کاردستی
سال اول دبستانم خانوم معلممون گفته کاردستی درست کنیم .دسته های ده تایی چوب کبریت که باید روی یه مقوای سفید می چسبوندیمشون و زیرشون می نوشتیم بسته ده تایی ؛ بیست تایی و....یادم رفته به بابا بگم برام درستش کنه .(همه کار دستی ها و روزنامه دیواریهای سال های بعد من رو بابام درست کرد اون موقع ها یه چیزهای بود مثل ورق رادیولوژی که همه حروف روش بود و می تونستیم بزاریمش روی مقوا و با مداد روش بکشیم تا اون حروف روی مقوا چاپ بشه ؛بابام کلی هم سلیقه به خرج میداد و کلی ماژیک و مداد رنگی داشت که هرجا اشتباه شد فوری تبدیلشون کنه به گل ! گاهی هم جوش می آورد و می گفت باز مدرسه یه چیزی خواست و تو "جیرت" شدی ؟( جیرت اصطلاح بابا است که به کسی گفته می شه که داوطلبانه دستش رو توی کلاس قبل از دیگران بلند می کنه تا چیزهایی که مدرسه احتیاج داره رو تهیه کنه! از سطل آشغال برای کلاس بگیر تا ویدیو برای کتابخونه !) )من یادم رفته به بابا بگم . ترسیدم. معلمم بالای سرم ایستاده ؛ امروز مهربون نیست . قلبم تند تند میزنه .داره حالم به هم می خوره به معلممون می گم بابام گفته بچه ها نباید به کبریت دست بزنن! اما نمی گم که ربطی به این جریان نداره .خانوم معلممون عصبانی میگه همین الان میرم زنگ بزنم به بابات ببینم راست میگی یا نه .من هیچی نمیگم . سرم درد می گیره ؛حالم داره به هم میخوره . قلبم تند تند میزنه؛ دلم میخواد غش کنم شاید ولم کنه .به خودم فشار می آرم.غش نمی کنم .فکر می کنم فرار کنم . انگشتای کوچولوم جلوی چشمم تار میشه پلک میزنم و اشک هام دونه دونه میریزه. معلممون میره از کلاس بیرون و نمی فهمم چقدر می گذره که برمیگرده و میگه فردا بدون کاردستی نیا ! فردا قشنگ ترین کاردستی روی دیوار کاردستیه بابای منه .از اولش هم بابای من از بقیه مامان بابا ها باسلیقه تر بود . هیچ وقت نفهمیدم به بابام زنگ زد یا نه .
اینجا قراره هرچیزی رو هروقت هرجور دلم خواست بنویسیم