تولد
امشب اولین تولد را در تورنتو جشن گرفتیم .از عجیب ترین
تولد ها ! دیشب رفتیم کنسرت "بیژن مرتضوی" که بلیطش کادوی تولد ما از طرف برگزار کننده کنسرت بود .چون همانا ما براشون
یه کار هنری تجاری انجام داده بودیم ! آماده شدیم بریم بیرون که گفتیم بذار یه
نگاهی به بیرون بندازیم که دیدیم نصیب نشه همچین برف میاد انگار باران های موسمی !
که خوب البته زیبا و دوست داشتنی بوداگر که ما مجبور نبودیم تا محل کنسرت با کفشی
که 15 سانت پاشنه داشت طی طریق کنیم ! آقای
مرتضوی که تعریف کردن نمی خواد ؛ هزار الله اکبر عجب می نوازه ! و اما در تنفس بین
دو برنامه یکی از آشنایان ؛ لطف کرد ما رو
به یکی از خانوم ها اونجا معرفی کرد و گفت میدونی صدای ایشون رو از کجا شنیدی ؟و
بعد هم براشون توضیح داد که ما دوبلور کدام کارها هستیم و این خانوم هم هیجان زده
رفت و برگشت و گفت میشه با شما یه عکس بگیرم ؟ (یعنی با ما !!!) آشنای ما هم بهشون
تذکر دادن که باید از آقاشون اجازه بگیری
!!! ما و آقای شوهر هم که فکر میکردیم گذاشتنمون
سرکار؛ ریسه رفته بودیم از خنده بعد دیدیم
نه واقعا" قضیه جدیه و این طوری شد که ما اولین عکسمون رو با مردم به
عنوان یک شخص مشهور!!! گرفتیم .(جل الخالق
) واما آی احساس آدم معروف بودن بانمکه ! ما که نمی تونستیم جلوی خندیدنمون رو
بگیریم ! هی داشتیم تلاش میکردیم از این هنرمند های مردمی به نظر بیایم نه از این
جوگیر ناراحت ها !حالا دیگه خدا میدونه با اونهمه خندیدنی که ما می کردیم این
خانوم در مورد مشاعر ما چه نظری بعدا" به دوستهاش بده . بعد از کنسرت هم با
دوستان رفتیم یه پیتزا فروشی همون نزدیک ها ! موقع برگشت هم توی خیابون با دوستان بلند بلند برای ما تولد مبارک خواندیم
!اگرچه که آقای شوهر هم هی تذکر میدادن یواش تر . شمع را هم بدون کیک وسط خانه فووت کردیم . امروز هم که تولدمان بود نهار
را کله پاچه خوردیم ؛ در منزل خانوم بارانی آنهم کله پاچه ای که توسط خودش پخته شده بود و الحق از خوشمزه ترین کله پاچه هایی بود که خوردیم و برای خودمان هم کیک پخته بودیم که بردیم منزل
ایشان و بدون مراسم شمع فوت کردن و کیک
بریدن خوردیم !در فیص بوق حدود 100 نفر
تولد مون رو بهمون تبریک گفتن و فامیل و دوست از ایران به ما زنگ زدن و ما در پوست
خودمون از بابت داشتن اینهمه آدم ها ی مهربون دور و برمون نمی گنجیدیم و صد البت
به تمام فکر نکردنی ها فکر نمی کنم چون من اینجام ...
پی نوشت: ما رفتیم
به دیدن آبشار نیاگارا که خارجی ها اینجا بهش میگن "نایاگرا" و من از
دیدن اونهمه ابهتش همون احساسی رو داشتم که وقتی روی دیوار چین بودم تجربه کردم با
این تفاوت که اونجا خدا رو شکر میکردم از بابت دیدن اون همه زیبایی و عظمت ولی وقتی آبشار رو دیدم برای سلامتی و شادی خانواده
ام و آقای شوهر دعا میکردم.نمیدونم چرا دعام میگیره؟ تکبیر!
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 6:16 توسط بنفشه
|
اینجا قراره هرچیزی رو هروقت هرجور دلم خواست بنویسیم