دوسال و یه مقداریه که از ایران خارج شدیم . از من نخواهید شنید که اینجا بهشته یا جهنم . سالها پیش وقتی در مسافرتی خارج از ایران بودم یک روز صبح با دقت به آسمون نگاه کردم تا مطمئن بشم رنگ آسمون اونجا هم با آسمون ایران فرقی نداره . امروز با اطمینان به شما میگم که آسمون همه جای دنیا یه رنگه. فقط اشکال اینجاست که در یه جاهایی مثل اینجا گاهی انقدر روزهای ابری طولانی میشه که من به شک می افتم آیا آسمون پشت اون ابرها هنوز هم همرنگه آسمون همه جای دیگه دنیاست ؟ روز آخر اسفند ماهه. به پارسال یه همچین روزی فکر میکنم و سال قبلش و سال قبل ترش و ...تو تمام این سالها یک نکته مشترکه . من هنوز همون امیدوارِ به معجزه با ماتحت فراخی که بودم هستم اما چیزی که فرق کرده اینه که در دو سال و یه مقدارِ گذشته پوستم کنده شده .البته من آدم منصفی هستم . همیشه بوده ام . تا جاییکه یادم میاد همیشه حق با شماست . در نتیجه خودم رو تصحیح می کنم . نسبت به خیلی ها وضع من خیلی بهتر بوده . خدا رو شکر. اما  اجازه بدین که بگم فشار و استرس و ناراحتی  و ترس انقدر در من بوده که امروز ، همین امروز صبح وقتی جلوی آینه ایستادم و حداقل ده بار بخودم گفتم تو یک زن سی و چند ساله ای تو یه زن سی و چندساله ای نهایتا" دیدم توی آینه یه دختر عصبانیه ؛ زر زرو اِ 10 ساله ایستاده که چون فکرمیکنه ؛ فکر میکنه زورش به دیگران نمی رسه می ترسه و هی ریز ریز به جای دیگران خودش رو وشگون میگیره . اینی که امروز هستم خوب نیست . میدونم که باید راهی پیدا کنم . الان دوسال و یه مقداریه که دلم مثل سیر و سرکه می جوشه همش دلشوره . به دور وبرم نگاه می کنم که راهی پیدا کنم! چشمم می افته به دو تا ماهی قرمز توی تنگ که مثل فشفشه  دنبال همن .میگن اینها حافظه بلند مدت ندارن شاید برای همینه که یادشون میره کی دنبال کیه . یادم  می افته به دعوای ملت بر سر باید و نباید خریدن ماهی قرمز برای سفره هفت سین .با خودم میگم اصلا" شاید حکمتش همینه که یادمون باشه زندگی همش همین یک لحظه است .اصلا" من وقتی این فسقلی ها رو میزارم سر سفره ؛ عذاب وجدان کمتری دارم تا وقتی که سمنو می خرم و 14 فروردین با ناراحتی همون جوری میریزمش دور؛ لااقل سنجد ها رومیزارم تو یخچال برای سال بعد ! خوش به حال سبزه ها .آخ که دلم میخواد امسال قد بکشم مثل سبزه های عدسی که امسال سبز کردم و تو این هوای ابری انقدر قد کشیدن که می ترسم تا سیزده بدر هم قد من باشن .اصلا" چه عیبی داره اگر شیرینی گردویی هایی که امسال درست کردم به جای اینکه پف کنن شدن مثل نعلبکی ؟  عوضش سماق قرمز فرد اعلای ترش و سماقی دارم که از کرمونشاه برامون فرستادن. بی خیالش که شیرینی نارگیلی هامون طعم خاک میده بسکه خاک قندش خاکیه !  فعلا" گاز محکمی به سیب سرخی که نصفش رو آقای شوهر گاز زده می زنم .اینجا عید مثل مامان بازی های بچه گیه که با لِگوها  دور خودمون مرز می کشیدیم که مثلا" این طرف  خونه منه و اون طرف خونه تو . توی فنجون های عروسکیمون چایی الکی می ریختیم و به هم شیرینی و چایی تعارف میکردیم و آنچنان غرق در بازی بودیم که یادمون می رفت چرا انقدر احتیاط میکنیم تا چاییمون نریزه . اینجا داره برف می باره در ضمن طوفان هم هست . نه تو زمین ونه تو هوا خبری از رنگ و بوی عید و بهار نیست . اینجا فردا یک روز معمولیه کاریه اسپرینگ ِ. اما چه باک ما هنوز بازی بلدیم.من فکر میکنم اون طرف لگوها ایرانه. اصلا"  به دلم براتون شده که امسال قراره سال بهتری باشه . خیلی بهتر. برای همه . از من قبول کنین.  اینجا میشه با یک سکه دو دلاری بخشنده بود ؛ یادم باشه که سکه ای محض دور شدن چشم بد کنار بزارم که خودم این حس خوشی که الان دارم رو چشم نکنم ! من هنوز هم همون امیدوارِ به معجزه ام شما فقط صبر کنین سال تحویل بشه حتما" یه راهی پیدا میشه ... عیدتون مبارک .