بدون ویرایش ، بی فکر !

ترسیدم که زمستون امسال هم بیاد و من هنوز ننوشته باشم . از کارهای نصفه نیمه کردن بدم میاد . مثل بند سوتینی که وسط مهمونی زیر لباس باز شده باشه ریز ریز حالمو بد میکنه. یه چیزی بهم چنگ میندازه !  این اولین باریه که دارم متنی رو مستقیم اینجا می نویسم . قبلا" هیچ متنی رو ویرایش نکرده و نخونده ؛ آپلود نمی کردم  اما میخوام از حالا به بعد این کار رو بکنم! وقت و بی وقت بنویسم . زندگی باید چیز ساده تری باشه از این همه ایده آل خواستن . من مبهوت اینهمه آدم با اعتماد به نفسم . من ادعایی ندارم ! 

پی نوشت 1: فکر میکنین کم خوشحال شدم وقتی اومدم ودیدم برام پیغام گذاشتین که چرا نمی نویسم ؟ شرمنده همه اونهایی که تا حالا محبت داشتین و اینجا رو می خوندین ببخشید اگر بنفشه خاتونی با ادبیات قبلی نباشم از حالا به بعد . 

آخرین روز اسفند

دوسال و یه مقداریه که از ایران خارج شدیم . از من نخواهید شنید که اینجا بهشته یا جهنم . سالها پیش وقتی در مسافرتی خارج از ایران بودم یک روز صبح با دقت به آسمون نگاه کردم تا مطمئن بشم رنگ آسمون اونجا هم با آسمون ایران فرقی نداره . امروز با اطمینان به شما میگم که آسمون همه جای دنیا یه رنگه. فقط اشکال اینجاست که در یه جاهایی مثل اینجا گاهی انقدر روزهای ابری طولانی میشه که من به شک می افتم آیا آسمون پشت اون ابرها هنوز هم همرنگه آسمون همه جای دیگه دنیاست ؟ روز آخر اسفند ماهه. به پارسال یه همچین روزی فکر میکنم و سال قبلش و سال قبل ترش و ...تو تمام این سالها یک نکته مشترکه . من هنوز همون امیدوارِ به معجزه با ماتحت فراخی که بودم هستم اما چیزی که فرق کرده اینه که در دو سال و یه مقدارِ گذشته پوستم کنده شده .البته من آدم منصفی هستم . همیشه بوده ام . تا جاییکه یادم میاد همیشه حق با شماست . در نتیجه خودم رو تصحیح می کنم . نسبت به خیلی ها وضع من خیلی بهتر بوده . خدا رو شکر. اما  اجازه بدین که بگم فشار و استرس و ناراحتی  و ترس انقدر در من بوده که امروز ، همین امروز صبح وقتی جلوی آینه ایستادم و حداقل ده بار بخودم گفتم تو یک زن سی و چند ساله ای تو یه زن سی و چندساله ای نهایتا" دیدم توی آینه یه دختر عصبانیه ؛ زر زرو اِ 10 ساله ایستاده که چون فکرمیکنه ؛ فکر میکنه زورش به دیگران نمی رسه می ترسه و هی ریز ریز به جای دیگران خودش رو وشگون میگیره . اینی که امروز هستم خوب نیست . میدونم که باید راهی پیدا کنم . الان دوسال و یه مقداریه که دلم مثل سیر و سرکه می جوشه همش دلشوره . به دور وبرم نگاه می کنم که راهی پیدا کنم! چشمم می افته به دو تا ماهی قرمز توی تنگ که مثل فشفشه  دنبال همن .میگن اینها حافظه بلند مدت ندارن شاید برای همینه که یادشون میره کی دنبال کیه . یادم  می افته به دعوای ملت بر سر باید و نباید خریدن ماهی قرمز برای سفره هفت سین .با خودم میگم اصلا" شاید حکمتش همینه که یادمون باشه زندگی همش همین یک لحظه است .اصلا" من وقتی این فسقلی ها رو میزارم سر سفره ؛ عذاب وجدان کمتری دارم تا وقتی که سمنو می خرم و 14 فروردین با ناراحتی همون جوری میریزمش دور؛ لااقل سنجد ها رومیزارم تو یخچال برای سال بعد ! خوش به حال سبزه ها .آخ که دلم میخواد امسال قد بکشم مثل سبزه های عدسی که امسال سبز کردم و تو این هوای ابری انقدر قد کشیدن که می ترسم تا سیزده بدر هم قد من باشن .اصلا" چه عیبی داره اگر شیرینی گردویی هایی که امسال درست کردم به جای اینکه پف کنن شدن مثل نعلبکی ؟  عوضش سماق قرمز فرد اعلای ترش و سماقی دارم که از کرمونشاه برامون فرستادن. بی خیالش که شیرینی نارگیلی هامون طعم خاک میده بسکه خاک قندش خاکیه !  فعلا" گاز محکمی به سیب سرخی که نصفش رو آقای شوهر گاز زده می زنم .اینجا عید مثل مامان بازی های بچه گیه که با لِگوها  دور خودمون مرز می کشیدیم که مثلا" این طرف  خونه منه و اون طرف خونه تو . توی فنجون های عروسکیمون چایی الکی می ریختیم و به هم شیرینی و چایی تعارف میکردیم و آنچنان غرق در بازی بودیم که یادمون می رفت چرا انقدر احتیاط میکنیم تا چاییمون نریزه . اینجا داره برف می باره در ضمن طوفان هم هست . نه تو زمین ونه تو هوا خبری از رنگ و بوی عید و بهار نیست . اینجا فردا یک روز معمولیه کاریه اسپرینگ ِ. اما چه باک ما هنوز بازی بلدیم.من فکر میکنم اون طرف لگوها ایرانه. اصلا"  به دلم براتون شده که امسال قراره سال بهتری باشه . خیلی بهتر. برای همه . از من قبول کنین.  اینجا میشه با یک سکه دو دلاری بخشنده بود ؛ یادم باشه که سکه ای محض دور شدن چشم بد کنار بزارم که خودم این حس خوشی که الان دارم رو چشم نکنم ! من هنوز هم همون امیدوارِ به معجزه ام شما فقط صبر کنین سال تحویل بشه حتما" یه راهی پیدا میشه ... عیدتون مبارک . 

آقای شوهر؛ من سپاسگزارم

اگر دسته بندی کننن آدم ها رو . من توی اون دسته بزرگ از آدم ها جا میگیرم که درس و کار اشتباهی رو برای آیندشون انتخاب میکنن. می ترسن و نمی ایستن جلوی مخالفت دیگران و به بهترین شکل ممکن همون کاری رو میکنن که ازشون خواسته شده . چند سال پیش ؛ اون هم با احتیاط  ته مونده جسارت نداشته ام رو جمع کردم و رفتم سراغ کاری که دوست داشتم . صدا . از خیرِ تصویر انقدر سالهای پیش گذشتم که دیگه بهش فکر نمی کنم. من پریشب مجری برنامه " شب یلدا " بودم که برگزارکننده اش "جشنواره تیرگان "  است ( اگر احیانا" نمی دونید باید توضیح بدم جشنواره تیرگان بزرگترین جشنواره فرهنگی هنری ایرانیان درجهان است که هر دوسال یک بار در تورنتو برگزار میشه .امسال تابستون هم برنامه دارن) شما اصلا"فکر نکن که تا اینجا اومدن راه ساده ای بوده چون نبوده . اما همه این حرفها رو زدم چون فکر میکنم الان وقتشه که از یه آدم مهم توی زندگیم سپاسگزاری کنم. برای اینکه اون هم حتی گاهی براش آسون نبوده اما  فقط و فقط و فقط برای اینکه میدونه  این راه  به من انرژی میده و منو خوشحال میکنه  با من همراهی میکنه . بهم روحیه میده و حتی راهنماییم می کنه. آقای شوهر؛ من سپاسگزارم . این روزها و این شادیها رو به تو مدیونم...

مزه مزه

چک چک صدای چکیدن آب روی لبه وان حموم از لیف سفید و بنفشی که مامان بزرگم برام بافته و چلوندمش تا خشک بشه میاد. مامان بزرگم می گفت بعدا" هر وقت با این لیف خودتو شستی یه صلوات برای من بفرست .مزه مزه میکنم شوره .نمی تونستم محکم تر از این بچلونمش .مامانم گفت بده ببینم لباسی که تو با اون دست های کوچولوت بچلونی چقدر آب ازش در میاد . چلوندش و یک عالمه آب ازش چکید و خندید . بمباران بود و مامانم برای اولین و آخرین بار همون روزها که از شهر فرار کرده بودیم ؛برده بودمون حموم نمره. ما چهار تا روی سکوی سنگی  توی حموم  بازی میکردیم و مامانم لباس هامون ُ می شست و می چلوند که آبش بره و من خواسته بودم کمک کنم یکی رو بچلونم که نچلیده بود. من هیچوقت نمی تونم چیزی رو بچلونم تا  آبش بره .مزه مزه میکنم شیرینه. این نور منو یاد اون شب ها یی میندازه که برق میرفت و همه خونه ها لوله کشی برای چراغ های گازی داشتن که یه صدای پف پفی می داد اولش که روشن می شد و بعد صدای شیییییییییی. من دوست نداشتم زیر اون نور مشق بنویسم .دوست داشتم برم زیر اون کرسی برقی که بابام داده بود برامون درست کرده بودن و هنوز گرم بود تا خوابم ببره .مزه مزه می کنم ترش و شیرینه . من سالهای دبیرستان می تونستم با شلوار جین بخوابم. مامانم سردر نمی آورد که چطور یه همچین چیزی ممکنه خودش همیشه قبل از خواب مسواک که میزد با لباس خواب خوشگلش می نشست جلوی آینه موهاشو شونه میکرد صورتشو کرم می زد و بعد می خوابید اما اون روزها به دوستش میگفت نمی تونم با لباس خواب بخوابم می ترسم یه وقت بمبی چیزی بیفته روی خونه بعدا" که جنازمونو پیدا میکنن لخت باشم .مزه مزه می کنم  تلخه. دلم شوفاژ می خواد .تخت چسبیده به شوفاژ که زمستونها روش لحاف بندازم ؛از اون لحاف های چل تیکه مامان بزرگم که خودش هزار و یک شب قصه بود . یکیش پارچه لباسی بود که مامان بزرگم ازش یکی برای مامانم  و یکی برای خالم دوخته بوده .اون یکی که گل های صورتی گلدوزی شده داره از تیکه لباس نامزدی  مامانم بود .اون یکی با گل های ریز پارچه چادر نماز بود .این یکی که روش خامه دوزی داره لباسی بود که خود مامان بزرگم برای شب نشینی کوکتل تو کشتی وقتی خرمشهر بوده دوخته بود؛  گویا اونشب مامانم فکر می کنه اون شب به مامان بزرگم کمک کرده تا موهاشو درست کنه اما من فکر میکنم خیلی کوچیک بوده برای اینکه بتونه کمکی زیادی کرده باشه  .این یکی پارچه زردوزی شده رو بابازرگم از مکه آورده بوده.مزه مزه میکنم شیرینه .گرامافونی که بابا بزرگم بهم داده بود قرمز بود. واکمن آبیم  انقدر این ور اون ور افتاده بود کارنمی کرد.صفحه هایی که مال بابام بود میذاشتم روگرامافون  و گوگوش قصه دوماهی رو می خوند و من می رفتم روی گوشه شیروونی اتاقم می نشستم و تهران رو نگاه میکردم؛ دایی کوچیکم می گفت من از دوران جنگ یه چتر نجات برام مونده محض احتیاط بیارم برات ؟  مزه مزه میکنم  ترشه . دلم هوای گوشه تنبل خونمون رو می کنه زیر لحاف کنار شوفاژ جلوی تلویزیون . تِق . باد گرم از سقف می خوره به صورتم . چشمم به سقف کنیتکس سفید اتاقه و لباس خواب تنمه. باید بلند شم و برم اون لیف رو یه جایی بزارم که صدای چکه کردنش نیاد و این چراغ و خاموش کنم و خاطره مزه  مزه کنم ؛ شاید که بخوابم  .

فایل صوتی این پست با صدای خودم .

مجری

هفته پیش "ستار" بله ستار خواننده  در تورنتو یک شب  ؛ اون هم به نفع زلزله زده های آدربایجان برنامه داشت . مفتخرم که بدون فخر فروشی  اعلام کنم مجری اون برنامه  خود  شخص من بودم.  از اونجایی که آقای شوهر همیشه ایده های خوب میده ؛ از دهنش در رفت و به ما گفت  با یه شعر تُرکی شروع کنیم  ما هم  در کمال جسارت و پررویی برای آغاز برنامه چند بیتی از شعر حیدربابایه سلام   "شهریار" رو انتخاب  کردیم . عزیزان توجه داشته باشین من کلا"  زبان ترکی  رو در حد "چُخ رفتن"  بلدم حرف بزنم . خلاصه که خدا نگه داره دوستان  ما رو. "پرینازی " در این شهر دارم که  به قول خودش نه تنها کمک کرد برای کلمات فتحه و کسره و ضمه گذاشتم تا بتونم بخونم ؛ بلکه در فن بیان هم راهنمایی های موثرتری داشت. من  کلا" یه روز وقت داشتم که یاد بگیرم این شعر رو  با لهجه و بیان درست چه جوری باید بخونم .برای خودش که می خونم که خیلی ما رو تشویق میکنه و به به و چه چه میگه. گفتم اینجا برای شما هم بزارم اگر تُرک زبان بودید که اظهار نظر بفرمایید ؛ نبودید هم برای یک تُرک زبان در نزدیکیتون بفرستید ببینید نظر اون چیه به ما بگین و کلا" بهانه هم نیارین . محاله  ایرونی باشین و یه رفیق تُرک زبان نداشته باشین . لازم به ذکره که خودم میدونم تُرکی در ایران با لهجه های مختلف  حرف زده میشه . سعی کردم  به لهجه خود شهریار نزدیک تر باشم ! اصلا" ببینین من لهجه دارم !

حیدر بابا یه سلام 

فال هفته

شرح و بسط ندارد. خیلی ها خبر دارند و خیلی ها نه . ساده اینکه قبل از آمدن به تورنتو فال های هفتگی شبکه پی ام سی با صدای من پخش میشد. این وسط فقط یکسال و نیم  ؛ نزدیک به هفتاد و اندی هفته  فاصله افتاد ! برای من تمامی لحظه ها یعنی حسرت دور بودن از میکروفن ؛ هرچه تقلا کردم نشد. تا بالاخره  دوست نازنینی در ایران سرِ نخ رها شده را دوباره به دستم داد و دوست نازنین دیگری  که در تورنتو استودیو دارد امکان ضبط دوباره را فراهم کرد. من دوباره پشت میکروفن حرفه ای نشستم برای ضبط  فال هفتگی . دوباره صدای من مهمان خانه هایتان خواهد بود . خدا را چه دیدید شاید کار را وسعت دادیم .

من لهجه دارم ؟!

حدود یک ماه پیش ساعت 11شب دوست عزیزی زنگ زد و گفت که کارگردان جوان ایرانی تباری در تورنتو احتیاج به خانم بازیگری داره که در اوایل سی سالگی باشه و بتونه  فارسی و انگلیسی صحبت کنه. برای آماده کردن دیالوگ ها هم کمتر از یک هفته وقت دارم چون بازیگری که قرار بوده این نقش رو بازی کنه در آخرین لحظه عذر خواسته و من یه امشب تا صبح وقت دارم که فکر کنم و این پیشنهاد رو رد یا قبولش کنم. مرحله مشورت ما خلاصه شد به 7 دقیقه حرف زدن با آقای شوهر که اگر نبود این کار رو قبول نمی کردم. کارگردان صبح فردا عکس من رو در فیس بوک دید و تایید کرد ! و به من برنامه تمرین و فیلمبرداری داده شد و من برای یکی  از روزها که ضبط  وسط هفته بود و در ساعت اداری  ؛ مرخصی گرفتم و فیلمنامه برام ایمیل شد و ... یک هفته کار کردن با یک گروه فیلمساز در این ینگه دنیا که کلا" چهار نفر با هم فارسی میتونستیم حرف بزنیم . من نقش یک منشی دادگاه رو بازی میکنم  که بعد تبدیل میشه  به وکیل و تمام دلنگرانی های من از قسمت احساسی  بود که من باید با قاضی به انگلیسی  از قانون حرف میزدم و اصطلاحا" قانعش میکرد که روی ما رو زمین نندازه . نمونه براتون میارم که بدونین بهم چی گذشته .

I can sit here and go over the transcript line by line for you, but my point here is that Mr. ...'s case needs to be pushed for a Judicial Review. As far as the RPD law, he falls under persons in need of protection. Canada has an obligation to grant protection to Convention refugees...that's the 1984 Convention against Torture and Other Cruel, Inhuman and Degrading Treatment or Punishment.

اون قسمت ها مثل آب خوردن ضبط شد .البت بماند که اون وسط حالا ما این همه جمله رو حفظ کردیم یهو یکی از عزیزان اومده میگه این جمله ها از لحاظ گرامری غلطه. این و بگو ! و شماباید بودید و میدیدید قیافه بسی خونسرد ما رو !!! من لذت بردم از تجربه ای که پشت سر گذاشتم و امیدوارم که کار خوب ازآب درامده باشه .البته که مریل استریپ نمیشه . نه تنها فیلمنامه بلکه برنامه روزانه ای که برام می فرستادن هم به عنوان یادگاری نگه داشتم . میدونم که بعد ها هر وقت برگردم و بهشون نگاه کنم بابت کاری که کردم از خودم راضی میشم. اگر چه که هنوز حکمتش رو نگرفتم !

پریروزها  داشتم با فکرکردن به اون یک  هفته  طعم شیرینش رو در ذهنم مزه مزه میکردم که یهو فکر کردم من لهجه داشتم !؟مال هرکجای دنیا که باشی و به هر زبانی که حرف بزنی همیشه لهجه هایی وجود دارن که جملات رو شیرین و خنده دار میکنن دلیلش هم اینه که تو عادت نداری به شنیدن اون کلمات با این آوا. حتی به زبان مادری هم که حرف بزنی میتونی کلمات رو طوری اداکنی که ترکیبات بامزه ای ساخته بشن. من شخصا" لهجه های مختلفی رو راحت تقلید می کنم از لهجه های وطنی بگیر تا لهجه هندی ها و چینی ها وقتی انگلیسی حرف میزنن ! هر زبانی جز کلمات ، آواهای خودش رو داره .من گاهی  لهجه فرانسوی ها رو انقدر خوب تقلید میکنم که وقتی یه جمله رو به فرانسه میگم دیگران مطمئن میشن که من این زبان رو مثل زبان مادری حرف میزنم ! و اما... نکته اش اینکه یهو فکر کردم خداکنه لهجه انگلیسی رو انقدر خوب تقلید کرده باشم که اون صحنه احساسی برای انگلیسی زبان ها تبدیل به یه صحنه همچین نموره خنده دار نشده باشه . از اون روز هی دارم جمله ها رو برگردون به فارسی می کنم و با لهجه های مختلف می گم و هر هر هر میخندم ...من از اون نمونه های خود آزارهای نمونه ام والله ...

گلاب نبات

از سر کار بر میگردم . غروب بارونیه خسته تورنتو . از جلوی مسجد ایرانیان رد میشم. جلوش روی زمین لامپهای مهتابی چیدن. فکر میکنم باید یکی از همین شبها ، فردا یا پس فردا "احیا"  باشه .  خونه "خانوم هاشمی " میرفتیم ، خیابون فرشته .طاقتم طاق می شد تا دعای جوشن کبیر تموم بشه و اون خانومه با صدای جادوییش مثل لالایی "مناجات حضرت علی در مسجد کوفه " رو بخونه.  چقدر تمرین کردم مثل اون بخونم... همه ما کله پاچه خور بودیم که از اونجا یه راست می رفتیم طباخی و فرداش تا لنگ ظهر می خوابیدیم که مبادا تشنمون بشه این وسط ها  و  ...اذان که بگن و " الله اکبر که گفت بخورین "  که بابام می گفت و دعا میکرد بلند بلند و هرچی میگفت آمین می گفتیم و... گاهی که هنوز داشتیم حرف میزدیم  یا حتی  با هم جرو بحث میکردیم  مامانم می گفت " سرسفره افطار بسه دیگه ؛ دعا کنین " . گاهی تقلبی هم  به بابا  می رسوندیم که مثلا" اینو دعاکن که می گفت و ما بلند تر آمین می گفتیم.تمام دنیا اگر روزه اشون رو با آب جوش یا چایی باز کنن برای ما  باز کردن روزه یعنی نوشیدن یک استکان " گلاب نبات " که فقط  مامانم می دونه چقدر گلاب و زعفرون و نبات بریزه توی  آب جوش که اون همه خوشمزه بشه و بعد چایی با عسل و  تخم مرغ هایی که به صف بودن که اولی ها مال اونهایی بود که شل تر می خواستن و وسطی ها کم تر شل و آخری ها سفت بود که فقط مامانم می دونست که ترتیب این صف چیه و اولی کدومه و اخری کدوم .رنگین تر از سفره افطار خونه بابام هیچ  سفره ای ندیدم. همه هوسوونه بود. نون سنگک ؛ تافتون ؛ نون بربری  حتی بربری  ماشینی . کره ؛ پنیر؛ سبزی خوردن و گردو؛  مربا ؛خامه ؛ حلوا ارده  ؛ امروز هوس من آش دوغ ؛ امروز هوس این یکی خواهرم حلیم ؛ امروز هوس اون یکی خواهرم آش رشته  شاید هم شله قلمکار ؛  امروز هوس برادرم سیراب شیردون ؛ کیک یزدی ؛ زولبیا بامیه ؛ گوش فیل و چایی سوم که  هرکی پا میشد بره آشپزخونه بایدبرای همه میریخت . آخ که چقدر افطار هامون رو توی ماشین توی راه برگشتن از دانشگاه باز کردیم  که هیچی نداشتیم که بخوریم که باسیگار افطار میکردیم . به عیدفطر که نزدیک میشدیم من هی غر میزدم که چرا این هفته نمی گذره و  شب آخر تهدید میکردم که میخوان فردا  رو عید اعلام بکنن می خوان نکنن من که می خورم و عید می شد و ما  نهار عید رو حتما" می رفتیم یه رستورانی که چلو کباب بخوریم ... تا همون عیدی که من توش عروس شدم  و تمام سحر هاش بعد از سحری نشسته بودیم  با مامانم که حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم ... کلید می ندازم و میرم توی خونه و چشمم می افته به قهوه جوش که دگمه اش رو میزنم و میرم که لباسمو عوض کنم و و سیگارمو پیدا کنم ... آخ که چقدر دلم یه استکان ؛ فقط یه استکان گلاب نبات می خواد تو این غروب بارونیه خسته تورنتو  .

پی نوشت " ای پستُ  با صدای خودم اینجا بشنوین .

پی نوشت : مامانم میگه " این روزها دیگه هیشکی روزه نیست ..."

مصاحبه صوتی

    " توکا نیستانی"  رو از ایران می شناختم .بیش تر از  طراحی هاش حتی ؛ دلبسته نوشته هاش بودم. قبلا" توضیح دادم که تهران دنبالش می گشتم و  تورنتو دیدمش. هفته گذشته در تورنتو نمایشگاهی داشت به نام " از دفتر خاطرات آدم " که بنده در  کمال ناباوری ؛ باهاش یه مصاحبه حضوری برای " رادیو  ویولت" انجام دادم. البت بماند که این مصاحبه به دلیل ضیق وقت  و ضیق جا ! ضرب الاجلی در محل پارکینگ نمایشگاه و در شرایط جنگی و در ماشین یکی از دوستان درست یک ربع قبل از افتتاحیه نمایشگاهش ضبط شد. شما فکر میکنی یک درصد من اضطراب داشتم که سوال هام بی خود نباشه ؟ که دیرش نشه بخواد بره ؟ حوصله اش سر نره ؟ درست ضبط بشه ؟ منو چه به مصاحبه ؟...شک نکن . اما خوب به خیر گذشت . الباقی میماند زحمت گوش دادن که بکشید و نظر که بدهید .در یک کلام " توکا" آدم بسیار نازنین و دوست داشتنیه . شبیه غول های توی داستان هاست که بر خلاف هیبتشون قلب مهربون و سر بازیگوش دارن .


پی نوشت : دوستی با ویولت برای من یک افتخاره. این زن برای من سمبل استقامت و جنگیدنِ. 

ماداگاسکار 3

دیدن "ماداگاسکار 3" در سینما ؛ اونهم سه بعدی برای همه عالم از کوچیک تا بزرگ یک ساعت و سی سه دقیقه لذت و تفریح و فارغ شدن از دنیای واقعیه بیرونه  .به سادگیه خوردن یک سالاد میوه با سس خامه و ژله توت فرنگی که روش تیکه تیکه پخش شده باشه . اما برای منه غریبه مدیر دوبلاژ ماداگاسکار 2 ، سس این سالاد میوه  همانا "دل" تیکه تیکه شده م بود . شما ساده نگیر ؛ کارآسونی نیست کارتون تماشا کردن و گوینده انتخاب کردن و تو رویا رفتن و سبنک زدن و ... با پتک به واقعیت برگشتن ! خصوصا" که در این قسمت ، زنی هم به کار اضافه شده به نام  کاپیتان شانتل دوبوا ،  با ظرافت های شخصیتی و رفتاری بالا که انگار برای من خلق شده تا با تیپ لوندی که خیلی جا ها اون روی وحشیانه اش بالا میاد و با لهجه غلیظ فرانسویه شیک  که به جای همه  "ر "  ها  "ق " میگه حرف بزنم . البت لازم به ذکر است در صحنه ای که آواز میخونه باصدای ادیت پیاف ؛ لال شده بودم که اینجا کلا" باید چه غلطی کرد و صد البت وقتی اون بالا ریمل هاش با اشک هاش ریخته بود میدونستم چه جوری باید به جاش گریه کرده باشم که کار ،  رقت انگیز و خنده دار از آب در بیاد. شخصیت های ثابت که تکلیفشون روشنه و اما استفانو ( شیر دریایی ) رو صولتی باید بگه  ، جیا(خانوم پلنگ) رو شقایق زین العابدینی   ؛ ویتالی ( پلنگ) رو هم بی برو برگرد هومن خیاط باید بگه...آخ امین قاضی ؛ کجایی که ببینی جای "ملمان"  با تیپ "داریوش" چه دیالوگ هایی برات نوشتم . وسط های کار یک لحظه هایی فکر میکردم دارم کار رو میگیرم و تو استودیو هستم و حتی یه جاهایی جمله های "دوبوآ" رو هم می گفتم تا سینک زده باشم و یک هو به خودم می آمدم که ای دل غافل ! تو سینمایی ها . دست شما کوتاه و خرما هم بر نخیل بلند است . ( خداشاهده راضی نیستم اگر به این طرز رفتار بخندین ) دوست نازنینی دارم در این غربت که می گفت " دلم نیومد بهت زنگ بزنم بگم بیا با هم بریم سینما !"  و بعدش پیشنهاد داد که یه قسمت از این کار رو که دوبوآ حرف میزنه اینجا خودم برای خودم ضبط کنم ! بعله؛ یک چنین دوستان فرهیخته با روان شناختیه بالایی داریم ما . ممکنه شما دوست عزیزی که در تهران نشستی به این پیشنهاد هرهر بخندی و توی دلت بگی  :  "آخی طفلی "  اما ما خرسندیم به داشتن دوستانی در این ینگه دنیا که "درد" شما رو بد جوری درک می کنن.


پی نوشت: چمدان پیدا نشد...