سه ماه اول مهاجرتمون برای من روز وشبش مثل کابوس بود به هزارو یک دلیل که از همه مهم ترش این بود که هنوزآقای شوهر کار پیدا نکرده بود.از روزیکه رفت سرکار آرامش راه خودش رو به خونمون پیدا کرد. یادم نمی ره هفته های اول کارش رو که بخاطر سهل انگاری کارمند  قبلی مشکلاتی توی کار بوجود اومده بود و من همش نگران بودم که آقای شوهر از پس جبرانش  برنیاد و براش شروع خوبی نباشه ...گذشت.

شنبه شب مهمونی آخرسال شرکت آقای شوهر دعوت داشتیم . این دومین سالیه که ما به این مهمونی میریم.پارسال 2 ماه نشده بود که توی این شرکت کار میکرد. مهمونیه رسمیه که برنامه هاش موزیک و رقص و شام و معرفی و تقدیر از  کارمندایی که پنچ  ساله شده باشن و صد البت معرفی کارمند نمونه داخلی  و کارمند نمونه  بخش فروشه  که با  رای گیری خود  کارمندای شرکت انتخاب میشن  . 

کارمند نمونه داخلی امسال "آقای شوهر" شد !  من به مراتب از خودش هیجان زده تر بودم. ( از اونجایی که بلد هم نیستم هیجانم رو نشون ندم کار به یه جایی رسید که خانوم چینی که از شوهرش برای پنج سال همکاری تقدیر شده بود اومد و به من گفت من باید از تو یاد بگیرم  !  لوح تقدیر و از شوهرش گرفت و تو بغلش سفت فشار داد و جیغ کشید و شوهرشو بوسید که ادای منو در بیاره!)

بعد از یکسال مهاجرت و  کار اون هم تو یه دنیای تازه در کنار آدم هایی که هر کدوم ماله یه گوشه از دنیان با آداب و رسوم و قوانین مختلف ؛ کارمند نمونه شدن اون هم با انتخاب خودشون کار آسونی نیست . باید از کسانی که اینجا کار میکنن بپرسین که سال اول کارمند نمونه شدن چقدراتفاق مهمی میتونه باشه .من به آقای شوهرم بسی افتخار می کنم .. اصلا" شادانم یه وضعی ها .

پی نوشت1 : خانوم بارانی ؛ از شما و همسرتون ممنونم .

پی نوشت 2: این آقای شوهر کم از خودش متشکر بود .از پریشب تا حالا باید یه سری به خودش احترام بذاریم ؛ یه سری به لوحش !