صبح تا حالا به اندازه کافی کالباس خرد نکرده بفروشه و حالا تا ما رو ورقه ورقه نکنه ولکن نیست .خواستم محل نذارم که پرید جلوی ماشن گفت نمیذارم بری . هرچی فکر کردم نفهمیدم این آقا چه چیزی در هیبت ما دیده که ما رو همقد خودش فرض کرده. همون طوری از تو ماشین داد زدم عیبی نداره وایستا الان زنگ میزنم 110 بیاد.بعد زنگ زدم به مدیر دوبلاژ کار " آقای خیاط" و پرسیدم چند تا هیکل درشت بالا هستین؟ گفت چطور؟ گفتم بیاین که این غول پیکر نمیذاره من برم. آقا یک وقت 3 تا از آقایون اومدن پایین و بهش گفتن جریان چیه؟ که یهو شد عین موش مرده ها و گفت شما ها با اینین؟؟؟(منظورش ما بودیم) این زده به ماشین من !!!! ما که حالا جسور شده بودیم ظفرمندانه از ماشین اومدیم پایین و به آقایون گفتیم خداشاهده دروغ میگه .اونهم انگار کن کله یک پیشی نازنازی رو بزاری رو هیکل اسب آبی ناله میکرد که مگه مردم مالشون رو از سر راه آوردن که شما میزنی بهش؟ آقایون هم که حالا شک کرده بودن ما رو نگاه میکردن دیدم نخیر قافیه رو دارم میبازم گفتم من "مال" خودم از "مال" شما بیشتر برام اهمیت داره که کالباس فروش به جای یه تصادف کوچک رو ماشین ما اشاره کرد و گفت معلومه .بعد هم چشمها و ابرو های موکتش رو خمار کرد رو به ما یهو گفت لااقل یه معذرت بخواه بعد هم به اقایون گفت من هی میزنم به شیشه اش که بکشه پایین من بهش فرمون بدم گوش نمیکنه!!!!ای خدا درفکر این بودم که قفل فرمون رو بردارم بکوبم تو کله اش یا همونطورظفرمندانه بهش بگم من به ماشین شما نزدم و شما واقعا" دروغگوی بزرگی هستی اگر هم ناراحتی زنگ بزنیم پلیس بیاد که خوب صد البت دومی رو ترجیح دادم.(نه فکر کنین از عواقبش ترسیدم ها نه .بهش رحم کردم)بعد آقایون که جدیت ما رو دیدن گفتن بابا بی خیال بفرمایین.صلوات.که یهو یارو مردک با اشاره به بنده گفت آخه نمی تونه از پارک در بیاد که ما نشستیم توی ماشین و با 2 حرکت ماشین رو از پارک در آوردیم دیدم کم ضایع شده حیفه .پنجره ماشین رو کشیدم پایین و داد زدم در اومدم یا نه؟ به ماشینتون خورد یا نه؟ که دیدم داره میاد توی شیشه ماشین که آقایون گرفتنش و به ما هم گفتن از گناهش بگذریم و بریم. و ما هم اومدیم. تو راه با خودم فکر میکردم از گرما ست که من خیس عرق شدم یا از ترس!!! یا شنیدن دروغ تو روز روشن؟
پی نوشت: فردین کجایی که ببینی توی این شهر مردها دنبال زنها میکنن که بزننشون.
