دلم برای وبلاگم تنگ شده .وبلاگم خاک گرفته میدانم . احتیاج به یک دستمال تر دارد. من هم دلم گرفته انقدر که کافی است برای اشک ریختن تا دستمالی تر کند و اینجا را گردگیری .ملالی نیست جز دوری .من در تورنتو ؛ من را به یاد صمد در شهر می اندازد.ما اینجا در شهر 8 ساعت و نیم عقب تریم .جلاخالق همیشه فکر می کردم شهر باید از ما جلوتر باشد! اینجا تلفن خانه شان که زنگ می زند اسم طرف می افتد روی صفحه تلویزیونشان ؛برای برداشتن چرخ دستی در شهروندشان باید یک سکه بچپانی بهش تا چرخ آزاد شود موقع رفتن چرخ را بر میگردانی سر جایش؛  سکه آزاد می شود. اینجا زهر ماری هاشان را در مغازه های بخصوصی میفروشن که مسئولیتش با دولتشان است بعد از اینکه خوردیشان  شوشه هایش را بر میگردانی آنها هم به شما کمی پول پس می دهند.اینجا ابرها خیلی تند حرکت میکنند انقدر تند که آدم احساس میکند خورشید دارد با ما دالی بازی می کند.اینجا هرکس از کنار شما میگذرد به یک زبان دیگری حرف میزند و هیچ کدام به یک زبان حرف نمی زنند. خانه ای  که باید پیدا کنیم گوشه ای قایم شده خود نشان نمی دهد. من کارهایی دارم که باید در خانه انجام دهم. دو ماهی  می شود که  بی خانه ایم . خانه ها اینجا بی قواره اند .اینجا هفته ای یک مرتبه یک بلیط  بخت آزمایی می خریم با فکر برنده شدن چند میلیون دلار دو سه روزی نئشه و سرخوش و خجسته ایم . به  میهمانی و پیک نیک می رویم  ؛ موقتا" یادمان می رود همچنان بی کاریم . تلویزیون های اینجا را باید آب گرفت پایشان . ما اطلاعات جمع میکنیم ؛  ثبت نام میکنیم امتحان بدهیم .انگلیسی ؛ رانندگی ...میرویم  یومبرلا (umbrella) بخریم باران های وحشی اینجا ما را نشووید ؛ یادمان میرود . ما فکر میکردیم در شهر فرشته ها آب را از آبکش رد میکنند می شود باران! غافل از آنکه اینجا آب  را فرشته ها پارچ پارچ میریزند روی بنده های خدا میشود باران.  باد می آید اینجا ...باد .می گویند چند ماه دیگر این باد با برف می آید .من میترسم .فکر میکنم باد مرا خواهد برد .آقای شوهر می گوید در جیب هایم سنگ میگذارد...اینجا هر وقت به آسمان نگاه کنی طیاره ای دارد می گذرد.من  در شهر نگرانی های  گوناگونی دارم .شهری های می گویند سال اول سخت است می گذرد .همه چیز روبراه می شود.من فکر میکنم کی این یک سال اول میگذرد من برگردم پیش خانواده ام؛ دوستهام ؛ آشناهام.