سوشی
اینجا کشور چند ملیتیه .یعنی تو وقتی توی خیابون راه میری یکی داره به زبان چینی حرف میزنه؛ اون یکی ایتالیایی ؛ بعدی کره ای اونطرف تر روسی ؛این طرف تر ماندارین ؛ فارسی ؛فرانسه ....و البته انگلیسی ! به نظرم اگر قراره اینجا زندگی کنین بهترین موقعیت برای اینه که با فرهنگ وآداب و رسوم اقوام مختلف تا اونجایی که میتونین آشنا بشیم و ازشون چیز یاد بگیریم وگرنه خوب چه کاری بود همون مملکت خودمون بودیم دیگه! من نمی دونم ولی به نظرم عملی نیست که شما تهران بری بقالی سر کوچه و به یارو بگی لطفا" یه بسته جلبک دریایی با یه شیشه سرکه برنج می خوام ! ( این ها که گفتم همانا مواد لازم برای تهیه سوشی هستش ) راستیاتش زیاد دوست ندارم اینکه می بینم آدم هایی بیست ساله دارن اینجا زندگی میکنن و هنوز نمی دونن که سوشی غذای ژاپنی هاست و هیچ ربطی به چینی ها نداره ؛ من خودم هفته پیش یاد گرفتم ! یا اینکه وقتی ازشون می پرسی برای گرفتن وقت سلمونی باید از چه فعلی استفاده کنم؟ مثل گوشت کوب نگات میکنن بعد فرداش می بینی داره به بچه اش میگه honey من این کار و کردم تا تو Happy بشی؛ حالاکه نشدی برو بشین روی همون Lazy Ass گنده ات !!!! از راه راست خارج نشیم . ما در جهت پیشبرد فرضیه های آموزشی امروز با دستوری که از خانوم بارانی گرفتیم دسر "سیب ترد " برای زمستون درست کردیم ؛که در مهمانی کریسمس شرکت آقای شوهر خورده بودیم و بسی خوشمزه بود والبت از اونجایی که ما نهایتا" مجبوریم هرچیزی رو با کمی تغییر به ذائقه خودمون نزدیک ترکنیم درش تغییراتی هم ایجاد کردیم ! حالا هم رفتیم وسایل تولید سوشی گرفتم؛ البت غرضم اینه که حتی الامکان تغییراتی درش بدم ! می خواستم با برنج های خودمون درستش کنم که فعلا" دوست عزیز دیگرمون مقداری برنج خود این چشم بادومی ها رو داد و گفت فعلا" با این شروع کن. القصه که خدا بخواد زدیم تو کار اغذیه ملیت ها ! البت هی آقای شوهر میگه بیا و از خر شیطون پیاده شو و سوشی رو بی خیال شو ولی مگر میشود؟ راستی باید خدمتتون عرض کنم "کیمجی" مربوط به کره ای هاست مخلوط سبزیجاته که شور و بسیار هم تند مزه است همراه با غذا خورده میشه به نظر بنده اگر یک کمی هم ترشش میکردن میشد یه چی تو مایه های ترشی های خودمون ! پختن صدف رو هم یاد گرفتم مزه اش هم بسیار دوست میدارم در خوردن چنگال خرچنگ هم با آقای شوهر سبقت می گذاریم فقط خدا وکیل خیلی نامردی میپزنش. بیکن که عزیز دل منه .اینجا هر روز یه طعم جدید ماست میوه رو کشف میکنم . کلی از خوردن قهوه وانیلی فرانسوی خوشانم میشه ؛تازه فهمیدم شراب پختنی چیه...
مهدکودک همیشه خواهری ها و برادرم تنگ دلمان بودند اما دبستان که رفتم بچه ها با ما نبودن پس هرچی خوردنی توی مدرسه با دوست هام تقسیم می کردیم من سهمم رو می آوردم خونه تا با خواهرها و برادرم بخوریم .فرق نمی کرد آدامس باشه یا لواشک .مهم نبود که هرکدوممون چند تا بسته آدامس و آب نبات خارجی تو اتاقمون داشتیم یا چند جور لواشک تو آشپزخونه بود . من باید می آوردمشون خونه .ما چهار تا هرچی رو که با هم می خوردم خوشمزه بود وگرنه نبود .اصلا" خوردنش تنهایی نامردی بود. دیروز به آقای شوهر میگم نمی دونی چقدر دلم می خواد این ها رو ببرم با خودم خونمون تا با بچه ها بخورم .خصوصا" ماست میوه .
می فهمین چی میگم؟
پی نوشت: بلیت برگشتم ok شد .همون شب خواب دیدم برگشتم ایران و رفتم خونه مامانم اینها و از اونجا یه راست رفتم دفتر انجمن دوبله .همه بچه ها اونجا بودن .دونه دونه اشونو بغل میکردم و گریه میکردم از خوشحالی و هی به خودم می گفتم چرا سوغاتی هاشون رو گذاشتی خونه دختر ؟ خوب میاوردیشون دیگه بعد هومن اومد گفت برات یه نقش گذاشتم خود خودتی ,بیا بگو ... .صبح چشمام رو که باز کردم بعد از 5 ماه به آقای شوهر گفتم .وای که چه خواب خوبی دیدم ...
اینجا قراره هرچیزی رو هروقت هرجور دلم خواست بنویسیم